فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و هفتم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1397/6/8
نویسنده: masbi

آه از نهادم بلند می شه و می گم:
ـ باورم نمی شه!
مهربان:
ـ این چیزا توی جامعه زیاده! فقط چون چنین چیزایی رو به چشم ندیدی باورش برات سخته.
با ناراحتی می گم:
ـ بعدش چی کار کردی؟
ـ در به در دنبال یه اتاق یا یه انباری یا هر چیزی که برام یه سر پناه باشه می گشتم که با یه پیرمرد رو به رو می شم حدودای پنجاه و نه، شصت رو داشت. یه بار که یکی از بنگاه ها من رو می بره تا یه اتاق رو ببینم زن خونه تا متوجه می شه من مطلقه ام به شدت مخالفت می کنه. هر چند اولین بار نبود که چنین اتفاقی می افتاد. اکثرا زنای خونه با فهمیدن موقعیتم اتاقشون رو بهم اجاره نمی دادن. مردا هم یا به چشم بد نگام می کردن، یا می گفتن حوصله ی دردسر نداریم.
با عصبانیت می گم:
ـ آخه چه دردسری، تو که کاری بهشون نداشتی؟
یه قطره اشک از چشماش جاری می شه که دلم آتیش می گیره. با بغض می گه:
ـ فکر می کردن ممکنه اشتباهی از من سر بزنه و اونا هم به دردسر بیفتن.
از جام بلند می شم و به طرفش می رم. پشتش می ایستم و دستمو دور گردنش حلقه می کنم و می گم:
ـ گریه نکن گلم، مهم اینه که تو پاک بودی و موندی. من مطمئنم در آینده همه چیز درست می شه.
لبخندی می زنه و می گه:
ـ از صبح تا حالا هزار بار خودم رو نیشگون گرفتم که از خواب بپرم و بگم دیدی همش یه خواب بود.
یه خرده ازش فاصله می گیرم. جلوش می ایستم و می گم:
ـ مطمئن باش این بار همش واقعیته.
مهربان:
ـ تو بهترین اتفاق زندگیم بودی. ممنون که فرشته ی نجاتم شدی. اینو بدون که از یه خواهر هم برام عزیزتری. اون روز اگه نمی رسیدی واسه همیشه پاکی و حیثیتم لکه دار می شد.
دستمو رو قلبم می ذارم می گم:
ـ پاکی به این جاست. درسته جسم مهمه، ولی مهم تر از اون روح آدماست. خوش حالم که تونستم کمکت کنم.
چشمم به ساعت میفته. ساعت دو و نیمه، خیلی دیرم شده.
ـ وای مهربان جان من باید برم، بدجور دیرم شد. دفعه ی بعد بقیش رو حتما واسم تعریف می کنی؟


مهربان:
ـ اگه تو دوست داشته باشی خوش حال می شم واست تعریف کنم، خیلی وقته کسی رو واسه درد و دل نداشتم. اگر تونستی فردا بیام دنبالت با هم بریم خونه ی من.
ـ من هنوز ساعت کاریمو نمی دونم، فردا بهت زنگ می زنم و خبرت می کنم.
کاغذ کوچیکی از رو میز بر می داره و روش چیزی می نویسه و بعد کاغذ رو به طرف من می گیره و می گه:
ـ بگیرش، این آدرس منه.
من هم آدرس شرکت رو بهش می دم و می گم:
ـ پس فردا خبرت می کنم.
لبخندی می زنه و می گه:
ـ منتظر تماست هستم.
خیلی دیرم شده. سریع ازش خداحافظی می کنم و از شرکت خارج می شم.
تا زمانی که به ایستگاه برسم به زندگی مهربان فکر می کنم. به زندگی پر فراز و نشیبی که پشت سر گذاشته. هنوز برام چیز زیادی نگفته، ولی مطمئنم پشت اون چشمای غمگینش دنیایی حرفه. حرفایی که ناگفته موندن، چون گوش شنونده ای نبود. تا یه حدی درکش می کنم، چون خودم هم خیلی وقتا دلم می خواست با کسی درد و دل کنم، ولی کسی رو پیدا نکردم. می خوام به مهربان کمک کنم. درسته از لحاظ مالی کاری از دستم ساخته نیست به جز همین کاری که واسش جور کردم، ولی می تونم بعضی موقع به حرفاش گوش کنم تا آروم بشه. دلداریش بدم، براش مثل یه خواهر باشم؛ خواهری که هیچ وقت نتونستم واسه ترانه باشم. من و ترانه هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم، ولی با همه ی اینا خیلی همدیگه رو دوست داشتیم. دلیل صمیمی نبودنمون هم این بود که حرفای همدیگه رو درک نمی کردیم. وقتی باورهای دو نفر متفاوت باشه کنار اومدنشون با همدیگه سخت می شه، مثال اگه من جای ترانه بودم هیچ وقت دست به اون کار احمقانه نمی زدم، ولی اون بدترین راه رو انتخاب کرد. ولی با همه ی تفاوت ها هیچ وقت به هم بی تفاوت نبودیم. یادمه ترانه تازه نامزد کرده بود و من عالقه ای به خرید نامزدی نداشتم، هر کس هر چقدر اصرار می کرد قبول نمی کردم. مهسا اون روز توی جمع با پوزخند بهم گفت نکنه به خواهرت حسودی می کنی؟ ترانه می دونست من از خرید کردن متنفرم. من خرید رو دوست داشتم، ولی فقط برای خودم. هیچ وقت خوشم نمی اومد همراه بقیه برم خرید و بی خودی از این مغازه به اون مغازه برم و در آخر هم هیچی به من نرسه. ترانه اون روز با شنیدن حرف مهسا چنان دادی سرش زد که من خودم به شخصه سکته کردم. با این که با هم صمیمی نبودیم، ولی تو چنین مواقعی پشت هم رو خالی نمی کردیم.

از یادآوری گذشته آهی می کشم. بعد از مدت ها دلم می خواد برم به مهمونی، البته نه به اون مهمونی مسخره ی مهسا! دلم می خواد به خونه ی مهربان برم. شاید فقط یه اتاق باشه، یا یه انباری، یا هر چیز دیگه ای، ولی برای من مهم نیست؛ مهم اینه که من با مهربان احساس راحتی می کنم. با این که فقط چند روز باهاش آشنا شدم، ولی انگار سال هاست می شناسمش. با شنیدن سختی های مهربان می فهمم که فقط من نیستم که مشکل دارم! آدمای زیادی تو دنیا هستن که با مشکلات مختلفی مواجه هستن. درسته نوع و میزان مشکلات متفاوته، ولی باز هم مشکله. خدا رو شکر می کنم که هیچ وقت در به در خیابونا نبودم؛ چون خودم هم نمی دونم که می تونستم مثل مهربان مقاوم باشم یا نه! بعد از پیمودن مسیری بالاخره به ایستگاه می رسم. با رسیدن به ایستگاه بدون فوت وقت سوار اتوبوس می شم تا زودتر خودم رو به شرکت سروش برسونم. وقتی این مسیر رو توی این مدت کم دو بار برم و بیام بدجور خستم می کنه. حدود یه ساعت توی راه بودم. سرعت اتوبوس که دیگه دست من نیست. ساعت حدودای سه و نیمه، البته این ساعت من یه خرده عقب و جلو می زنه، دیگه حوصله ندارم از گوشی هم نگاه کنم. خودم رو به سرعت به آسانسور می رسونم و دکمه رو می زنم. همون جور که نفس نفس می زنم دعا می کنم سروش این بار هم یه بازی دیگه برام در نیاره. بالاخره آسانسور می رسه. در رو باز می کنم که سروش رو می بینم. با دیدن من پوزخند می زنه. دست هاش رو توی جیب شلوارش می کنه و از آسانسور خارج می شه و با جدیت می گه:
ـ خیلی دیر اومدی! می ری بالا منتظر می مونی تا برگردم.
اخمام تو هم می ره. با اخم می گم:
ـ دیگه دارین شورش رو در میارین، هر چی من هیچی نمی گم! از صبح من رو علاف خودتون کرد...
می پره وسط حرفم و با خونسردی می گه:
ـ خودت باید فکرت می رسید معرفی نامَت رو با خودت بیاری.
با حرص می گم:
ـ لابد همونی رو که پاره کرده بودین!
شونه هاشو بالا می ندازه و بی تفاوت می گه:
ـ می ری بالا تا برگردم.
وقتی می بینه جوابی نمی دم با اخم می گه:
ـ گفتم می ری بالا تا برگردم؛ شیرفهم شد؟

.....
ادامه دارد

قست قبلی                                                                          قسمت اول                                                           قسمت بعدی



منبع:

https://t.me/mitingg

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه