فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان شیدا و صوفی - قسمت هفتاد و دوم و هفتاد و سوم

رمان شیدا و صوفی - قسمت هفتاد و دوم و هفتاد و سوم

ویرایش: 1397/5/30
نویسنده: masbi
برگرفته از اینستاگرام خانم چیستا یثربی

به چشمان پر شور صوفی نگاه کردم؛ مرا یاد کسی می انداخت؛ ولی نمیدانم چه کسی! کسی که انگار ؛ جایی عکس یا نیمرخش را دیده بودم.....گفتم : مادرت کیه؟ گفت: بهار موقرمزی که  مشکات ؛ موهاشو مشکی میکنه نیست!! گفتم :راستی  چرا مشکی میکنه؟ گفت: هم سپیدی رو راحت تر میپوشونه  ؛ هم شباهت بهار رو به مادرش بمانی و مادربزرگش غزال، کمتر کسی دلش میخواد اونا رو به یاد بیاره... گفتم: پس مادر تو کیه؟ گفت: چیکارش داری؟ اون بحثش با این خونواده ی شوم جداست؛
... گفتم: الان شک کردم ؛ خانمی که خودشو به من؛ بهارمو مشکی یعنی مادر تو معرفی کرده بود ؛ خیلی جوون بود؛ میتونست یکی از دوستای بزرگتر تو باشه که نقش بازی میکنه؛ اونم فقط برای اینکه ما گول بخوریم... و حدس نزنیم که مادر تو کیه؛ پس حتما مادرت تو این بازی مهره ی مهمیه ؛ که تا حالا همه پنهانش کردن....، شاید کسیه که همه ازش حمایت میکنن... اردشیر اقتداری، با کی میتونه ازدواج کرده باشه؟! خودش یه پسرخونده بود، ارثی نداشت، پر از کینه بود؛ مادرش، زن رییس سابق شوهرش ؛ اکبر مشکات شده بود که اردشیر ؛ ازش متنفر بود؛ آدم باهوشی بود و تو دار.... پس هر دختری جلبش نمیکرد؛ دخترای پولدار اون خانواده هم که محلش نمیذاشتن... باید با کسی عروسی میکرد که مثل خودش پر از نفرت و کینه به اون خونواده باشه؛ کی خدایا؟!.... بمانی که اینجا بود.از اردشیرم بزرگتر بود.... صوفی گفت: اصلا  با مادر من چیکار داری؟ گفتم: مادر تو هر کی باشه، حلقه ی مفقوده ی همه این ماجراهاست! کی تو اون خونه از همه بدبخت تر بود؟ صوفی گفت: سوالتو یه جور دیگه بپرس... بگو چه کسی رو، هیچ وقت آدم حساب نکردن؟ نه تو ارث، نه به عنوان یه آدم ؛ یا حتی یه بچه؟ گفتم، ارث! منصور وارث میخواست؛ اما وارث ذکور که پول تو خونواده بمونه؛ برای همینم ؛ وقتی الهه ازش دوری کرد، رفت... مطمئنم رفت و دوباره ازدواج کرد؛ به امید فرزند پسر... اما از الهه فقط یه دختر داشت؛ دریا... که نمیخواست وارثش باشه. حاملگی الهه هم دروغ بود؛ نقش بازی میکرد که حامله ست؛ که منصورو کمی بیشتر نگه داره، به امید فرزند پسر... اما چرا...؟! چه رازی بود؟ الهه که از شوهرش متنفر بود؛ چرا میخواست یه کم بیشتر نگهش داره؟! صوفی خندید و گفت: برای اینکه یه وقت با یه رقیب ازدواج نکنه! هر کس دیگه ای بود  ؛ اشکال نداشت!.... با رقیب الهه نه! گفتم: آره، زنا فقط از رقیبشون بدشون میاد؛ حتی اگه اون مردو دوست نداشته باشن، هرگز رقیب نمیخوان! الهه داشت طول میداد که منصور با سمانه ازدواج نکنه؛ صوفی گفت: آفرین! چون الهه میدونست سمانه داره از ایران میره ؛ از خداش بود! با ادای حاملگی فقط میخواست زمانو بخره که منصور قبل از رفتن سمانه ؛ بهش پیشنهاد ازدواج نده !؛ گفتم: ولی نتونست؛ با ماجرای تجاوز مشکات و پیدا شدن بمانی، الهه دیگه حوصله نقش حامله بازی کردن نداشت؛نگرانیهای جدیدی داشت...یه خواهر شوهر مخفی و ناتنی.....الهه دیگه حتی حاضر نبود منصور رو ببینه.... منصورم رفت و سمانه رو گرفت. مادر تو چی؟ کدومشونه؟ کدومیکی از زنای دردکشیده ی این خانواده ؟ گفت: پای مادر منو وسط نکش! اون به اندازه کافی تقاص پس داده؛ بسشه!...
خوابم ؟ حتما خواب میبینم.....خواب میبینم که عده ای جادوگر ؛ مثل جادوگران مکبث دور مرا گرفته اند و مدام عربده میکشند :معذرت بخواه؛ معذرت بخواه....زبانهای خون آلودشان از لای دندانهای نیششان پیداست...بیدار میشوم...صوفی بالای سرم نشسته است.میگوید:چرا من ؟ میگویم :چون شبیه خودم بودی.فقط خدا کند داستانت؛ مثل داستان من تمام نشود...از روز اولی که خبر را در روزنامه خواندم..میدانستم کشته نشدی.میدانستم جایی زنده هستی و منتظری من پیدایت کنم و قصه ات را بنویسم...کاری که برای من، کسی نکرد.
گفت:پدرم؛ اردشیر اونقدرا که  فکر میکنی بد نیست.گفتم :میدونم.آدم بده ی این قصه ؛ یکی دیگه ست.کسی که گاهی دلم براش میسوخت.فکر میکردم چه آدم خوبیه ! اینکه آدم تظاهر کنه مرده ؛ چقدر ظاهرا همه چی رو آسون میکنه...هم طلبکارا غیب میشن.هم هر خلافی دلت میخواد انجام میدی...هم تنها وارث ذکور میمونی.چون واقعا نمردی! پس چنگیز قبل از مرگش همه چیزو به اسم منصور کرده بود که ازش هم خیالش راحت بشه که کل ثروت اجدادی دست پسرشه.هم مالیات ارث و رشوه به دولت نمیدن!نمیدونست منصور اولین کسی رو که از خونه اجدادی بیرون میکنه ؛ پدرشه!...انتقام سمانه؛عقده های بچگی؛هر چی....به چنگیز میگه از اون خونه برو بیرون! چنگیز بزرگ با اون همه ثروت یه مدت تو آلونک مش حسن زندگی میکنه....تا شب مهمونی....که میخواد به همه اعلام کنه بمانی دختر واقعیشه و میخواد اونو از بیمارستان بیاره بیرون...و منصور گلوله رو میزنه به پای پدرش! تو اون اتاق مردای دیگه ای هم بودن.جمشید مشکات دومین گلوله رو میزنه.وگرنه از جیره خوری منصور دیگه خبری نیست...اما گلوله سوم که چنگیزو میکشه....صوفی گفت:کار پدر من نبود! اردشیر اقتداری هیچوقت خودشو جزو اون خانواده ی نزول خور نمیدونست....گفتم :میدونم....کار مازیار مشکات بود.پسر کوچیک مشکات....وحشی ترین بچه ی خانواده....پدر تو گلوله نمیزنه.صوفی گفت :منصور با سمانه عروسی کرد.اون به عشقش رسید.سمانه به آرزوی دیرینه ش برای انتقام.هم منصورو وادار کرد که پدرشو بکشه ؛ هم با تولد دوقلوها مادر وارث شد.گفتم :دو قلوها؟ گفت: پرویز و روژان،دو قلو ان.بچه های سمانه و منصور.گفتم ؛ پس وارث بعدی این خاندان احتمالا یا پرویزه..صوفی گفت :یا آرش!پسر مشکات..گرچه ما پول کثیف اونا رو نمیخوایم.اما اونا باید انتقام پس بدن..گفتم :میدونم گناهاشون زیاده.ولی...انتقام چه چیزایی؟ گفت :غزال.پدر غزال.بمانی بیچاره که همه ی عمرش به اسم محجور؛ تو بیمارستان گذشت؛ بهار بیکس که مریضش کردن.و بعد ؛کسی که بدبخت ترین آدم این خاندانه!
کسی که اگه زنده میموند شریک ارث میشد.دختر منصور از زن اولش...کسی که منصور؛ هیچوقت دوستش نداشت.همنطور که الهه رو دوست نداشت....پس نذاشتن از خونه بیرون بیاد.نه درس بخونه.نه جایی بره...اونم یه جور زندانی بود.اگه بمانی تو زیرزمین جیغ میکشید ؛ دریا رو بالش نرمش انقدر گریه میکرد که گرسنه خوابش میبرد..هیچکی سراغشو نمیگرفت.انگار چنین بچه ای وجود نداشت! منصور به همه میگفت؛ بچه مریضه.دکترا گفتن زیاد عمر نمیکنه....دریا.مادر بیچاره من.یه زندانی بود...انقدر کینه داشت که با اردشیر ازدواج کنه.هر دو از اون خاندان زخم خورده بودن!هردو هم مال اون خاندان بودن و هم نبودن.....

مادرش الهه؛ بعد از عروسی منصور و سمانه ، و فشار طلبکارایی که فکر میکردن منصور مرده ؛ افسردگی گرفت و از ایران رفت.دریا خودش تنهایی بزرگ شد.با حمایت مش حسن؛ تا چند سال بعد  ؛ اردشیر گرفتش.گفتم : و مازیار چی؟رفته بود اتریش؟ گفت:یه مدت رفت....نمیدونم اونجا چه غلطی کرد برش گردوندن ! بیماری روحی داشت..اذیت دخترا و پسرای جوون....اون باند کثیفو زد.به کمک منصور پروا و جمشید مشکات...خون کثیف نزول خورا.....اولاش برای تفنن کار میکردن......همینجور به دستور مازیار...جمشید کاره ای نبود.فقط از خونه ی بزرگش استفاده میکردن.منصور کم کم همه کاره شد..بچه ها رو میدزدیدن.میفرستادن اونور آب...جاش پول حسابی میگرفتن....مسول اینورآب؛ منصور بود.مسول اون ور آب؛ مازیار؛ که زبان خوب میدونست...البته حالا  دیگه  اسم و فامیلشو عوض کرده بود.باند سیاه منصور و مازیار.منصور دخترش روژانو رو داد به مشکات که ازدواج خانوادگی خفه ش کنه...هم پول تو خانواده بمونه ؛ هم دختر ساده ش ؛ هرگز صاحب اون پول نشه....معامله بود.پول در نهایت؛ مال پرویز پروا بود.منصور یه جیره ای به مشکات میداد.گفتم ؛ مادرت کجاست؟ گفت:من قایمش کردم.از دست همه.جایی که پیداش نمیکنن...

گفتم :و  مادرمشکات چرا مرد؟ گفت:نمرد.سکته کرد.از دیدن بهار ترسید.بچه ی تجاوزجمشید شرور! فکر میکرد بهار موقرمز؛  سالهاپیش مرده....نمیدونست اون دختر مومشکی که جمشید باش عروسی کرد؛ بچه ی موقرمز خود جمشید بود! از اون بچه میترسید؛ میگفت ،شومه !ثمره گناهه!....فکر میکرد باید بمیره.از ازدواج اونا خبر نداشت....فکر میکرد زن مو سیاه جمشیدو ؛ منصور پیدا کرده.... .نمیدونست عروسشه! میدونی که مادر مشکات؛ در واقع مادر خونده ش بود.زن اقتداری! هیچوقت این دو تا با هم به توافق نرسیدن. موقعی که مشکات مادر خونده شو میذاشتش تو خاک ؛ صورتشو با سنگ له کرد! فقط از روی کینه.... همین!.گفتم :برادرای دوقلوی دکتر؟ گفت؛ واقعا بچه های کدخدا هستن.بعد از بمانی بدنیا امدن .مصور خریدشون...با پول همه رو میشه خرید....گفتم: پس بهار صحنه تجاوزی ندیده بودکه؟ گفت :چرا ! مازیار به زن مشکات ؛ روژان..مشکات خونه نبود.روژان میخواست از دست مازیار دیوونه فرار کنه ؛مازیار مست بود و بت گفتم مریض بود...دنبال روژان می افته..روژان  از پله ها می افته پایین  و آسیب میبینه.بهار از پشت پرده ، همه چیزو دیده.....مشکات میفرستتش امریکا...چند تا عمل  انجام میده ؛ اما بعد برگشت از امریکا روژان مریض میشه.همه جا دنبال مازیار بوده تا اونو بکشه..مازیارم با چاقو ؛ گوشه چشم روژانو زخمی میکنه..چون روژان واقعا داشته میکشتتش...مشکات برای آرامش روحیه روژان ؛ اونو میفرسته اصفهان....نمیخواد زنش؛ تو  اون خونه ی کثیف باشه.خونه ای که منصور و مازیار بچه های دزدیده شده رو می اوردن اونجا.
گفتم :حالا نقشه ی تو و آرش چیه؟..گفت: تو منصورو میکشی!...گفتم ؛ شوخی میکنی؟ گفت؛ نمیتونه کار ما باشه ...دنبال یه غریبه میگشتیم ؛ تو رو پیدا کردیم.کار سختی نیست....فقط میری خونه ش و میگی همه چیزو میدونی..و اینکه قبل انقلاب همه جا اعلام  کردن که مرده و حتی برگه ی دفنش هست....حالا به اسم رضا کار میکنه...نزول گیره و باند بچه دزدی داره...باید عصبیش کنی !مطمین باش بت حمله میکنه....ما اونجاییم...تو فقط از این اسپره میزنی تو صورتش..همین!..اون همیشه مسته.بقیه ش با ما.باید اسپره تو جیبت باشه و اماده....فقط همین..من و آرش اونجاییم...گفتم :قانون چی؟ گفت:جهل سالی عقبه قانون...به همه ی  ما  ؛ یه عمر رو دست زد. پدرشو کشت.خواهرش بمانی رو محجور اعلام کرد.دخترش دریا رو از ارث و زندگی محروم کرد و الهه رو به یه موجود افسرده تبدیل کرد که فقط قرص میخوره و نمیدونه چرازنده ست !مطمینم سمانه هم دوسش نداره.فقط به عنوان وسیله انتقام گیری از این خانواده ؛ بش نگاه میکنه...منصور و مازیار هر دو مقصرن..اما اول نوبت منصوره..مازیار؛ خوراک حاج علیه....چون الان پلیس بین الملل دنبالشه.ببین ما واقعا نمیخوایم منصور بمیره! باشه؟ فقط  میخوایم التماس کنه! زانو بزنه...فقط برای زندگیش التماس کنه.همونجور که زنش الهه ؛ بمانی ودریا بهش التماس کردن...میخوام فقط عصبیش کنی.کور خونده اگه فکر کرده ارث کثیفش به پرویز جانش میرسه.....اون پول باید به خیریه داده شه تا گناه این خاندان بخشیده شه....فقط اگه سیمین اونجا نباشه.گفتم ؛ کیه واقعا  این سیمین؟ گفت: یه دختر سرراهی بدبخت....منشی و همه کاره باندش.هر نقشی میخواد براش بازی میکنه.....یکی از دخترایی که دزدیده و بعد ؛ به جای فروشش ؛ اونو نوچه ی خودش کرده.....سیمین بدبخت ،چاره ای نداشته.فقط با استعدادتر از بقیه اون دخترا بوده و منصور برای لاپوشونی کارای کثیفش ؛ یه همدست زن جوون میخواسته !.یه دختر فراری بی کس وبی خانواده.....حالا میخوایم از منصور انتقام بگیریم....کمکمون میکنی؟ جادوگران ذهنم  دوباره دندانهای نیششان را نشان دادند..بگو چیستا.بگو !!!!!یاد صدها بچه ای افتادم که منصور فروخته..یاد بمانی.غزال.چنگیز.دریا و بهار....گفتم : باشه....

...
ادامه دارد...

قسمت قبلی                                                       قسمت اول                                                                 قسمت پایانی


منبع:

https://t.me/chista_yasrebi

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان شیدا و صوفی - قسمت هفتاد و دوم و هفتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، چیستا یثربی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی