فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت پنجم

رمان روانی - قسمت پنجم

ویرایش: 1397/6/8
نویسنده: masbi

دید منبع اون زمزمه های نامفهوم کسی نیست جز سعید و داره با خودش حرف میزنه,گوشش رو به دهن سعید نزدیک کردبلکه متوجه حرفهاش بشه
+مُرده...من کشتمش...انگشتش...انگشتشو جا نذارید... چشماش...چشماش نمیبینه
_سعید؟سعید جان؟پسرم؟
مادرش بعداز چندبار صداکردن و تکون دادنش وقتی دید بیدار نمیشه بلند شد و چراغ هارو روشن کرد,یه لیوان آب آورد و چند قطره از اون رو پاشید به صورتش که باعث شدتکون شدیدی بخوره و چشماشو باز کنه.درحالیکه به شدت میلرزید باچشمای نیمه باز به اطرافش نگاه میکرد
-نترس مادر.کابوس دیدی.هیچی نشده.پاشو یه کم آب بخور
اماسعید انگارفقط چشماش باز شده بود و خودش هنوز خواب بود و واکنشی به حرفهای مادرش نشون نمیداد و دوباره همون زمزمه ها رو تکرار میکرد
-پسرم خواب دیدی.پاشو
باصدای بی حالی که از ته چاه در میومد درحالیکه لبهاش میلرزید و دندونهاش به هم میخورد گفت
+بیدارم...خواب نبود...انگشتش
مادرش که دیگه واقعاترسیده بود دستش رو روی پیشونی سعیدگذاشت تاعرق های صورتش رو پاک کنه
-چرا انقدر داغی؟تب داری.پاشو.پاشو بریم دکتر
+ولم...کن...نمیام.برو...پیش...اون.داره...میمیره
-الان زنگ میزنم اورژانس بیاد.نترس مادر.نترس
+من...هیچ...جا...نمیام
مادرش بی توجه به مقاومتهای سعید باعجله سمت تلفن رفت و شرایط رو توضیح داد
-تب و لرز کرده.نه بیهوش نیست,حرف میزنه.یعنی چی که نمیتونید بخاطر یه تب و لرز ساده بیاید؟پس بایدچی بشه تابیاید؟بایدیکی بمیره بعد جنازشو جمع کنید؟پس منظورتون چیه؟یعنی تایکی از هوش نره شما نمیاید؟اگه میتونستم خودم ببرمش که به شمازنگ نمیزدم.
باعصبانیتی آمیخته باترس و نگرانی تلفن رو قطع کرد و به سعیدالتماس کرد
-توروخدا پاشو.زنگ میزنم به آژانس بیاد خودمون بریم.فقط خودتم بایدهمکاری کنی
دیگه جوابی دریافت نکرد و فقط شاهد شدت گرفتن لرزش های پسرش بود
-موبایلت کجاست؟کجا گذاشتیش؟
هراسون از این طرف به اون طرف میرفت و دنبال موبایل سعیدمیگشت تااینکه نظرش به برآمدگی سوییشرت سعید جلب شد و موبایل رو ازتوی جیبش درآورد
-ای وای.خاموشه که.
سریع به طرف اتاق سعید رفت و شارژر رو اورد و گوشی رو به برق زد.شروع کرد به گشتن بین شماره ها تابرسه به یه اسم
سارا
سامان
سیادتی
سیاوش
سیامک.م(مکانیک)
سیامک.د(دکتر)
-الو؟سیامک خان؟به دادم برس.بَچَم داره ازدست میره. نمیدونم,داره تو تب میسوزه.فقط بیا. خونه خودمونیم.چیکار کنم الان براش؟
بعد از قطع کردن تلفن حرف های سیامک رو مرور میکرد
*هر جوری میتونی سعی کن دمای بدنش رو بیاری پایین

هیچ راهی به ذهنش نمیرسید.انگاربدنش قفل بود.چندلحظه ای مات و مبهوت زل زده بودبه جسم بی جون تنهاپسرش که هرلحظه بیشتراز لحظهء قبل میلرزید.به خودش اومد.یه ظرف آب و یه حوله آوُرد تابذاره روی اون پیشونیِ گداخته ای که انگار موادمذاب آتشفشانی زیرش جاری بود.این تنهاکاری بودکه ازدستش برمیومد.باشنیدن صدای زنگ خونه مثل تیری که از چلهء کمان رهامیشه به سمت در رفت
+سیامک:سلام
_مادرسعید:سلام.عجله کن
+بهترنشده؟
_بدترهم شده
+ازکِی اینجوریه؟
_من یکی دو ساعته فهمیدم
+یکی دو ساعت؟چرا زودتر به من نگفتید؟
_نمیذاشت.میگفت چیزی نیست
+کله شقه دیگه
به سمت کاناپه رفت و بعدازچندلحظه گفت خدای من چهل درجه تب داره!بایدببریمش یه مرکزدرمانی
_نمیاد.مقاومت میکنه.نمیشه همینجاکاری براش کرد؟
+اول بایدبفهمم منشأ تب ویروسیه یا باکتریایی. آی کله شق؟صدای منو میشنوی؟
*اوهوم
+بدن دردهم داری؟
بریده بریده جواب داد
*ب..ه..ش زنگ ب..ز..نید
_چی میگه؟
+هذیون!
یه کم دیگه به معاینه ادامه داد
+ خیلی عجیبه!
_چی؟چی شده؟چشه؟
+علائمی مبنی بر وجودویروس و باکتری و عفونت توش دیده نمیشه!اینا شایع ترین دلایل تب هستن!فقط یه احتمال میمونه!
_چه احتمالی؟
+سابقه هیستریکال فیوِر نداره؟
_یعنی چی؟
+تب عصبی.تب ناشی ازفشار و استرس.
_نه!یادم نمیاد!نمیدونم!
+پس چه چیزدیگه ای میتونه باشه!نمیفهمم!
_آهان!شاید داشته باشه سابقشو!یه بار شیش سالش که بود تو جنگل گم شد!پیداش که کردیم تا یه هفته تب داشت!دکترا نمیفهمیدن چشه.خودش خوب شد ولی پدر من در اومد. ممکنه همینی باشه که گفتی؟
+احتمالا.الان تنهاچیزی که به ذهنم میرسه همینه.فعلابهش آرامبخش میزنم اگردمای بدنش باآرامبخش کم شدمعلوم میشه تبش عصبی بوده.راستی مگه امروز استرس داشته؟
_مگه خبر نداری شما؟
+از چی؟چه خبر شده؟
_امروز بعد از مدت ها ترس رو تو چهرش دیدم.
و وقایعی که اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کرد
+که اینطور.همه بچه هانگرانش بودن.هرچی باهاش تماس میگرفتن خاموش بود.
درهمین حین صدای زنگ آیفن بلندشد
مادرسعید:یعنی کیه این وقت شب؟
سیامک:لابد محمده.کچل کردهمه رو امروز.دلواپس سعید بود.منم داشتم میومدم زنگ زدم بهش گفتم.حتما طاقت نیاوُرده راه افتاده اومده اینجا.
در رو باز کردن و محمد وارد شد.بادیدن اون صحنه چندلحظه فقط نگاه کرد و بعداز کمی تامل پرسیدچی شده
مادرسعید:والا دیگه جون توضیح دادن ندارم.سیامک جان تو بگو
سیامک:فعلابیاکمک کن تابرات بگم
محمد:چه کمکی؟
سیامک:تو بلندش کن من سوییشرتشو دربیارم


به کمک هم لباسهای سعید رو در آوُردن تا دمای بدنش کمتر بشه.سیامک از مادرسعیدخواست بره و کمی استراحت کنه.بعدهرچیزی رو که درمورد اتفاقات امروز شنیده بودبرای محمد تعریف کرد و اونم درحالیکه به صورت رنگ پریدهء سعید خیره شده بودگوش میکرد.بعداز تموم شدن توضیحاتِ سیامک محمدبادقت نگاهی به اطراف انداخت تا ازنبودن مادرسعیدمطمئن بشه و بعد به سیامک نزدیک شد و آهسته گفت
+محمد:راستش چند وقته میخوام یه چیزی رو درمورد سعید باهات در میون بذارم ولی هی میگفتم من اجازه ندارم و خودش اگه بخواد بهت میگه ولی الان که خودت شاهد این حالش بودی دیگه میتونم بگم.فقط مادرش نفهمه
_سیامک:بگو دیگه حالا.چی شده؟
+م:خب من خیلی سفر باسعید رفتم.خیلی نزدیک بودیم به هم.خیلی شب ها تو یه اتاق خوابیدیم. مادرش که تو اتاق سعیدنمیخوابه بنابراین قطعا تاحالا ندیده
-س:چی رو ندیده؟
+م:ظاهرا چند وقته هرشب کابوس میبینه.تو خواب حرف میزنه.عرق سرد میکنه.بعدم تا مرز سکته پیش میره و از خواب میپره ولی هیچ وقت اینجوری نشده بود که تب و لرز کنه و به این روز بیفته
_س:خب این حال بدش که ناشی از استرسِ تصادف امروزه ولی دلیل کابوس هاش چیه؟
+م:تو دکتری!از من میپرسی؟تو بگو دلیلش چیه
_س:تو دوست صمیمیش هستی!از من میپرسی؟ تو بگو دلیلش چیه!
+م:نمیدونم.واقعا نمیدونم
تقریبا صبح شده بود.سیامک وضعیت سعید رو چک کرد و به مادرش و محمد گفت حالش خیلی بهتره.صداش کردن.چشماش رو باز کرد
مادرش:خوبی سعید جان؟
سعید:خوبم.چی شده؟
سیامک:یادت نمیاد؟
سعید:چی رو؟تو کِی اومدی؟
سعید نگاهی به محمد انداخت و گفت
*عِه!تو هم اینجایی؟چه خبره؟
محمد:همه رو نصفِ جون کردی حالامیگی چه خبره؟تب و لرز کردی بودی شازده.حالا راستشو بگو ببینم کیو کُشتی که هی میگی من کشتمش؟ به کی میگفتی زنگ بزنیم؟
سعید:چی میگی تو؟
سیامک:هیچی بابا.هذیون میگفتی
سعید رو به مادرش کرد و گفت بهش زنگ زدی حالشو بپرسی؟
قبل ازاینکه مادرش جوابی بده محمد پرید وسط و گفت
م:بفرما!باز داره میگه!بعدشمابگیدهذیونه
مادر:به کی زنگ بزنم؟
سعیدسرش رو پایین انداخت و گفت همون دختره که لت و پارِش کردم
مادر:شمارشو ندارم که
سعید:از اون مردکِ بی فایده..چی بود اسمش..اون وکیلِ کذایی..آهان احتشام..از اون بگیر
مادر:اون چرابایدشماره مریمو داشته باشه؟
سعید:مگه از خونهء دختره زنگ نزدی به احتشام؟شماره افتاده دیگه
مادر:راست میگیا!
محمد:میبینم که مغزت دوباره به کار افتاده سعیدخان!
سعید:مغز من که لاقل ازکار میفته و دوباره درست میشه.تو یه فکری به حال خودت بکن که فاقد مغزی!
مادر:بس کنید!الان کله سحره!بعدا بهش زنگ میزنم


....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                   قسمت اول      


منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام