فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان شیدا و صوفی - قسمت پایانی

رمان شیدا و صوفی - قسمت پایانی

ویرایش: 1397/5/30
نویسنده: masbi
برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی

بوی نم بود؛ با بوی توتون... از پله ها بالا رفتیم؛ چقدر پله را آدم بالا برود به سر دنیا میرسد؟ اینجا سر دنیایش، یک اتاقک حصیری بود؛ اتاقی با پرده های حصیر، آشنا بود؛ انگار آن را در خواب دیده بودم؛ پاهایم بی اختیار شروع به لرزیدن کرد... صوفی گفت: خوبی؟ گفتم: قراره اتفاق بدی بیفته؟ گفت: نه، مثلا چه اتفاقی؟ گفتم: رنگت پریده... گفت: ما به اینجا میگیم آلونک، دفتر کار مخفی شونه... دم در رسیدیم؛ گفت: برو تو! گفتم، تو نمیای؟ گفت: اسپری تو جیبته، یادت نره! من بیرون منتظرم... اتاق تاریک بود؛ حالا بوی توتون و نم با بوی خون قاطی شده بود؛ شبحی سایه وار پشت به من رو به دیوار ایستاده بود؛ گفتم:آقای پروا؟ برگشت؛ صورتش در تاریک روشن اتاق مثل دو چهره به هم چسبیده بود؛ خیر و شر... گفت: نه بانو! منصور رو لولو برد؛ منم! یادت نمیاد؟ نزدیک بود بیهوش شوم؛ صدا آشنا بود؛ خیلی آشنا و ترسناک، گفتم: شما؟ حالا رو به من برگشته بود؛ لازم نبود خودش را معرفی کند؛ از برق انگشترهای عقیق و فرم صورت درازش او را شناختم؛ گفت: ترسیدی یا تعجب کردی؟ گفتم: هردو! گفت: خوشم میاد راست میگی، بشین چیستا! گفتم: پس مازیار تویی؟ گفت: ایرادی داره؟ نفس! نفس عمیق، زیر آب بودم؛ داشتم خفه میشدم؛ یک نفر گیس بافته بلند هفت سالگی ام را گرفته بود و میکشید و سرم را داخل حوضچه آب لجنی میکرد؛ گل و لجن توی دهانم میرفت و بالا میاوردم؛ راه نفسم بسته میشد؛ دست و پا میزدم؛ سرم را با گیس بافته از آب بیرون می آورد؛ میگفت: دختر خوبی میشی؟ جواب نمیدادم؛ گل و لجن داخل دهانم را به صورت درازش تف میکردم؛ دوباره سرم را داخل حوض لجن میکرد؛ کنارم صدای جیغهای آرمیتا را میشنیدم؛ حالش از من بدتر بود؛ از آب میترسید. مرد جوان به آرمیتا گفت: ببین دوستت جیغ نمیزنه! آرمیتا با اشک، نفس زنان گفت: آقا تو رو خدا هر کاری میخوای بکن؛ سر منو تو این آب نکن؛ من از خفگی میترسم... مرد خندید و مطمئن بودم دندانهایش زشت است. گفت: هر کار؟ مثلا این دوستتو بکشم خوبه؟ آرمیتا جیغ زد: نه! و سرش داخل آب بود... تقریبا همه را از یاد برده بودم... جز اینکه آنها داشتند آرمیتا را اذیت میکردند... حواسشان به من نبود؛ آرمیتا ارمنی، موبور و زیبا بود؛ من فقط یک قدم تا در فاصله داشتم و این یک قدم را برداشتم؛ صدای نفسهای من، دویدن و جیغهای آرمیتا از دور... در حیاط باز بود؛ نمیدانم چقدر دویدم اما رفته بودم و آرمیتا را آنجا کنار جوانک وحشی و دوستانش رها کرده بودم... فقط هفت سالم بود. مادرم تازه خواهرم را زاییده بود و من فقط میدویدم تا به خانه و مادرم برسم و صدای آرمیتا را میشنیدم: آقا نه! من از آب میترسم؛ خواهش میکنم!...
و من فقط میدویدم تا به خانه و مادرم برسم و صدای آرمیتا را میشنیدم: آقا تو رو خدا هر کار میخوای بکن؛ سر منو توی این آب نکن! و من به آرمیتا گفته بودم سوار ماشین آنها شویم. مادرم شیر خشک میخواست و عجله داشتیم، آرمیتا دستم را کشید؛ این که تاکسی نیست! نه! من گفتم: بیا بابا ترسو نباش! با دو تا بچه کاری ندارن، کار داشتند... مازیار با بچه ها کار داشت؛ گفت: دوستت خوب مقاومت کرد؛ اما توی بزدل... گفتم: خفه شو! روی نیمکت آرمیتا تا یک هفته گل مریم سفید بود، با عطرش گیج میشدم و یاد موهای فرفری بورش می افتادم. بچه ها به موهایش میگفتند: پشم گوسفند! و مردک موهایش را داخل آب میکرد و وحشیانه میخندید. خیلی دیر بود، وقتی فهمیدم تغییر مسیر داده اند و به سمت بیابانهای بیرون شهر میروند. برای اینکه آرمیتا نترسد، دستش را گرفتم؛ دستش سرد بود. گفتم: من کنارتم، نترس، در ماشینو باز کردن فرار میکنیم؛ گفتم بدو، بدو! سعی کرد چیزی بگوید؛ اما نتوانست. تمام راه برگشتن میدویدم؛ فرار کرده بودم؛ بدو چیستا، بدو! بدو آرمیتا... او نبود! آرمیتا را جا گذاشته بودم! آنجا یا هر دو میمردیم یا یکی زنده میماند؛ زنده ماندم و بیماری آمد؛ در خواب جیغ میکشیدم؛ مادرم، اتاق خودش و نوزاد را جدا کرد؛ حمام نمیرفتم؛ به زور کتک پدر هم حمام نمیرفتم؛ آب میدیدم جیغ میکشیدم؛ یاد جیغهای آرمیتا می افتادم؛ بیماری فوبی آب... دکتر گفت: با ابر خیس تنش را بشویید فعلا... و پدرم گفت: کار کم بود؟ مدام با خودم حرف میزدم؛ همه جا. به خصوص زنگ تفریح، انگار آرمیتا آنجا بود؛ میخوای برات بستنی یخی بخرم آرمیتا؟ نه سرده... جای او جواب میدادم؛ دندونم درد میگیره، از سرما بدم میاد. روز چهلمش، یک آلبوم عکس کوچک از خانه شان دزدیدم؛ عکس او بود با عروسک خندان و اتاقش، همه جا عکس را میبردم و میگفتم: این خواهر منه... و عکس خانه شان را نشان میدادم و میگفتم: اینم خونه مونه و اتاق آرمیتا را نشان میدادم، این اتاق من و خواهرمه...  پدرم گفت: کی تمومش میکنی؟ گفتم: کی آرمیتا برمیگرده؟ گفت: تو باش بودی، میدونی مرده! گفتم: من که باش بودم... هنوز زنده بود... گفت: جسدشو پیدا کردن. گفتم: یه تیکه هایی... میتونه مال هر کسی باشه! من به آرمیتا قول دادم فرار میکنیم و بعد به گریه می افتادم... انقدر که پدر میگفت: آرمیتا هر جا هست الان جاش خوبه، تو رو میبینه و میخواد خوشحال باشی... با سیلی مازیار به خودم آمدم... کثافت! گفت: میدونی تا حالا هیچ بچه ای از دست من در نرفته؟ اگه اون دوستت انقدر شلوغ بازی در نمی آورد؛ حواسم بیشتر به تو بود. یعنی آرمیتا عمدی شلوغ کرده بود تا من فرار کنم؛ خدایا! صورتش را نزدیک آورد؛ اسپری را در جیبم فشردم...
تا سه شمردم، درست توی صورتش زدم؛ فریادش هوا رفت؛ صوفی با عجله وارد شد؛ بم گفت: فرار کن، برو بیرون! دویدم... سر پله، داد زدم: بدو چیستا بدو... اما صوفی را جا گذاشته بودم؛ اینبار دیگر نه، آرمیتا کافی بود؛ برگشتم؛ صوفی اسلحه را به سمت مازیار گرفته بود: یا همینجا میکشمت یا تو و منصور و مشکات به همه چیز اعتراف میکنید. مازیار از درد چشمانش نمیتوانست بلند شود؛ گفت: نه که پدر خودت فرشته ست؛ اقتداری؟ بچه نوکر؟ گفت: پدرمم اعتراف میکنه؛ همه تون به غلطایی که کردین. آرش به خاطر شما داشت میرفت بالای دار!... میفهمی؟ ما دیگه هیچی برای از دست دادن نداریم؛ آرش رسید، از در پشت آمد؛ اسلحه را از صوفی گرفت. گفت: اعتراف میکنه، آروم باش؛ صوفی داد زد: همه بچه دزدیا، فروش بچه ها، غزال، بمانی، بهار، کتکای روژان از مشکات... همه چی... مازیار گفت: خبرنگار آوردی که اگه مردین همه چیزو بنویسه؟ صوفی گفت: شاهد آوردم که تو چقدر پستی... من عمدی اون رورنامه رو به حاج علی دادم که بذاره جلوی چشم چیستا، اونم  باید از این کابوس بچگیاش خلاص میشد... مازیار گفت: ابله پای مادر خودتم گیره، آدم کشته... جنین نامزد حامله منو... بچه مونو که میتونست وارث کل این خانواده ی لعنتی بشه! صوفی گفت: اون تصادفی بود؛ مادرم فقط هولش داد. من اون شب تو اتاق حاج علی همه چیزو بش گفتم. همون شبی که شیدا رسید و حاج علی زدش که بره بیرون، اون شب مادرمو برده بودم اونجا از دست شما، نامزد تو داشت مادرمو میکشت؛ مادرم فقط از خودش دفاع کرد. مازیارخنده ی عصبی کرد و گفت: دفاع؟ بچه، هفت ماهش بود؛ حکمش قصاصه... آرش گفت: من گردن گرفتم؛ من نامزدتو هل دادم؛ میخواستیم صوفی و مادرشو یواشکی بفرستیم خارج، برای همین اعلام کردیم صوفی کشته شده که دست از سرشون بردارین. با اسامی و هویت جدید اونور زندگی کنن... من تا پای دار میرفتم تا دریا و صوفی از ایران برن؛ اما حاج علی فهمید کار من نبوده؛ قتل غیر عمده... دفاع از خود، در باز شد، دریا وارد شد؛ بسه بچه ها، من اعتراف میکنم؛ زندان یا حتی اعدام برای من بهتره تا اینجور بی هویت برم خارج، من نامزد خارجی مازیار رو هل دادم؛ چون بم حمله کرد؛ نمیدونستم هفت ماهه حامله ست و بچه پسره! حالا تقاصشو میدم؛ اونا یه جنین هفت ماهه از دست دادن، ما همه عمرمونو... لعنت به نظامی که این بچه ها را فقط با پول و قدرت آشنا کرد؛ شما اینجوری نشید؛ ازدواج کنید و از اینجا دور شین؛ این پول شومه، بوی خون میده. صوفی جان بچه تو با عشق و نون حلال بزرگ کن و این خونواده رو فراموش کن؛ خونواده ی هیستریک بیمار، تشنه ی پول و فرزند ذکور... ماشین پلیس رسید. صوفی خبر داده بود؛ مادرش را در آغوش گرفت و گریه کرد...
خانواده ی هیستریک بیمار، تشنه ی پول و فرزند ذکور!!! حالم بد میشه... ماشین پلیس رسید، صوفی خبر داده بود؛ مادرش را در آغوش گرفت و گریه کرد. به مازیار گفتم: با آرمیتا چیکار کردی؟ دیگه آخربازیه... بنال!... خنده کثیفی کرد؛ دندانهایش واقعا زشت و سیاه بود... گفت: باحال بود... باید میکشتمش... اما چاقو رو که دید، یه دفعه گفت: یا حضرت مریم!... گفتم بذار بره پیش حضرت مریمش... پول بیشتری بم میدن... تا جنازه ش... خوشگل بود... گرون فروختیمش... با جنسای قاچاق تاپ، ردش کردیم رفت... حاج علی ت که پیداش کرده... ته یه ده کوره تو مکزیک! ... همان موقع علی رسید؛ جهان رسید. آرمیتا زنده بود و دو هفته بعد، محاکمه این سه خانواده شروع میشد... همه ممنوع الخروج بودند... دریا به جرم کشتن وارث مازیار یا همان جنین هفت ماهه، به جرم قتل غیرعمد بازداشت میشد؛ در اتاق آرش و صوفی دستشان در دست هم بود. به علی گفتم: همه اینا رو چه جوری بنویسم؟ شاید دیگه خواب بد نبینم... شاید عکسای مردم و آرمیتا رو فراموش کنم... شاید آدمای خیالی دوستم نشن؛ شاید... علی لبخند زد... تا حالا به این شیرینی لبخند نزده بود... گفت: همه مون آدمای خیالی داریم... هرجور بنویسی باور نمیکنن... ولی تو بنویس خاتون، کاریت نباشه... حتی اگه باور نکنن... .

قسمت قبلی                                                         قسمت اول



منبع:

https://t.me/chista_yasrebi

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان شیدا و صوفی - قسمت پایانی نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، چیستا یثربی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی