فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت سوم

رمان روانی - قسمت سوم

ویرایش: 1397/6/4
نویسنده: masbi

دکتر:طبق علائم,دچار هیپوگلیسیمی شده
مادرسعید:خطرناکه؟
دکتر:نه.افت قندخون ساده س.چیزی نیست. دارو رو بهش تزریق کنن به هوش میاد.یک ساعت دیگه برمیگردم ببینم تغیری حاصل شده یانه.
همه نفس عمیقی کشیدن و از اتاق رفتن و یک ساعت دیگه که تحملش چندان راحت نبود هم سپری شد.با اومدن دکتر همه کنار تخت مریم حاضر شدن
دکتر:بهتری؟میتونی حرف بزنی؟
باصدای ضعیفی که به سختی شنیده میشد گفت بله
دکتر:اسمت چیه؟
مریم:مریم
+مریمِ چی؟
-گرشاسبی
+امروز چندشنبه س؟
-یکشنبه
+میدونی چه اتفاقی افتاده؟
-بله
+خوبه.خدا بهت خیلی رحم کرد.استراحت کن. دوباره بهت سر میزنم
با رفتن دکتر مامور پلیس جلو اومد و گفت
پلیس:میشه دقیق بگید چی شد
مریم:من نمیتونم خیلی صحبت کنم.استراحت لازم دارم
پلیس:میفهمم ولی ما باید ماجرا رو بدونیم
در حین مکالمه پلیس با مریم موبایل اون مامور زنگ خورد و گفت ببخشید الان برمیگردم.مادر سعید از فرصت استفاده کرد و گفت
*هرکاری بخوای میکنیم.هرچقدر خسارتت بشه چند برابرش رو میدیم.الان هرچی بگی حق داری. فقط اینو در نظر بگیر که یه مادر داره بهت التماس میکنه.ما گفتیم تورو پیدا کردیم ولی اگه تو میخوای کسی مجازات بشه من حاضرم به پلیس بگم دروغ گفتم و خودم پشت فرمون بودم.فقط از سعید چیزی نگو.خواهش میکنم.
پلیس برگشت
پلیس:من نمیخوام شمارو خیلی خسته کنم. این خانوم و آقا ادعا میکنن شما رو پیدا کردن و رسوندن اینجا.ادعاشون رو تایید میکنید؟
مریم نگاه خشم آلودی به سعید انداخت که باعث شد سرش رو به نشونهء شرم پایین بندازه و دستش رو بذاره روی چشمها و صورتش.بعد نگاهی به چهره درمونده و نگران مادرسعید انداخت و گفت
مریم:بله.درست میگن
پلیس:پس شما باید صحنه تصادف رو توصیف کنید و علاوه بر اون کتبا بنویسید که شکایتی از این خانوم و آقا ندارید.
مریم:من وقتی برای این کار ها ندارم.باید برم. دارم میگم اینا راست میگن.ولشون کنید.منم ول کنید.پرستار؟پرستار؟
پرستار با عجله اومد
پرستار:چیه؟چه خبرته؟
مریم:من باید برم.
پرستار:نمیشه که خانوم الان بری با این وضعیتت
مریم:من به قوانین نظام پزشکی آشنایی دارم.شما نمیتونید بر خلاف خواست بیمار نگهش دارید.پس حکم ترخیص منو همین الان صادر کنید.با رضایت خودم.اینجوری هر اتفاقی هم بیفته مشکلی برای بیمارستان پیش نمیاد.من باید الان برم.
پرستار:نه به اون موقع که داشتی خدا بیامرز میشدی نه به الان که داری منو میخوری.بذار به دکتر بگم مبخوای بری.اون باید اجازه ترخیص بده
مریم:موبایلم؟موبایلم کجاست؟
مادرسعید:شکسته.روشن نمیشه
دکتر سررسید و پرسید

دکتر:دیوونه شدی؟میدونی تو چه وضعی هستی؟ چه کاری مهمتر از سلامتیت داری؟
مریم:من وضعیتم رو میدونم.میدونم رفتنم خطرناکه.میدونم حداقل بایدبیست وچهارساعت تحت نظرباشم تاوضعیتم ثابت بشه.میدونم هنوزاحتمال خونریزی مغزی دارم.میدونم هرسرگیجه و حالت تهوعی علائم هشداره.میدونم هرلحظه ممکنه تعادلم رو ازدست بدم و ازجایی سقوط کنم ولی مجبورم برم چون مادرمن اون سر کشور رفته سفر.تا الان حتماصدبار به من زنگ زده.اون بیماری قلبی داره.استرس میتونه باعث ایجاد حمله بشه.الان که گوشیم خاموشه حتمازنگ میزنه خونه.ببینه من جواب نمیدم معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد.من همه چیز رو میدونم. بامسئولیت خودم بذاریدبرم
دکتر:نمیدونم چی بگم.کار درستی نیست ولی نمیتونیم به زور نگهت داریم
مریم:ممنون
نگاهی به پلیس انداخت و گفت
مریم: چی باید بنویسم؟
پلیس:اینکه شکایتی از این آقایی که ماشینشون تو صحنه تصادف دیده شده ندارید
مریم:خودکار و کاغذ بدید به من
به سختی با سه تا انگشتی که از گچ بیرون بود با یه دردِ بی اندازه شروع کرد به نوشتن:
اینجانب مریم گرشاسبی بدین وسیله اعلام میدارم در ماجرای تصادفی که در روز یکشنبه مورخ بیست و نهم مرداد ماه سال جاری به وقوع پیوست, هیچ گونه شکایتی از رانندهء خودروی حاضر در صحنهء تصادف ندارم لذا ادعای ایشان مبنی مرتکب نشدن قصور و رساندن اینجانب به نزدیک ترین مرکز درمانی را تایید مینمایم.
نوشت و زیرش رو امضا کرد و انگشت زد و به پلیس گفت تمومه؟
پلیس:فعلا بله ولی ما پیگیرِ پیدا کردن ضارب خواهیم شد
مریم:نیازی نیست.من خودم بی احتیاطی کردم
پلیس:به هرحال وظیفه ماست که بگردیم
این رو گفت و خداحافظی کرد و با رفتنش سعید و مادرش که از صبح تحت فشار بودن کمی آروم شدن.پرستار اومد تا سرم و سنسور های مانیتور رو از بدن مریم جدا کنه که مریم گفت
مریم:میشه قبل از رفتن به من مُسکن بزنید که بتونم طاقت بیارم؟خیلی درد دارم.
با شنیدن این حرف سعید بیش از پیش شرمنده شد اما بازهم نتونست برای عذرخواهی پیش قدم بشه
پرستار:الان به دکتر میگم درمورد مسکن
بعد از تزریق مسکن و جدا کردن تجهیزاتی که به بدنش وصل بود به سختی از تخت پایین اومد. مادرسعید برای کمک کردن نزدیکش شد و مریم با کنایه گفت
مریم:کمک لازم نیست.خودم میتونم.شما دیگه بفرمایید تشریف ببرید.تا الانشم خـــــــیلی زحمت کشیدید
درحال گفتن همین حرفهابود که تعادلش رو از دست داد و مادرسعید کمکش کرد تا نیفته
مادرسعید:میدونم الان از ما عصبانی هستی ولی تو باید سالم برسی خونه.پس بخاطر مادرت بذار ما زودتر برسونیمت.وسایلتم تو ماشین ماست.و مریم به ناچار پذیرفت

از بیمارستان بیرون اومدن و به سمت ماشین سعید رفتن وقتی به ماشین رسیدن مادرسعید به مریم گفت
+عزیزم بذار صندلی جلو رو بخوابونیم که بتونی راحت تر باشی توی مسیر
_نه ممنون.من عقب میشینم
سعید برای اولین بار رو به مریم کرد و گفت
*آخه صندلی عقب کثیفه.هنوز خونی که روش ریخته خشک نشده.شما جلو بشینید فکر کنم براتون راحت تر باشه
مریم:ببخشید.خیلی عذر میخوام که ماشینتونو کثیف کردم
سعید:من...منظورم این نبود...
مریم به سمت در عقب ماشین رفت و مادر سعید کمکش کرد تا سوار بشه.به محض سوار شدن چنان دردی توی کمرش پیچید که تازه فهمید مادر سعید درست میگفت که بذار صندلی جلو رو بخوابونیم تا توی مسیر راحت تر باشی اما غرورش اجازه نمیداد بگه توی اون وضعیت داره از درد میمیره.فقط دندون هاش رو از شدت درد به هم فشار میداد و سعی میکرد تحمل کنه. آدرس خونه رو حدودی گفت و چشماش رو بست به این امید که مُسکن هایی که قبل از خروج از بیمارستان بهش تزریق کردن زودتر اثر کنه. چشماش رو بست و نفهمید چقدر گذشته که با صدایی به خودش اومد
سعید:الان تو خیابونتونیم.اسم کوچه و پلاک رو نگفتید
مریم نگاهی به اطراف انداخت که به نظرش آشنا بود.فقط نمیدونست کِی از بیمارستان رسیدن به اونجا و اون چیزی نفهمیده
مریم:کوچهء پاییز پلاک بیست و هشت
یه کم دیگه حرکت و کردن و بعد از چند لحظه سعید گفت
*مجتمع یاس؟همینه؟
مریم:بله
سعید و مادرش پیاده شدن و هردوشون یکی از درهای عقب رو باز کردن.سعید کتابها رو برداشت و مادرش هم کمک کرد تا مریم بیاد پایین.به در خونه که رسیدن.مریم گفت
-ای وای.کلیدام تو ماشینمه
سعید:خب الان چیکار کنیم؟
مادرش:میریم خونه ما
مریم:نه اصلا
زنگ سرایدار رو زد و خودش رو معرفی کرد و ازش خواست بیاد پایین.رو به سعید کرد و گفت
_وسایلم رو به سرایدار تحویل بدید.نیازی نیست تا بالا بیاید
مادرسعید:چرا تعارف میکنی؟تنهایی که نمیتونی بری.من باید باهات بیام.سعیدم اینارو میاره دیگه.فقط کلیدای خودِ آپارتمان همراته؟
مریم:نه.اما برادرم زیاد سابقه پشت در موندن داره.بخاطر همین مادرم همیشه کلید یدک رو میذاره زیر گلدون جلوی واحدمون.
سرایدار در رو باز کرد و به محض دیدن مریم با لهجهء غلیظی گفت
سرایدار:خانِم دوکتور!خِدا بد نیه!چه شده؟
مریم:من دکتر نیستم.چیزی هم نشده.
اونقدر درد داشت که مسیر کوتاه بین در ورودی تا آسانسور براش طولانی و خسته کننده بود بنابراین توی لابی نشست تا نفسی تازه کنه. نشست و از نگهبان پرسید
مریم:مادر من با شما تماس نگرفته
نگهبان:چرا یه بار زنگ زدن ولی صداشون قطع و وصل میشد.متوجه نشدم چی میگن.بعدم قطع شد

....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                   قسمت اول                                                     قسمت بعدی


منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام