فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت هفتم

رمان روانی - قسمت هفتم

ویرایش: 1397/6/18
نویسنده: masbi


پ:میدونم الان حال و حوصله نداری ولی اونا هم که همین الان پشت در نیستن.عصر میان.تااون موقع استراحت کن شایدیه کم حالِت جابیاد
(سعید)
س:چی شد؟چی گفت؟
مادر:خودش نبود.دوستش بود.گفت حالش بدشده رفتن بیمارستان
س:ای وای.میدونستم
مادر:نگران نباش.الان حالش خوبه.حالش خوب بوده که برگشته خونه
س:گفتی کِی میریم؟
مادر:ساعت شیش
ساعت تقریباپنج بود که راه افتادن.محمد پشت فرمون نشست و سعید کنارش.مادرش هم عقب.
مادر:نزدیک یه گل فروشی وایسا محمد.بَده دست خالی بریم
محمد:چَشم
نزدیک یه گلفروشی توقف کرد و مادرسعیدپیاده شد
محمد:چرا هولی لرزونک؟مگه میخوای بری خواستگاری؟
س:روم نمیشه برم اصلا.ناسلامتی زدم داغونش کردم.چجوری برم تو چشمش نگاه کنم؟
محمد:نگاه نکن.مگه مجبوری؟سرتو بنداز پایین. چشماتم درویش کن.فقط به گُل های قالی نگاه کن.اینجوری استرسم نمیگیری
سعید لبخند محوی زد.تو همین فاصله موبایل محمد زنگ خورد
محمد:به به.باد آمد و بوی عنبر آورد.سلام رویا خانوم.چه عجب یاد این عاشق دلخسته افتادی!
سعید درحالیکه لبخندش تبدیل به پوزخندشده بودپنج تا انگشتش رو از هم باز کرد و کف دستش رو حواله داد به محمد و گفت
س:خاک بر سرت✋️زن ذلیل
محمد گوشهء لبش رو گَزید و انگشت اشاره خودش رو روی دهن و دماغش گذاشت و به سعید فهموند که ساکت بشه
محمد:مسافرت؟کجا؟با کی؟بدون من؟باشه عزیزم خوش بگذره.منو بی خبر نذار.قربانت.منم همینطور.
بعد نگاه غضب آلودی به سعید کرد و گفت چی داشتی میگفتی تو لرزونک؟
س:خجالت بکش.آخه مرد انقدر زن ذلیل میشه؟
محمد:چی گفتم مگه؟بعدم سیاست نداری دیگه. زنم نیست که هنوز.این حرفا مال مراحل مقدماتیه.بذار زنم بشه هرروز سیاه و کبودش میکنم.
سعید دوباره پوزخندی تحویل محمد داد وگفت
س:تو گفتی و منم باور کردم.به یکی بگوکه نشناستت
در همین زمان مادرسعید با سبد گل نسبتا بزرگی واردماشین شد
س:کی میخواد اینو ببره؟
مادرش:تو دیگه
س:فکرشم نکن.هرگز.من روم نمیشه
مادر:روت میشه.خوبم روت میشه.تازه تو یه فرصت مناسبم باید ازش عذرخواهی کنی
س:ای داد بیداد
به خونه مریم رسیدن و زنگ زدن و وارد شدن. محمد و مادر سعید که با آسانسور بالا رفته بودن و زودتر رسیده بودن.پشت در واحد مریم منتظر سعید بودن تا بعد از اومدن اون زنگ رو فشار بدن که پروانه در رو باز کرد و محمد و مادرسعید رو به داخل دعوت کرد و در رو بست و گل رو از مادرسعید گرفت و بعد از تشکر,به سمت سالن پذیرایی راهنماییشون کرد و گل رو روی میز گذاشت
پ:چه گل قشنگی.ممنون
مادرسعید:قابلی نداره
رو به محمد کرد و گفت
پ:واقعا نمیدونم به چه زبونی تشکر کنم. خدا شما و مادرتونو رسوند

محمد:ولی من
مادرسعید پیش قدم شدبرای توضیح دادن و گفت
*:ایشونم برای من فرقی باپسرم ندارن ولی پسر من هنوز نیومده.داشت میومد بالا.احتمالا الان رسیده پشت در
پ:ای وای ببخشید
به سمت در رفت و بازش کرد
س:سلام
پ:سلام.خوش آمدید.ظاهرامن شمارو بااین آقا(اشاره کرد به محمد)اشتباه گرفتم.داشتم از ایشون تشکر میکردم بابت نجات جون مرمر.
سعید باشنیدن این حرف سرش رو ازخجالت پایین انداخت درعین حال شنیدن واژه مرمر براش جالب بود
پ:بفرماییدبشینیدآقا
س:ممنون
مادرسعید:حالشون چطوره؟
پ:بهتره
مادر:میتونیم ببینیمش؟
پ:بله.فقط نمیتونه بیادخدمتتون.شماباید تشریف ببرید تو اتاقش.یه لحظه صبرکنید من برم آمادَش کنم
پروانه برای چندلحظه وارداتاق مریم شد و بعد بیرون اومد و به مهمونا گفت بفرمایید.سعید از مادرش پرسید
س:من و محمدم میتونیم بیایم؟شایدمعذب بشه
مادر:بذارببینم
از دم در اتاق نگاهی به مریم انداخت.باعلامت سر به سعیدگفت که میتونه بیاد
به ترتیب اول مادرسعید بعد خودش و در آخر محمد وارد اتاق شدن.پروانه هنوز دم در ایستاده بود.بعداز سلام و احوالپرسی مادرسعید گوشهء پایینیِ تخت مریم نشست و و پروانه به صندلی ای که پشت میز مریم بود اشاره کرد و به سعید گفت که بشینه و ازمحمد هم خواست که بشینه روی صندلی ای که پشت پیانوی مریم بود.خودش هم بالای تخت نشست کنار مریم.چندلحظه ای در سکوت سپری شدتااینکه پروانه اون سکوت سنگین رو شکست
پ:مهمونالطف کردن یه سبدگل قشنگ آوردن.الان میارم ببینی
مریم:نیازی نیست.دستشون دردنکنه
پ:باشه
سعیدکماکان فقط چشم به زمین دوخته بود و محمد به عکس های عجیبی که به دیوار بود و کتابخونهء بزرگ مریم که مملو از کتابای مختلف بو نگاه میکرد.مادرسعید هم لبخندِ نه چندان عمیقی به لب داشت
پ:میگم چه آدمایی پیدامیشن.یکی مثل اون بی وجدانِ بی شرفِ بی همه چیز که این بلا رو سر مرمر آورد یکی مثل شما انقدر نوع دوست
محمد لبخند ریزی زد و مریم گفت
+:ول کن حالا
پ:نه بذار بگم.بذار حرصمو خالی کنم.بگو الدنگ عرضهء رانندگی نداری بیخود پشت فرمون میشینی
مریم لبش رو گاز گرفت و گفت
+بس کن.من خودمم بی احتیاطی کردم.برو یه میوه ای چیزی بیار
پ:میرم حالا
پروانه رو به سعید کرد و گفت
_راستی بابت هزینه های بیمارستانم ممنون
س:خواهش میکنم وظیفم بود
مریم بدون اینکه به سعید نگاه کنه گفت
+وظیفتون نبوده بنابراین بفرمایید چقدر پرداخت کردید.یه شماره حسابم بدید تا وجه رو انتقال بدم
س:قابل شمارو نداره
مادرش هم حرفهای سعید رو تایید کرد.پروانه به مقاومتهای سعید و مادرش درمورد نگفتن هزینه بیمارستان شک کرده بود که مریم گفت
+:لپ تاپ منو بده

پ:لپ تاپ میخوای چیکار تو این هیری ویری؟
مریم نگاه تیز و خشم آلودی به پروانه انداخت. نگاهی که پروانه بارها و بارها از مریم دیده بود و کاملا باهاش آشنایی داشت و میدونست این نگاه یعنی همین الان لپ تاپ رو بده نه یه ثانیه دیگه. لپ تاپش رو براش آورد.مریم به سختی با دست چپش که از گچ بیرون بود در لپ تاپ رو باز کرد و به پروانه گفت
+نمیخوای چیزی برای پذیرایی بیاری؟
پروانه از اتاق بیرون رفت و مریم بعد از رفتنش به آهستگی اما با خشم زیادی رو به سعید کرد و گفت
+اصلا معلوم هست شما دارید چیکار میکنید؟منو وادار کردید که دروغ بگم.حالا دارید با این مقاومتهای بی موردتون دربارهء نگفتن هزینه همه چیز رو بر ملا میکنید.چه دلیلی داره شما که فقط منو به بیمارستان رسوندید هزینه های بیمارستان رو هم پرداخت کنید و پس نگیرید؟
پروانه وارد شد و مریم بعد از دیدنش از ادامهء حرف ها و کنایه ها و غر هایی که میخواست به سعید بزنه چشم پوشی کرد.پروانه میوه ها رو تعارف کرد و نشست کنار مریم که مشغول انجام کاری با لپ تاپ بود و اون اخم همیشگیش روی پیشونیش بیشتر از هر وقتِ دیگه ای به چشم میومد.بعد از چند دقیقه صدای هشدار پیام اومد
پ:مرمر موبایل تو بود؟
مریم اشاره ای به سعید کرد و گفت
+نه.موبایل ایشون بود.پول به حسابتون واریز شد آقا.خیلی خیلی هم ممنون بابت زحماتتون
همه متعجب بودن که پروانه پرسید
پ:چطور این کارو کردی؟
مریم:این خانوم(مادرسعید رو نشون داد) و پسرشون دیگه زیادی به من لطف داشتن و نگفتن چقدر هزینه بابت بیمارستان پرداخت کردن.منم مجبور شدم سایت بیمارستان رو هک کنم و ببینم چه مبلغی از چه حسابی پرداخت شده. معادل همون مبلغ رو برگردوندم.
این حرف ها رو چنان عادی میگفت که انگار کار معمول و پیش پا افتاده ای انجام داده.پروانه که همچنان چشماش از تعجب گشاد شده بود گفت
پ:دختر نمیگی پیدات میکنن بیچاره میشی؟
مریم:حواسم هست.من میدونم دارم چیکار میکنم
محمد زیرلب و به آهستگی طوریکه فقط خودِ سعید بشنوه گفت
محمد:اوه اوه!این دیگه کیه!با چه جیمز باندی تصادف کردی لرزونک!
سعید زیرلب گفت هیس
درد مریم مجددا شدت گرفته بود و آثارش کاملا توی چهرَش مشهود بود.مادرسعید متوجه این موضوع شد و گفت...


....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                   قسمت اول





منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام