فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت دوم

رمان روانی - قسمت دوم

ویرایش: 1397/5/30
نویسنده: masbi


(سعید.داخل ماشین)
+سعید:تو بگو من باید چیکار کنم؟
_مادرش:عقل منم به جایی قد نمیده.فقط صبر داشته باش
+چقدر صبر کنم؟دیگه به ستوه اومدم.این زندگیه آخه؟همه فکر میکنن حال ما خوبه.مرفه بی دردیم.توی زندگیمون خودمونو بدبخت کرده بیرونش بقیه رو
_غصه نخور.تموم میشه بالاخره.درست میشه
+کم بدبختی کشیدیم ما از دست این بی شرفا؟ تا کی میخوان ادامه بدن؟چرا دست از سر کچل من بر نمیدارن؟
_آروم باش داری تند میری
+من کجا تند رفتم؟من که همیشه دهنمو بستم. من تند  روی میکنم یا اون؟
_منظورم تند روی نیست.سرعتت زیاده.بارون اومده خیابون لیز شده
+به جهنم که لیز شده.بذار برم تو در و دیوار راحت شم.بخاطر اون لعنتی از کار و زندگی و قرار امروزم هم میفتم.دیگه به بچه ها نمیرسم. الان باید پیش اونا میبودم ولی اینجا دارم جلز و ولز میکنم
در همین حین مریم که بخشی از حواسش به نگهداری کتابهای توی دستش بود و بخش دیگه به موبایل و حرفهای پروانه,مشغول رد شدن از خیابون بود و سعیدی که با عصبانیتی بی اندازه رانندگی میکرد هیچ توجهی به اطرافش و هشدار های مادرش نداشت و فقط داد میزد و شکایت میکرد
_سعید جان بخاطر من آروم تر برو
و درست لحظه ای که تصمیم گرفت بخاطر مادرش سرعتش رو کم کنه به مانعی برخورد کرد و متوقف شد.هم خودش هم مادرش برای چند لحظه شوکه شده بودن و کمی بعد به هم نگاه کردن و مادر با عجله از ماشین پیاده شد اما سعید به قدری ترسیده بود که بدنش قفل کرده بود.با صدای مادرش به خودش اومد که با گریه صداش میکرد
_سعیـــــــد...بیا پایین...سعیـــــــد
به سختی از ماشین پیاده شد و پاهای بی حسش رو به طرف مادرش و جسمی که به نظر میومد الان میشه بهش بگی جسد حرکت داد و وقتی بالای سرش رسید دختری رو دید که صورت و کتابهاش غرق در خونی شده بود که خودش مسبب ریخته شدنش بود.با ترسی بی اندازه رو به مادرش کرد و گفت
+مُرده؟
_نمیدونم
مادرش به آرومی دستش رو روی شونهء مریم گذاشت و تکونش داد
_خانوم؟دخترم؟چشماتو باز کن.صدای منو میشنوی؟
(مریم)
داشتم از خیابون رد میشدم که یه دفعه یه حس نا آشنا رو تجربه کردم.تلفیقی از درد و سوزش و سبُکی و بی حسی.همه جا تاریک شده بود.با شنیدن صدایی به خودم اومدم که میگفت خانوم؟دخترم؟چشماتو باز کن و باز کردم...
سعید که بالای سر مریم زانو زده بود به محض باز شدن چشماش نفس عمیقی کشید.خیره شده بود به چشمهایی که از میون خون تماشا میکردنش که آروم آروم اون چشمها دوباره بسته شدن و انگار با بسته شدنشون یه حجم عظیم از وحشتی که چند لحظه قبل تجربه کرده بود رو دوباره بهش تزریق کردن...

-سعید زنگ بزن به اورڗانس،هنوز نفس میکشه،حتما بیهوش شده
+باتری گوشیم تموم شده
-بیا با گوشی من بزن
موبایل رو از مادرش گرفت
+اه لعنتی،آنتن نداره.چرا اینجا پرنده پر نمیزنه!کمکـــــــــــــــ...
-بیمارستان نزدیکه،بیا خودمون ببریمش، میتونی بلندش کنی؟
سری به علامت تایید تکون داد،به سمتش رفت و بلندش کرد.مادرش جلو تر از اون ها،به سمت در عقب ماشین رفت و بازش کرد.سعید پیکر نحیفی که روی دستهاش بود رو،روی صندلی گذاشت و مادرش هم وسایلی که روی زمین پخش شده بود رو جمع کردند و سوار ماشین شدند.سعید که همچنان وحشت از سر و روش میبارید،از آینهء ماشین،نگاهی به جسم بی جونی انداخت که نمیدونست تا رسیدن به بیمارستان،زنده میمونه یا نه. با صدای مادرش به خودش اومد
-راه بیفت دیگه،چرا وایسادی؟
و حرکت کردند...
به محض رسیدن به بیمارستان مادر سعید با وکیلشون تماس گرفت تا خودشو برسونه. وکیل از پشت تلفن گفت
وکیل:الانه که هردوتون رو سوال پیچ کنن و طولی نمیکشه که پلیس سر برسه و به محض اینکه حقیقت ماجرا رو بفهمن  سعید رو دستگیر میکنن.رفتن آبروش و ممنوع الخروج شدنش کمترین اتفاقات ممکنه.اگه دختره بمیره که دیگه فاتحه زندگی سعید هم خونده س.پس باید حواستونو جمع کنید و چیزی که من میگم رو بهشون بگید.شما فقط اون دختر رو در حالیکه وسط خیابون افتاده بوده پیدا کردید و رسوندید به بیمارستان و نه هیچ چیز دیگه.سعید رو هم توجیه کنید تا من خودمو برسونم.متوجه شدید؟
-مادر سعید:من نمیتونم نقش بازی کنم.حال سعیدم خیلی بده.از ده فرسخی معلومه که ترسیده.همه میفهمن
*مجبورید.مجبورید کاری رو که گفتم بکنید. بخاطر خود سعید
-سعی میکنم
تلفن رو قطع کرد.هنوز تمام کادر پزشکی بالا سر اون دختر مفلوک بودن و کسی فرصت نکرده بود چیزی بپرسه.یکی از پرستارا به سمت سعید رفت که روی صندلی در مرز از حال رفتن بود.
پرستار:آقا شما با اون خانوم تصادف کردید؟آقا؟ آقا با شما ام
سعید که زبونش بند اومده بود هنوز حالش جا نیومده بود با عجز به مادرش نگاه کرد و در همین لحظه مادرش به سمت پرستار رفت و گفت
_نه خانوم.ما دیدیم وسط خیابون افتاده.زنگ زدیم به اورژانس ولی تماس برقرار نشد.دیدیم خدا رو خوش نمیاد اونجوری رهاش کنیم.با پسرم آوُردیمش اینجا
پرستار:پس چرا این آقا انقدر مضطربه؟
-خب...خب چیزه...چون...چون میترسه...خون میبینه میترسه.از بچگیش همینجوری بود.الانم بخاطر همین حالش بده.خوب میشه.حالا حال اون دختر چطوره؟
پرستار:الان میبرنش ازش عکس بگیرن تا ببینیم چقدر صدمه دیده و اینکه خونریزی داخلی داره یا نه
-ما میتونیم بریم؟
پرستار:نه خانوم!مگه الکیه.باید بمونید فعلا.
سعید در تمام مدت با تعجب به حرفهای مادرش گوش میکرد.با رفتن پرستار مادر سعید تمام حرف های وکیلشون رو مو به مو توضیح داد. یه کم گذشت و پلیس رسید و مادر سعید تمام اون حرف ها رو دوباره تکرار کرد اما پلیس ها گفتن باید منتظر بمونن تا مضروب به هوش بیاد و ببینن که این حرف ها رو تایید میکنه یا نه. چند ساعتی گذشت و مادر سعید از وضعیت مریم جویا شد و دکتر گفت
دکتر:سرش بدجوری شکسته اما طبق سی تی اسکن مغزش صدمه ندیده.دست راستش هم از دو جا دچار شکستگی شده که گچ گرفتیم.مهره آسه و اطلس گردنش هم جا به جا شده که به کمک گردنبد طبی فیکسش کردیم.وضعش بد نیست
مادرسعید:پس چرا هنوز بیهوشه؟
دکتر:چون شکستگی سرش باعث شده خون زیادی از دست بده و فشارش هنوز بالا نیومده

چندساعتی گذشته بود و سعید و مادرش همچنان تو بیمارستان منتظر به هوش اومدن دختری بودن که نمیدونستن فجایعی که امروز براش پیش اومده دامن گیرِ سعید هم میشه یا نه.هر دوشون در سکوت به اتاقی که مریم توی اون بود خیره شده بودن که مامور پلیس پرسید
پلیس:کارت شناسایی یا اوراق هویتی توی وسایلش نبود که به خانوادش خبر بدیم؟
مادرسعید:نه.فقط چندتا کتاب,یه سوییچ ماشین و موبایلی که شکسته و روشن نمیشه.
در همین لحظات پرستاری که مشغول چک کردن وضعیت مریم بود باشتاب به سمت ایستگاه پرستاری رفت و گفت دکتر امیری رو پیج کنید
سعید و مادرش و مامور پلیس به سمت مریم رفتن که پرستار مانع ورودشون شد و گفت نترسید به هوش اومده.دکتر بالای سر مریم اومد و نوری رو توی چشماش انداخت تا واکنش مردمک هاش رو بررسی کنه.سعید و مادرش که آروم تر شده بودن با فاصله کمی از تخت ایستاده بودن
دکتر:میتونی اسمت رو به من بگی؟یادت هست چه اتفاقی افتاده؟
جوابی دریافت نکرد اما مریم نگاهش رو به سمت صدای دکتر چرخوند و این نشونه خوبی بود.
دکتر:باشه اگه نمیتونی حرف بزنی به خودت فشار نیار.فقط ازت میخوام حرکات انگشت من رو با نگاهت دنبال کنی.اگه فهمیدی چی گفتم پلک بزن
و پلک زد.دکتر چندین بار انگشت اشاره خودش رو جلوی چشمهای مریم حرکت داد و اون این حرکات رو دنبال کرد.دکتر دستش رو توی دست مریم گذاشت و گفت
دکتر:خوبه.میتونی دست منو فشار بدی؟
به سختی فشار آروم و ضعیفی به دست دکتر وارد کرد.بعد دکتر مجددا ازش خواست انگشت های پاش رو حرکت بده و اون هم تونست
دکتر:فعلا همه چیز خوبه.استراحت کن تا من برگردم
مادرسعید با نگرانی پرسید
+حالش خوبه دیگه؟
دکتر:این که نخاعش صدمه ندیده خیلی جای شکر داره چون دست و پاش حرکت میکنه اما هنوز از وضعیت حافظه و قدرت تکلم اطلاعاتی دستگیرم نشده.یه کم بایدصبر کنیم.تازه به هوش اومده.طبیعیه که گیج باشه
پلیس:میتونم ازش چندتا سوال بپرسم؟
دکتر:به نظر شما کسی با این شرایط میتونه به شما جواب بده.بذارید یک ساعت استراحت کنه. دوباره میام وضعیتش رو چک میکنم.اگه شرایطش بهتر شد شما هم سوالاتون رو بپرسید.
درحالیکه همه مشغول بیرون رفتن از اتاق بودن مانتیتوری که به مریم وصل بود صدای غیر عادی ای داد و همه به طرف تخت حرکت کردن.سعید با ترس به چشمهای بی حرکتی نگاه میکرد که ظاهرا بهش خیره شده بودن اما هیچ حسی توشون وجود نداشت.بعد از چندلحظه اون چشمها بسته شدن و امروز این چندمین باری بود که سعید وحشت غیر قابل وصفی رو حس میکرد.
دکتر:یه گلوگاکن بهش بزنید و هر پونزده دقیقه قندش رو چک کنید
مادرسعید:چی شد؟
دکتر:طبق علائم,دچارِ...
....
ادامه دارد


منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی