فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت چهارم

رمان روانی - قسمت چهارم

ویرایش: 1397/6/4
نویسنده: masbi

مریم با شنیدن این حرف از سر ناراحتی سری تکون داد و بلند و شد و به طرف آسانسور رفتن.
سعید:طبقه چندمه؟
مریم:دهم
سعید زیرلب طوری که فقط خودش شنید گفت حالا چجوری تا طبقه دهم برم.بعد با صدای بلند تری رو به مادرش کرد
*شما اول برید.منم بعد از شما میام. مادرش باشه ای گفت و همراه مریم وارد آسانسور شد.مریم هم سکوت کرده بود اما از این کار سعید متعجب بود.مادر که متوجه تعجب مریم شده بود بعد از بسته شدن در آسانسور رو به مریم کرد
+نمیخواستم جلوی خودش بگم.سعید کلاستروفوبیا داره
باشنیدن این حرف مریم برای چند ثانیه دردش رو فراموش کرد و لبخندی روی لبش اومد و مادرسعید هم مریم رو در زدن لبخند همراهی کرد.به طبقه دهم رسیدن و مادرسعید کلید رو از زیر گلدون برداشت و در رو باز کرد و وارد خونه شدن و مریم بلافاصله همونجا روی زمین نشست
مادرسعید:یه کم آب میخوای؟
مریم:بله لطفا.از شیر ندین فقط.تو یخچال آب خنک هست.خودتونم اگه میخواید میل کنید.لیوان تو کابینت اولیه
بعد از چند دقیقه صدای زنگ در اومد و مادرسعید در رو باز کرد و سعید نفس نفس زنان در حالیکه قطرات عرق روی پیشونیش برق میزد وارد شد و مریم با دیدن این صحنه و به یاد اوردن حرف مادرسعید توی آسانسور سرش رو پایین انداخت و خندهء ریزی کرد که یه دفعه تلفن زنگ خورد.مریم اشاره ای به تلفن بیسیمی که روی میز کنار مبل بود کرد و سعید اون رو برداشت.دکمه رو زد رو تلفن دم گوش مریم نگه داشت
مریم:الو؟
سعی کرد تغیری تو لحن صداش بوجود بیاره و به زور با انرژی بیشتری حرف بزنه و ادامه داد
مریم:الو؟الو؟سلام.خوبم.خوبه خوبم. ببخشید.هرچی بگی حق داری.خسته بودم خوابم برد.گوشیم؟چیزه...شارژش تموم شده بود یادم رفت بزنم به برق
چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد ازخداحافظی نفس عمیقی کشید.انگار که تازه خیالش راحت شده باشه.مادرسعید لیوان آب رو نزدیک دهن مریم گذاشت و پرسید
+مادرت بود؟
_بله.خیلی نگران شده بود
+حق داره.مادره دیگه
مریم که دردشدیدی توی سرش حس میکرد.دست چپش رو که سالم بود روی شقیقه گذاشت و ماساژ داد وتنهاواکنشی که از سعید بر اومد این بود که کاری رو که امروز بارها تکرار کرده بازهم بکنه بنابراین فقط سرش رو از خجالت پایین انداخت و چشماش رو بست
مریم:شما دیگه میتونید تشریف ببرید
مادرسعید:نمیشه که تنها بمونی.اگه حالت بد بشه چی؟
مریم:تنها نمیمونم.زنگ میزنم به یکی از دوستام بیاد پیشم
مادرسعید:مطمئنی؟
مریم:بله
مادرسعید:باشه.هرجور راحتی.فقط میشه من یه زنگ بزنم.گوشی سعیدباطریش تموم شده.مال منم از صبح آنتن نداره.احتمالا شبکه اختلال داره
مریم:خواهش میکنم.بفرمایید


تلفن رو برداشت به طرف آشپزخونه رفت و شماره وکیلشون رو گرفت و به آرومی طوری که مریم صداش رو نشنوه شروع به صحبت کرد و پرسید چرا احتشام(وکیل)خودش رو بیمارستان نرسونده و احتشام براش توضیح داد که دقیقا وقتی به بیمارستان رسیده که مامورهای پلیس اونجا مستقر شده بودن و نخواسته دیده بشه چون مطمئن بوده این طوری شک اون ها بیشتر میشه و با خودشون میگن اگر شما بی گناهید و فقط این دختر رو به بیمارستان رسوندید پس چرا قشون کِشی کردید و وکیلتون اینجا حاضر شده.مادرسعید حرفهای وکیل رو پذیرفت و تلفن رو قطع کرد و از مریم خواست که مواظب خودش باشه بعد هم شماره تلفن خودش رو به مریم داد که اگر مشکلی پیش اومد و کمکی لازم داشت خبرش کنه و ازش قول گرفت که تنها نَمونه و حتما از دوستش بخواد که بیاد پیشش.و در آخر, هم از جانب خودش هم از طرف سعیدی که همچنان ساکت و شرمنده بود از مریم عذر خواهی کرد و رفتن.سوار ماشین که شدن سعید به مادرش گفت
+اگه اشتباه نکنم سر کوچه آژانس بود.آره؟
_نمیدونم.دقت نکردم.چطور؟
+حالم خوب نیست.نمیتونم رانندگی کنم. بهتره یه ماشین بگیریم بریم خونه چون من اگه با این وضعیت پشت فرمون بشینم اصلا بعید نیست که باز یه دسته گلی به آب بدم
_باشه.با آژانس میریم ولی نه خونه.میریم بیمارستان
+شروع نکن خواهشا.من فقط الان باید استراحت کنم.چیزیم نیست.خسته ام.
_چی بگم.باشه
با آژانس به سمت خونه رفتن.مریم میخواست به پروانه زنگ بزنه که بیاد پیشش اما با دیدن ساعت که عدد ده رو نشون میداد از تصمیمش منصرف شد.نگاهی به تاریخچه تلفن انداخت و دید علاوه بر مادر و برادرش, پروانه هم چندبار تماس گرفته.مطمئن بود که پروانه هم نگرانشه.به سختی خودشو به اتاقش رسوند و یه گوشی قدیمی از توی کشوی میزش برداشت و سیم کارتش رو از توی لاشهء گوشیِ شکسته و خونیش در اورد و انداخت توی اون گوشی قدیمی و به پروانه پیام دادی
*بیداری؟کار خاصی ندارم فقط میخواستم بگم حالم خوبه و نگران نباش.امروز صبح یه دفعه گوشیم خاموش شد تا الانم روشن نشده.کاری برام پیش اومدکه نتونستم بهت زنگ بزنم.الانم میخوام بخوابم.پس اگه بیداری بهم زنگ نزن. اگرم خوابی که وقتی این پیامو دیدی میفهمی که مسئلهء خاصی پیش نیومده.شب به خیر.
گوشی رو پرت کرد روی میز و خودش رو باسختی کشوند طرف تخت و سعی کرد که بخوابه


سعید و مادرش به خونه رسیدن و به محض وارد شدن سعید خودش رو پرت کرد روی کاناپه. مادرش به آشپزخونه رفت و بعد از چند لحظه
گفت
+هم قورمه سبزی تو یخچال هست هم لوبیا پلوـ کدومو برات گرم کنم؟چی میخوری؟
_ژلوفن.فقط ژلوفن.اصلا اشتها ندارم برای غذا خوردن.گرسنه هم نیستم.مغزم داره متلاشی میشه.یه قرص بده فقط
مادرش قرص رو همراه یه لیوان آب بهش داد و گفت
+ اینجا نخواب.من دیگه نمیتونم مثل وقتایی که دو سه سالت بود و جلوی تلویزیون خوابت میبرد بغلت کنم.برو تو تختِت بخواب آقا پسر
هردوشون لبخند کوچیکی زدن و سعید با بی حالی گفت
_میرم حالا
مادرش که کمتر از سعید خسته نبود سمتش اتاقش رفت تا بخوابه اما فکر امروز و اتفاقاتی که افتاد و هنوز نمیدونست تموم شده یا نه بهش اجازه خوابیدن نمیداد.نیم ساعتی با خودش کلنجار رفت و از این پهلو به اون پهلو شد که یه دفعه به نظرش اومد صدایی مثل زمزمه میشنوه.گوشش رو تیز کرد و با دقت بیشتری سعی کرد صدا رو دنبال اما چیز بیشتری نشنید و اون زمزمه ها تکرار نشد بنابراین چشمهاش رو بست و با خودش فکر کرد خیالاتی شده. در آستانهء خوابیدن بود که انگار یه چیزی از سر دلش کَنده شد.روی تخت نشست و یادش افتاد چیزی روی سعید ننداخته.بلند شد و پتوی فسفری رنگی رو برداشت و به سمت کاناپه حرکت کرد.هر چی نزدیک تر میرفت اون زمزمه با وضوح بیشتری شنیده میشد.برای یه لحظه ترسید و توقف کرد چون مطمئن بود جز خودش و سعید هیچ کس دیگه ای تو خونه نیست.سعید هم که خوابه. تلویزیون هم که خاموشه.با وجود ترسی که توی وجودش پیچیده بود تصمیم گرفت به اون وحشت غلبه کنه و به حرکتش ادامه بده. دستش رو سمت کلید برق برد تا برق رو روشن کنه اما میدونست سعید به نور حساسه و به محض روشن شدن چراغ بیدار میشه بنابر این تصمیم گرفت اول به آشپزخونه بره تا برق اونجا رو روشن کنه هم نور شدیدی به سعید نخوره هم در عین حال فضا قابل تشخیص بشه.اون زمزمه نا واضح هنوز ادامه داشت.برق رو روشن کرد و اولین چیزی که بهش نگاه کرد سعید بود که روی کاناپه پاهاشو جمع کرده بود و دستاشو زیر سرش گذاشته بود.خیالش کمی راحت شد و به سمت سعید حرکت کرد تا پتو رو بندازه روش که...



....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                   قسمت اول                                                     


منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام