فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان شیدا و صوفی - قسمت شصت و هشتم و شصت و نهم

رمان شیدا و صوفی - قسمت شصت و هشتم و شصت و نهم

ویرایش: 1397/5/30
نویسنده: masbi
برگرفته از اینستاگرام خانم چیستا یثربی

دیگر نمیتوانم داستانم را؛ لابیرنتی تعریف کنم! هنوز تا صحنه ی مهمانی مانده و خیلی چیزها را نگفته ام....
فرصتی نمانده.در کتابم.، شاید لابیرنتی بخوانید. اما اینجا روایتی از نوعی دیگر....
با خودم گفتم تا  به حال ؛ تمام افراد داستان دروغ گفته اند.یا به خاطر خودشان یا دیگری...من همه ی دروغها را نشنیده میگیرم...و داستان واقعی را آنطور که بعدها در دادگاه ثابت شد؛ تعریف میکنم ،و فاصله ی این دو نوع روایت را به کتاب میسپارم...قطعا من از جایی فهمیدم که دیگر نمیتوان به حرفهای افراد این سه خانواده ؛ اطمینان کرد ؛و از آن روز ؛ فقط دنبال کشف سرنخها بودم....قرار بود با آرش معامله ای داشته باشم.نمیدانم چرا حس میکردم او و صوفی ؛ تنها تکیه گاه من؛ در این پرونده ی تاریک و مخوف هستند....آرش چند نکته را به من گفته بود....حالا که تکه های قصه را از اول؛ کنار هم می چینم ؛ میبینم کور بودم.! جلوی چشمم بود !...چطور متوجه یک نکته ی  مخفی؛ ولی در عین حال، آشکار این  پرونده نشدم ! آرش به شدت از کسی حمایت میکرد....یک فرد مهم....معصوم یا با نفوذ؟پس شاید آن فرد؛ مقصر بود  که آرش ؛ حتی حاضر بود به جای او بمیرد! در واقع آرش ؛ تمام تلاشش را میکرد که ذهن همه ی ما را از یک نفر منحرف گرداند...کسی که اصلا به او فکر نکنیم..هرگز !...چه کسی بود که آرش دوستش داشت یا عایدی برایش داشت؟...

پس داستان را از اول چیدم ؛ و این بار روایت آخر...
در سالهای نه چندان دور؛ چهار پسرقوم و خویش دو خانواده؛ تصمیم میگیرند تمام اموال خانواده را بین خودشان تصاحب و تقسیم  کنند.پدر یکیشان؛ با دو تای دیگر متفاوت بود.منصور؛ پسر پروا بود.جمشید و مازیار مشکات؛ فرزند اکبر مشکات....بین آنها فقط اردشیر اقتداری پسر خوانده ی اکبر مشکات، پسر هیچکدام نبود، بی پول بود و میدانست که از آن همه ارث کلان؛ چیزی به او نمیرسد.برادر ناتنی جمشید و مازیار.او باهوش بود و از پدر مرحومش ؛ سلیمان شنیده بود که چنگیز پروا؛ سالها پیش زنی داشت که ناگهان گم شد!غزال...او  هووی مادر منصور بود.دختری با ریشه و اصل و نسب خانوادگی، و موی روشن...که چند سالی کوچکتر از مادر منصور بود...و بین زنان روستایی از لحاظ ؛ چهره ؛ آواز و سواد متفاوت بود...همه به او احترام میگذاشتند ؛چون با بقیه دختران منطقه ؛ فرق داشت!یکسال بعد از آشنایی چنگیز با آنها؛ پدر غزال؛ در جریانی سیاسی و مخالفت با حکومت وقت؛ به زندان افتاد و سپس کشته شد...غزال که از بچه گی معلم درس و آواز و زبان داشت شعر میگفت و حرف زدن بلد بود و صدایی آسمانی داشت...چنگیز پروا؛ از همان ابتدا؛ زن بیماری داشت که به خاطر سنت ازدواج فامیلی ؛ بدون علاقه با او ازدواج کرده بود...و از لحاظ یک مرد؛ به غزال جوان و هوش سرشارش ؛ نظر داشت....برای اینکه زن مریضش ناراحت نشود ؛ دخترک را که در شهر درس میخواند ؛ عقد رسمی کرد ؛ دخترک یتیم شده بود و جز مادر پیرش کسی را نداشت؛
پس پیشنهاد چنگیز را قبول کرد و همسر او شد. پس از مدتی ؛از چنگیز حامله شد ؛و دختری به نام بمانی به دنیا آورد که شباهت عجیبی به خودش داشت.... اما بمانی هنوز شیر خواره بود که غزال یک روز ناپدید شد!...هیچکس خبری از او پیدا نکرد!...چنگیز افراد زیادی را برای یافتن همسر زیبایش؛ غزال ؛ روانه ی روستاها و شهرهای مختلف کرد. اما اثری از غزال نبود! انگار آب شده و به زمین رفته بود.حتی دختر کوچکش بمانی را هم بدون مادر ؛ گذاشته بود...لباسها و وسایل غزال؛ دست نخورده بود.پس به میل خودش جایی نرفته بود یا به هر حال ؛ حتی جواهراتی را ؛ که چنگیز به او داده بود؛ با خودش نبرده بود! چنگیز وقتی کم کم از یافتن غزال ناامید شد:؛ بی تامل؛ فرزند شیر خوارش ؛ بمانی را به کدخدای یکی از دهاتش داد که میدانست مرد خوبیست،اما؛ او و همسرش، بچه دار نمیشوند.آنها رعیت چنگیز بودند و زیر دست او؛ کار میکردند؛ یکی از روستاهای رعیت نشین او.بمانی و منصور بی آنکه هم را بشناسند؛ هر کدام در دو محیط کاملا جداگانه ؛ بزرگ شدند.در حالی که خواهر و برادر بودند! ولی هرگز از وجود هم اطلاع نداشتند! بمانی چند سالی از منصور کوچکتر بود و ظاهرا دختر بزرگ کدخدای معروف دهی شد که زنش تاکنون دو فرزند مرده به دنیا آورده بود ؛ و بعد از او ، کدخدا، صاحب دو پسر دوقلوی واقعی شد! منصور هم، زندگی خودش را داشت. عاشق مستخدم خانه شان؛ سمانه شدکه پدرش چنگیز؛ برای دور کردن این عشق از او؛ با بیرحمی تمام ؛سمانه را به یک خانه ی بدنام فروخت.اما خود چنگیز هرگز به سمانه نزدیک نشد !نه صیغه و نه فرزندی.سمانه از یک خانواده ی کشاورز فقیر بود و چنگیز؛ او را کسر شان خود  میدانست.منصور و بمانی؛ هرگز نمیدانستند خواهر و برادر هستند ! ؛تا آن روز کذایی؛ در جنگل !داشت اتفاق بدی می افتاد.امایک نفر همه چیز را میدانست.اردشیر ؛پسر سلیمان؛ پیشکار مرحوم خانواده مشکات
اردشیر بود که از پشت درختان بیرون دوید و داد زد: این کارو نکن؛ این خواهرته! مگه نه؟ تا اینجا را آرش برایم گفته بود و بعد؟ آرش گفت: منصور ترسید؛ نه فقط به خاطر تجاوز مشکات، به خاطر اینکه اصلا نمیدونست خواهری داره! اونم از یه عقد رسمی، پس اون شریک ارث داشت؟ گفتم: اما چه جوری حرف اردشیرو باور کرد؟ گفت: گردنبند بمانی! به گردنش بود؛ توش عکس چنگیز، غزال و نوزادی بمانی بود. منصور خیلی جا خورد؛ بمانی رو همونجا ول کردن؛ حالا نوبت اردشیر بود که نقشه شو شروع کنه؛ نقشه ش ساده بود؛ پیش الهه رفت و جریانو بش گفت! الهه خیلی ترسید؛ اگه پای وارث دیگه ای تو کار بود؛ پس سهم دریا نصف میشد. الهه هرکاری کرد که بمانی رو با مش حسن از اون حوالی دور کنه؛ هم از روستای خودش، هم از شهری که الهه و منصور زندگی میکردن. سکوت کرد؛ گفتم: و تو یاد چی می افتی؟ گفت: هیچی؟ چطور؟ گفتم: یه جاهایی حس میکنم شبیه باباتی، مثل اون حرف میزنی؛ مثل اون فکر میکنی! آرش گفت: منم اگه جای اون بودم کار اونو میکردم؛ یه بچه ناتنی که کسی بش علاقه نداشت و میخواستن هیچی بش ندن! پدرم بمانی رو به شهر دیگه ای برد؛ خونه یه پیرزنه، اینجای داستانو میدونی. گفتم: فقط اینش درسته، ازدواجش با منصور! از اولم باورم نشد؛ حالام که خواهر برادر در اومدن، دیگه ممکن نبود. آرش گفت: ببین بمانی نمیخواست با کسی ازدواج کنه؛ بعد اون جریان، حالش خوب نبود؛ تا اردشیر تصمیم گرفت واقعیتو بش بگه؛ چاره دیگه ای نبود! پدرم یه همدست نیاز داشت؛ گفتم: مثل خودت که صوفی رو همدستت کردی؛ گفت: همدست دارم؛ صوفی نیست! اما همدست پدر من، قوی تر بود؛ یه آدم عذاب دیده که به اندازه کافی، دلیل برای کینه و انتقام داشت؛ کی میتونست باشه؟ گفتم: واقعا کی انقدر دلیل برای نفرت داشت؟ گفت: کسی که ازش نفرت داشتن و سالها آزارش داده بودن؛ تو یه زیرزمین تاریک! غزال! بچه شو ازش گرفته بودن، حرف میزد؛ کتک میخورد؛ مدام دستا و پاهاش بسته بود؛ چند بار خواست خودشو بکشه، نذاشتن. گفتم کیا آرش؟ کیا غزالو دزدیده بودن؟ صوفی وارد شد؛ گفت: نگو کیا، بگو کی؟ آرش فرزند ذکوره، وارثه، گولت میزنه، غزالو شوهرش دزدیده بود؛ چنگیزخان بزرگ! تو یه زیرزمین متروکه حبسش کرده بود؛ چون غزال فهمیده بود، مردک نزول خور به خاطر یه پول درشت از حکومت، پدر غزالو فروخته بود؛ پدر غزال سیاسی بود؛ ولی نه اونقدر که اعدام شه! اینجوری چنگیز تو معامله، هم به پولش میرسید، هم دخترشو به خاطر یتیمی میگرفت؛ اما غزال فهمید بچه ش شیش ماهه بود که فهمیدو کی بش گفت؟ -نمیدونم! کی میدونسته؟ کی کل ماجرا رو میدونست؟
-سمانه! تو اون محل بدنام! سمانه صبر کرده بود!...

ادامه دارد

قسمت قبلی                                               قسمت اول                                             قسمت بعدی


منبع:

https://t.me/chista_yasrebi

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان شیدا و صوفی - قسمت شصت و هشتم و شصت و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، چیستا یثربی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی