فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان شیدا و صوفی - قسمت هفتادم و هفتاد و یکم

رمان شیدا و صوفی - قسمت هفتادم و هفتاد و یکم

ویرایش: 1397/5/30
نویسنده: masbi
برگرفته از اینستاگرام خانم چیستا یثربی

صوفی آمد روبرویم نشست؛ گفت: گیج نشو!! ما سه خانواده بودیم؛ پروا، مشکات، اقتداری؛ این وسط از همه پولدارتر کی بود؟ پروا! از همه بدبخت تر کی؟ اقتداری! حالا نمیشه جاشون عوض شه؟ گفتم: یعنی چی جاشون عوض شه؟ گفت: یعنی شرایطی پیش بیاد که پرواها مجبور بشن به اردشیر و آدماش، حق سکوت بدن و کم کم تمام اختیار زندگیشون بیفته دست اقتداریا! اونم برای یه راز مخفی یا یه رسوایی خانوادگی! گفتم: غزال؟! ماجراش باور نکردنیه! حس میکنم از خودتون ساختین! این همه سال! مخفی! تو زیر زمین!... فقط چون رازی رو میدونسته و از چنگیز طلاق میخواسته؟ خب چنگیز که مرده، غزال  چی شد؟ الان باید هفتاد سالی داشته باشه؛ صوفی خندید؛ گفت: ساده ای تو! گفتم: اگه سمانه همه چیزو بش گفته، حتما دوستای با نفوذی داشته که براش خبر میاوردن؛ چطوری؟ گفت: تو اون محله های بد نام  ؛ همه جاسوس پولدارا و کله گنده ها بودن؛ خبری نبود که سر کرده ها ندونن! فقط لو دادنش، مایه لازم داشت که سمانه جور کرد؛ گفتم؟ یه دختر مستخدم ساده؟ که هیچکسو نداشت؟...خودشم فروخته شده بود!... صوفی دوباره لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: اینو بعدا بت میگم؛ ای خدا، تو سمانه رو اصلا نشناختی! گفتم: اما مشکات گفت سمانه و بمانی کشته شدن! اون گفت جسد سمانه الان... صوفی وسط حرفم پرید و گفت: وسط سیمانای ساختمان بابامه؟ حرف اونو چرا، باور میکنی آخه؟ پس لابد الهه هم الان، همزمان سه نفره! مگه تو مهمونی سه نفر بود؟ گفتم، تاریک بود؛ منم یه کم هول بودم؛ تک تکو از دور دیدم، نه باهم! بهشون دقت نکردم! نه..من همه رو کنار هم ندیدم.... گفت: بلند شو با من بیا! مگه نمیخوای واقعیتو بدونی؟ آرش گفت: صوفی بسه! صوفی گفت: جای خوبی میبرمت!..... تو یکی که دوست داری! بیمارستان روانی! دوره ی لیسانست اونجا کار میکردی! آرش داد زد؛ صوفی نه!.... صوفی گفت: تو چی میگی؟ فرمانده منم یا تو؟ بعدم شیدا یا چیستا خانم، دیگه یه جورایی خودیه!..... گفتم: کی خودی شدم خودم نمیدونم؟ صوفی گفت: وقتی رفتیم بیمارستان، آشنا میبینی؛ اونوقت میفهمی که خودی هستی. گفتم: حاج علی میدونه؟ گفت: اون به خاطر تو، بدونه هم نمیگه؛ راستی میدونستی بدجور دوستت داره؟ گفتم: نه! گفت خبر نداری؟! مشکلش اینه که با خودش درگیره؛ وگرنه بت نشون میداد. گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: زندان که بودم؛ چند بار دیدمش... رنگم پرید: زندان؟ کی؟ چرا؟ تو زندان بودی؟!... آرش داد زد: صوفی نگو! صوفی گفت: سیزده ساله م بود؛ به جرم قتل غیر عمد... رضایت دادن؛ آزاد شدم. گفتم: تو کسی رو کشتی؟کیو؟ گفت: فقط از خودم دفاع کردم! حاج علی میدونه... فقط یه چیزی، تا حالا تو این پرونده ؛ خیلی دروغ شنیدی؛ چون تو خبرنگاری نه خودی! با من که باشی، دروغ نمیشنوی؛ حاج علی هم نشنید! گفتم: از کجا باورت کنم صوفی؟ همه تون دروغ گفتید!حتی تو ! گفت: بریم بیمارستان روانی،حالا که خودی شدی ؛ همه چیزو میفهمی کم کم... جرات میخواد...که میدونم داری!.....
فکر نمیکردم هنوز همان طور مانده باشد.اتاقهای سپید بیمارستان را میگویم... به اتاق چهارم که رسیدیم؛ صوفی وارد شد.گفت:بیا تو  ! روی تخت ؛ کسی خوابیده بود.اول فقط موی سپیدش را دیدم.گفت: این بمانیه! گفتم ؛پس اون خانم که من دیدم؟...گفت :گفتم این بمانیه و من به تو دروغ نمیگم....از خودش بپرس! زن ؛ خواب بود.صورت آرامی داشت.شاید حدود شصت ساله.گفت: مردای دو خانواده محترم ،بعد از جریان تجاوز ؛دور هم جمع شدن و باهم به این نتیجه رسیدن که برای اینکه منصور ؛ تک وارث خانواده باقی بمونه ؛ و گند موضوع تجاوز جمشید مشکاتم  ؛ سر و صدایی به پا نکنه؛ بگن بمانی مریض روحی بوده....اثباتش سخت نبود.کافی بود یه پول درشت بدن پزشک قانونی تا حکم محجوری بگیرن.همه چیزو میشه خرید. بیماری روانی که سهله...زندگیشو ازش گرفتن! بچه شو...از مشکات کثیف؛ حامله شد.بهار؛ بچه ی مشکاته.
تو دیدیش...تو خونه یا بازجویی...موهاش قرمزه...البته الان دیگه بیشترش باید سفید شده باشه...مشکات موهای دخترشو رنگ میکنه....مثلا میخواد پدری کنه ابله !

یه مدت مشکات فراری شد.بهار خواهرزاده منصور بود.مجبور شد یه مدت نگهش داره..اما بعد مشکاتو تهدید کرد که اگه از خارج نیاد از سهم پول و جیره ی خاندان ؛ خبری نیست.دختر مشکاتو بش پس داد.الکی...به اسم اینکه زنشه!....اما دخترش بود، مشکاتم حرفی نزد. چاره ای نداشت...باید دخترشو بزرگ میکرد.بهار از ده سالگی تا حالا ؛ به اسم زن مشکات تو خونه ی اونه...اما همه میدونن دخترشه...گفتم : بمانی هیچی نگفت؟صوفی خندید: کدوم زن این خونه میتونست حرف بزنه؟یا اصلا چیزی بدونه؟ مادرش تا پای جون ؛ ازش مراقبت کرد.غزال...تو همون زیرزمین چنگیز...اما بعد، سرطان گرفت و مرد. بمانی بیست و پنج سالش بود که آوردنش اینجا...پیرزن چشمانش را باز کرد و به من خیره شد.گفتم :سلام.گفت : پدر؛ مادرت خوبن؟ گفتم :مگه میشناسیشون؟ گفت:نه..ولی حتما داری.گفتم :شما چی؟گفت: پدرم...نمیدونم .یادم نمیاد....اما مادرم موهای بور قشنگی داشت با دستای گرم ....و دوباره چشمانش را بست....صوفی گفت:زنی که جای بمانی بت نشون دادن ؛...فقط کارگر منصوره. مستخدم اونجاست.سنشم از بمانی کمتره....گفتم :پس بمانی هم از ارثش محروم شد؛ هم نام خانوادگی ؛هم بچه ش.گفت : بله و چنگیز وقتی فهمید اشتباه کرده که دیگه دیر بود...منصور جیره ی همه اون افرادو میداد.میدونی ؛ چنگیز قبل از مرگش ؛ تقریبا تمام اموالو به اسم منصور کرده بود که خیالش راحت باشه...وقتی میبینه که منصور حتی از خونه ی خودشم بیرونش میکنه ؛ پشیمون میشه.. میخواست بره و بمانی رو از بیمارستان بیرون بیاره؛ که اون مهمونی کذایی رو ترتیب دادن....اولین گلوله رو به پای پدرش ؛ خود منصور زد! هیچ کدوم از زنا شلیک نکردن. فقط مردا...گفتم :بهار میدونه مادرش؟ گفت:بهار مریضه.گاهی میدونه.گاهی نمیدونه...درست نمیدونم چشه....اما من تصمیم گرفتم انتقام غزال و بمانی رو از تموم خانواده بگیرم. یه همدست میخواستم ؛ به آرش گفتم....قبول کرد...گفتم :برادرت؟ گفت :آرش پسر مشکاته! مشکات و روژان موذی....آرش میشه برادر بهار !;گاهی تو خونه ما بود؛ گاهی مشکات.آرش برادر من نیست! ما همو دوست داریم....

ادامه دارد...

قسمت قبلی                                         قسمت اول                                               قسمت بعدی


منبع:

https://t.me/chista_yasrebi

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان شیدا و صوفی - قسمت هفتادم و هفتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، چیستا یثربی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی