فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت ششم

رمان روانی - قسمت ششم

ویرایش: 1397/6/18
نویسنده: masbi

ساعت حوالی نُه صبح بود که مادر صبحانه رو برای سعید و دوستاش آماده کرد.بعد از خوردن سعید رو به بچه ها کرد و گفت
+شما نمیخواید برید؟
-محمد:بشکنه این دست که نمک نداره.اگه من نبودم که تو مرده بودی
+چی کار کردی مثلا؟باز سیا این حرفو بزنه یه چیزی
سیامک:وظیفم بود.در ضمن نمیگفتی هم من خودم داشتم میرفتم
محمد:حالا چیکار میخوای بکنی که برای انجامش لازمه مارو دک کنی؟هان؟
سعید:میخوام برم حموم بابا
محمد:خب برو!به ما چیکار داری؟یه جوری میگه انگار منو سیامک چپیدیم تو حموم و اِشغالش کردیم که نمیتونه بره
سیامک لبخندی زد و سعید نگاه تیزی به محمد انداخت و گفت
+من برم حموم و نباشم شما اینجا چیکار دارید دیگه؟
محمد:بابا شاید مادرت خواست برای ناهار منو به فسنجونی بادمجونی چیزی دعوت کنه
سعید:کارد به اون شکمت بخوره که دوست عزیزت مریضه و تو فکر لومبوندنی
محمد:دوست عزیزم؟کو؟کی هست؟
سعید:جلوت نشسته
محمد:هه!چه توهماتی هم میزنه!تو دوستم نیستی
سعید دستش رو روی سینهء خودش گذاشت و با اشاره به خودش به محمد گفت
+بگو این تن بمیره
محمد:اون تن غلط کرده بمیره ولی تو خدایی دوست عزیز من نیستی
سعید سکوت کرد که یه دفعه محمد اون سکوت رو شکست و گفت
_تو دوستم نیستی,تو برادرمی لرزونک!
سعید و سیامک لبخندی زدن و سعید گفت
+دمت گرم
سیامک:حالا لرزونک چی بود این وسط؟
سعید:راست میگه
محمد:بابا دیشب تا صبح رو ویبره بودی و میلرزیدی.زَهره تَرَک کردی همه رو.لرزونکی دیگه
سعید:شرمنده ام.شرمنده همتونم
نگاه مظلومانه ای به مادرش انداخت و در جواب لبخند پر مهری تحویل گرفت.سیامک از همه خداحافظی کرد و رفت.سعید رو به مادرش کرد تا چیزی بگه اما قبل از اینکه حرفی بزنه مادرش که سعید رو از بر بود گفت
*تا تو بری یه دوش بگیری منم زنگ میزنم شماره مریمو از احتشام میگیرم.شایدم بریم یه سر بهش بزنیم
محمد:پس من فعلا میمونم که اگه خواستید برید برسونمتون.این لرزونک که جونِ رانندگی نداره.
سعید:باشه
مادر مشغول جمع کردن میز صبحانه شد و سعید به حموم رفت و محمدی که تمام شب رو بیدار مونده بود خودش رو به زور روی کاناپه ای که دیشب اقامتگاه سعید شده بود جا کرد و از شدت خستگی در چشم به هم زدنی خوابش برد...
(پروانه)
ساعت حدود نُه صبح بود که با نگرانی از خواب پرید و اولین چیزی که یادش اومد این بود که از دیروز که تلفن مریم ناگهانی قطع شده دیگه خبری ازش نداره.سمت موبایلش رفت و پیامی که دیشب مریم داده بود رو خوند و نفس راحتی کشید و شروع کرد به گرفتن شماره مریم.بعد از اینکه چندتا زنگ خورد...

(مریم)
باشنیدن صدای زنگِ ناآشنایی چشماش رو باز کرد و رد صدا رو دنبال کرد تاچشمش به اون موبایل قدیمی خوردکه دیشب سیمکارتش رو انداخته بود توش و چون مدتها بود ازش استفاده نمیکرد صدای زنگش رو از یادبرده بود.خواست از روی تخت بلندبشه و به طرف میز بره تا گوشی رو جواب بده اما درد وحشتناکی توی سر و قفسه سینه و دست و پاش حس کرد و سرگیجه ای که بهش غلبه کرده بود مانع از ایستادنش شد.به سختی خودش رو روی زمین کشید و به سمت میز رفت و بعداز اینکه گوشی چندتا زنگ خورد دکمه رو زد.پروانه حس کردتماس برقرار شده اما جز خِر خِر و صدایی نامفهوم چیزی نشنید.
+پروانه:الو؟مرمر؟صدات نمیاد
_مریم:ا...لو
+سلام.خوبی؟
_س..لا..م. خو...بم.
+چته؟چرا اینجوری حرف میزنی؟
_چی..زی..نیست
+چی چیو چیزی نیست؟مریض شدی؟سرما خوردی؟باز رفتی زیر بارون؟سینه پهلو کردی؟
_اه..بسه. چه...میدونم.. لابد مریض..شدم..دیگه
+خب چرانمیگی به آدم؟من الان میام اونجا
_با..شه
+خدافظ
پروانه به سمت خونه مریم حرکت.وقتی رسید زنگ زداما در باز نشد.دوباره بامریم تماس گرفت مریم گفت که نمیتونه تا آیفن بره و در رو باز کنه بنابراین پروانه بایدزنگ سرایدار رو بزنه و همین اتفاق هم افتاد.سرایدار به محض دیدن پروانه با همون لهجه غلیظ شروع به حرف زدن کرد
*خِدا شاهده مِن خِیلی بَ هول و وِلا بودِم از وِقتی خانِم دوکتوره اوجور دیدِم
پروانه:چجوری دیدی؟
*خِبِر نِداری؟دیشو آش و لاش با یه آقا و خانِم دیگه نصفِ شو آمِدن خانه
پروانه:با مادر و برادرش؟
*نِه نِه.مادِر و بِرارِش رو که شناسم.غریب بودن.
پروانه که نگرانیش هر لحظه بیشتر ازلحظه قبل میشد سریع بالا رفت.وقتی به واحد مریم رسید دستش رو بی وقفه روی زنگ گذاشت امامریم در رو باز نکرد.میدونست کلیدزیرگلدونه اماوقتی دنبال کلیدگشت پیداش نکرد.با ناامیدی پشت در ایستاده بود که چیزی توجه رو جلب کرد و درعین حال ترسش رو هم بیشتر کرد.کلید روی در بود.کاری که مریم هیچ وقت نمیکرد.باعجله در رو باز کرد و کلیدرو از روی قفل برداشت
+مرمر؟مرمر؟کجایی؟
جوابی دریافت نکرد.نگاهی گذرابه سالن پذیرایی,اتاقهای نشیمن و آشپزخونه انداخت و بعداز اینکه از نبودن مریم مطمئن شد به سمت اتاق خوابش رفت و برای چندلحظه فقط نگاه کردبه جسمی که هم شبیه مریم بود هم شبیه مریم نبود.صورت کبود با سری بانداژ شده و دستی داخل گچ.لبهایی که خون اطرافش خشک شده بود و گردنبندطبی ای که دور گردنش خود نمایی میکرد
+مَ...مَ...مرمر؟
چشمهاش رو بازکرداما جونی برای حرف زدن نداشت.درحالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود زیرلب چیزی گفت
مریم:بابام
و چشمهاش بسته شد

(مریم)
مریم درحالیکه دستاش رو دور گردن پدرش انداخته بود و صدای خنده هاشون همه جا رو گرفته بود لبخند بزرگی زد و هردوشون به دوربین نگاه کردن.غرق درخوشی بودکه با حس سوزشی که توی دست چپش حس کرد انگار از اون دنیای پر از خوشحالی پرت شد به جهان دیگه ای.چشمهاش رو باز کرد و دنبال دلیل سوزش توی دست چپش گشت و سِرُم رو دید و تازه فهمید توی بیمارستانه و حضور گرم پدرش رویایی بیش نبوده.اشکی توی چشماش حلقه زدامابادیدن چهره نگران پروانه و چشمهای سرخی که از گریه پف کرده بوداز جاری شدن اشکش جلوگیری کرد
پروانه:پرستار؟دکتر؟به هوش اومد.عجله کنید
دکتر و پرستار به همراه پروانه بالای سرش حاضر شدن و دکتر که ظاهرا آشنا هم بودسوالاتی پرسید و مریم به درستی جواب دادتا خیال همه رو راحت کنه که هوشیاره و حالش خوبه.بعد هم ماجرای تصادف رو برای دکترفرهمند که آشناشون بود و همچنین برای پروانه توضیح داد.درآخر دکتر بهش گفت
دکتر:که اینطور.به خیر گذشته فقط اینکه پروانه میگفت پدرت رو صدا میکردی.مگه...
مریم نذاشت دکتر حرفش رو ادامه بده و سوالش رو بپرسه و قبل از تموم شدن حرف دکترگفت
مریم:بله.برگشته
و همه سکوت کردن.دکتر از مریم خواست بیشتر استراحت کنه و اینکه یکی دوساعت دیگه میتونه بره.دکتر و پروانه از اتاق بیرون رفتن و پروانه که متعجب بود از دکتر پرسید
پروانه:چطور ممکنه؟اونم بعدازچندسال؟
دکتر:احتمالا بخاطر ضربه ای که به سرش خورده
پروانه:حالا چی میشه؟
دکتر:بایدخیلی مراقبش بود.همه چیز بستگی داره به این که چطور با این موضوع کنار بیاد. بذار راحت باشه.مجبورش نکن به انجام کاری که دوست نداره.اگه دوست داره سکوت کنه بذارسکوت کنه
پروانه:غمبادمیگیره که
دکتر:فعلا باید راحتش بذاریم.یه کم بهش زمان بدیم.بعد اگه لازم بود اقدام خاصی انجام بشه قطعاکوتاهی نخواهیم کرد ولی فعلادرست نیست بهش فشار بیاریم.حق داره یه مدت بریزه به هم.درکش کن.این اتفاق برای ما کهنه شده.برای اون تازه و جدیده..
پروانه:باشه.کِی میتونم ببرمش؟
دکتر:گفتم که.یکی دوساعت بمونه بعد ببرش.الان ساعت دهه.حدود دوازده میتونی ببریش.تا اون موقع سرم هم تموم شده.مُسکن ها هم اثر کرده
پروانه:باشه.ممنون
(سعید)
ساعت ده بود که بعد از یک ساعت از حموم بیرون اومد.درحالیکه داشت با کلاهِ حوله موهاش رو خشک میکرد دادزد
سعید:مااامااان؟زنگ زدی؟
مادرش باعجله به سمت سعیدرفت و آروم گفت
مادر:هیس!چه خبرته!چرا داد میزنی؟محمد خوابش برده.تو خودت هفت هشت ساعت خوابیدی ولی این بچه تمام شب رو بیدار بوده.
سعید صداش رو پایین آوردو آهسته گفت
سعید:ببخشید.ندیدم که خوابیده.زنگ زدی؟


+مادر:آره زنگ زدم شماره رو از احتشام گرفتم اما مریم جواب نداد
_سعید:چرا؟چقدر دیشب گفتم برو پیشش.چقدر گفتم حالش بد شده.من میدونستم یه بلایی سرش اومده
+چرا شلوغش میکنی؟نفوس بد نزن پسر جان. شاید رفته بیرون
_چه بیرونی بره با اون حالش؟پاشو بریم اونجا
+یه کم صبر کن.بذار چندساعت بگذره دوباره زنگ میزنم.محمدم تا اون موقع بیدار شده
سعید با ناراحتیِ توام با اضطراب دستی به موهاش کشید و با نارضایتی گفت باشه.دو ساعتی گذشت و مریم به کمک پروانه راهیِ خونه شدن.توی مسیر هردوشون سکوت کردن و حرفی نزدن.به محض رسیدن مریم روی تختش خوابید و از پروانه خواست تا تاریخچهء تلفن خونه رو چک کنه که ببینه مادرش زنگ زده یا نه.
پروانه:یکی پنج بار تماس گرفته
مریم:آخ آخ حتما مامان بوده
پ:مگه مادر و برادرت از شیراز برگشتن؟
م:نه بابا دو روزه رفتن.عروسی دو هفته دیگه س.
پ:خب پس اینکه زنگ زده مادرت نبوده چون پیش شمارَش مال تهرانه
م:شمارشو بخون
پروانه شماره رو خوند و برای مریم ناآشنا بود
م:نمیشناسم.هرکی باشه دوباره زنگ میزنه اگه کارداشته باشه
این رو گفت و پتو رو روی سرش کشید.پروانه که سعی داشت حال و هوای مریم رو عوض کنه گفت
پ:خب مرمر خانوم تعریف کن ببینم دقیق چی شد؟
م:یه بارگفتم همه چیزو توی بیمارستان.دوباره هم تکرار نمیکنم
مریم وقایع رو برای دکتر و پروانه دقیقا به همون شکلی تعریف کرده بود که به پلیس هاگفته بود. خودش هم نمیدونست چراداره به گفتن این دروغ مسخره ادامه میده و وانمودمیکنه کسی باهاش تصادف کرده و رفته و دو نفر دیگه رسوندنش بیمارستان.دلیلی برای این کارش پیدا نمیکرد.فقط میدونست داره از روی حس و غریزه این کار رو میکنه نه از روی عقل و منطق
پ:خدا این مادر و پسره رو رسونده ها وگرنه معلوم نبود الان چه بلایی سرت اومده بود.خدا خیرشون بده.هنوزم آدمای خوب پیدامیشن
مریم پوزخندی زد و گفت آره پیدا میشن!
مشغول همین حرفا بودن که تلفن زنگ خورد و پروانه گفت همون شماره ایه که پنج بار زنگ زده بود و مریم ازپروانه خواست جواب بده
پ:بله؟سلام.نخیر من دوستشون هستم.شما؟آهان بله بله.حالتون چطوره؟خانوم خیلی ممنون ازتون.نمیدونم اگه شمانبودید چی میشد.بله خونه نبودیم.یه کم حالش بد شد بردمش بیمارستان.نه نگران نباشیدالان خوبه.خواهش میکنم خدمت ازماست.قدمتون روی چشم.قربان شما.خدا نگهدار
م:نگو که مادرِ پسره بود و تو هم قبول کردی که بیان اینجا
پ:چیه مگه؟نباید قبول میکردم؟
م:من از دست تو چیکار کنم؟کی گفت ازش تشکر کنی؟کی گفت بگی میتونه بیاد؟اه
پ:حالا مگه چی شده؟
مریم سعی کرد خودشو کنترل کنه
م:هیچی.فقط حوصلشونو ندارم


....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                   قسمت اول      





منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام