فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و هشتم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و هشتم

ویرایش: 1397/6/18
نویسنده: masbi

دیگه کوتاه اومدن فایده ای نداره. تصمیمم رو می گیرم، باید حرفمو بزنم. با پوزخند می گم:
ـ نه، نشد؛ چون الان که برم بالا و بشینم دو ساعت دیگه خبردار می شم که شما یه کاری براتون پیش اومد و نتونستین بیاین. پس بهتره از همین حالا راهمو بکشم و برم .
با تموم شدن حرفم پشتم رو بهش می کنم و با قدم های بلند ازش دور می شم. حتی تو صورتش نگاه نمی کنم تا عکس العملش رو ببینم. درسته دارم کوتاه میام، ولی دلیل نمی شه که هر کی هر کاری کرد حرفی نزنم، من تا زمانی چیزی نمی گم که شخصیتم زیر سوال نره؛ ولی وقتی ببینم کسی می خواد از اینی که هستم خردترم کنه محاله کوتاه بیام. با همه ی عشقی که به سروش دارم باید بگم واقعا براش متاسفم. به نظر من این رفتاراش کاملا بچه گانست. اگه از من متنفری یه چند هفته ای نازنین رو استخدام می کردی. اگه برای کار منو به این جا آوردی پس دلیل این مسخره بازیا چیه؟! مثلا آقا می خواد از من انتقام بازیچه شدنش رو بگیره. اما نمی دونه که اونی که بازیچه شده منم، نه اون! همین جور که دارم با خودم فکر می کنم از شرکت خارج می شم. صدای قدم هاشو پشت سرم می شنوم، ولی صبر نمی کنم. بی توجه به اون تصمیم می گیرم به اون طرف خیابون برم. نگاهی به خیابون خلوت می ندازم و با قدم های بلند به سمت اون طرف خیابون حرکت می کنم. هنوز به وسط خیابون نرسیدم که یه موتوری با دو تا سرنشین به سرعت به طرف من میان. یه لحظه مخم هنگ می کنه. این موتوری ها از کجا اومدن؟ صدای فریاد سروش رو می شنوم که می گه:
ـ ترنم مواظب باش.
با صدای سروش به خودم میام و به سرعت خودم رو به اون طرف خیابون پرت می کنم و بهت زده به موتوری که به سرعت از من دور می شه نگاه می کنم. واقعا در تعجبم! من با دقت به اطراف نگاه کرده بودم، موتوری در کار نبود. پس از کجا اومد؟ محاله کسی قصد جونم رو کرده باشه! آخه من که کاری به کار کسی ندارم. سروش خودش رو به من می رسونه و با داد می گه:
ـ معلومه حواست کجاست؟
بی توجه به حرف سروش باز هم به موتوری فکر می کنم. کم کم دارم می ترسم. شاید بهتر باشه به خونوادم بگم. درسته که باهام بد هستن، ولی فکر نکنم راضی به مرگم باشن؛ ولی بدبختی این جاست می ترسم حرفام رو باور نکنند. سروش با داد می گه:
ـ با توام، چرا لالمونی گرفتی؟

اخمام تو هم می ره؛ می خوام چیزی بگم که حرف تو دهنم می مونه. یه سمند مشکی به سرعت از کنارمون رد می شه. باورم نمی شه این ماشینی که الان از کنار من و سروش رد شد همون ماشینی هست که امروز هم دو بار دیده بودمش. نگام به پلاکش می ره.
خودشه، دیگه مطمئنم یه خبراییه؛ ولی خودم هم نمی دونم چه خبری! تنها چیزی که می دونم اینه که همه چیز مربوط به دیروزه!
سروش که می بینه جوابشو نمی دم، دستش رو روی شونم می ذاره و منو محکم به طرف خودش می کشه و می گه:
ـ چه مرگته؟ این کارا رو می کنی که بقیه بهت ترحم کنند؟!
با حرف سروش به خودم میام. اخمام بیشتر تو هم می ره و با لحنی بی نهایت سرد می گم:
ـ من به ترحم تو و امثال تو احتیاجی ندارم.
با این حرف من پوزخندی می زنه و می گه:
ـ شاید هم می خوای با این کارا نظر من رو دوباره به خودت جلب کنی!
سرمو پایین می ندازم. آهی می کشم و می گم:
ـ می دونی اشتباه تو چیه؟
دیگه برام مهم نیست چه جوری باهاش حرف بزنم؛ رسمی یا غیر رسمی، مهم اینه که بهش بفهمونم اگه امروز این جا هستم به خاطر اون نیست، به خاطر کاره. وقتی از جانبش صدایی نمی شنوم سرمو بالا میارم و تو چشماش زل می زنم و می گم:
ـ اشتباه تو اینه که فکر می کنی می تونی هنوز جزء انتخاب های من باشی؛ ولی بذار یه چیزی رو بهت بگم، چه اون روزی که ترکم کردی، چه امروزی که باورم نکردی، چه در آینده ای که ممکنه باورم کنی، از انتخاب من برای همیشه حذف شدی؛ وقتی ترکم کردی برای من مردی.
هر چند حرفام دروغ بود، ولی وقتی حقیقت جواب گوی مشکلات من نیست، شاید دروغ تونست گره ای از مشکلاتم رو باز کنه. پوزخندش بیشتر می شه و بعد از مدتی از خنده منفجر می شه. همون جور که می خنده به زحمت می گه:
ـ نه خوشم میاد، اعتماد به نفس خوبی داری! بعد اون همه گندی که زدی فکر می کنی هنوز هم حق انتخاب داری؟!
کم کم خندش قطع می شه و صداش بالاتر می ره:
ـ آره؟ واقعا فکر می کنی هنوز حق انتخاب داری؟!

هر لحظه عصبانی تر می شه. با خشم چنگی به موهاش می زنه. چند قدمی از من دور می شه و می گه:
ـ واقعا در تعجبم از این همه پررویی تو، واقعا در تعجبم! مثل این که یادت رفته چه بلایی سر من و برادرم آوردی؟ توی لعنتی به هیچ کس رحم نکردی؛ نه به من، نه به خواهرت، نه به خونوادت، به هیچ کس، می فهمی؟ به هیچ کدوممون رحم نکردی. با خود خواهی تمام زندگی همه مون رو به گند کشیدی. برادر من دو سال اسیر غربت شد، به خاطر توی زبون نفهم!
ـ سروش تمومش کن. من قبلا همه چیز رو بهت گفتم؛ وقتی حرفامو دروغ می دونی چی کار می تونم بکنم؟! پس تمومش کن و برو زندگیتو بکن. چرا راحتم نمی ذاری! چرا هم من هم خودت رو آزار می دی؟ آخه چرا همکارم رو قبول نکردی؟
با خشم به طرفم میاد. به بازوهام چنگ می زنه و می گه:
ـ تو باید تا عمر داری عذاب بکشی؛ همه ی مجازات های عالم واسه ی تو کمه .
بعد با پوزخندی ادامه می ده:
ـ وقتی موقعیتش جوره چرا عذابت ندم؟! یادت رفته چه جوری من رو جلوی دیگران خرد کردی؟ مگه وقتی داشتی عذابم می دادی به من فکر کردی!
آهی می کشم. تقلا می کنم تا بازو هامو از دستش خلاص کنم. با ناراحتی می گم:
ـ سروش تو رو خدا تمومش کن. من خودم اون قدر مشکل دارم که ظرفیت یه مشکل دیگه رو ندارم. من چی کار می تونم بکنم وقتی باورم نداری؟
فشار دستش رو روی بازوهام بیشتر می کنه. با عصبانیت تو چشمام زل می زنه و می گه:
ـ من باورت ندارم؟ یادته با همه ی عالم و آدم جنگیدم که بی گناهیت رو ثابت کنم؛ اما بعدش فهمیدم همش یه نمایش مسخره بود ! لحن صداش غمگین می شه و می گه:
ـ بعدش فهمیدم که انتخاب تو من نبودم، بلکه سیاوش بود!
با داد می گه:
ـ می فهمی، نه به خدا نمی فهمی؛ نمی دونی چقدر سخته بعد از اون همه سال بفهمی که عشقت هیچ علاقه ای بهت نداشته و همه ی ابراز علاقه هاش یه نمایش مسخره بود، بدترش اینه که با وجود همه ی اون مدارک واقعی باز هم انکار کنه.
بازوهامو ول می کنه. هلم می ده که تعادلم رو از دست می دم و به ماشینی که کنار خیابون پارکه برخورد می کنم. می خوام چیزی بگم که اجازه نمی ده و خودش با تمسخر می گه:
ـ حالا بعد از اون همه بی وفایی و نامردی میای بهم می گی من رو انتخاب نمی کنی! بذار یه چیزی رو بهت بگم و خودم و خودت رو خلاص کنم، من تو رو حتی به عنوان کلفت خونم هم قبول ندارم، چه برسه به عنوان همسرم! اگه امروز این جایی فقط و فقط به خاطر اینه که می بینم بعد از مدت ها می تونم انتقام زجر تمام این سال ها رو ازت بگیرم.

اشکی گوشه ی چشمم جمع می شه و می گم:
ـ سروش یه وقتایی هر روز سر راهت سبز می شدم تا بی گناهیمو بهت اثبات کنم؛ اما الان دیگه آب از سرم گذاشته. بماند که تو اون روزایی که محتاج ذره ای محبت بودم تو هم کنارم زدی و باورم نکردی! الان دیگه واسه ی این حرفا دیره، فقط می گم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم، بی خودی وقتتو صرف این کارای بی هوده نکن، اگه از شکستنم لذت می بری پس بهت می گم، آره شکستم، خیلی وقتا، لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه من رو شکوندن و باورم نکردن، مثل تویی که امروز هم باورم نداری، امروزی که جلوی تو ایستادم، دستام خالی خالیه؛ امروز هیچ چیز دیگه ای ندارم که بخوای از من بگیری! اگه می خواستی از من انتقام بگیری باید همون چهار سال پیش اقدام می کردی! هر چند که هنوز هم می گم من کاری نکردم که سزاوار این رفتارا باشم، ولی مگه مادری که من رو به این دنیا آورد باورم کرد که تو باورم کنی؟!
بعد از تموم شدن حرفم کیفمو باز می کنم و از داخل کیفم پاکت معرفی نامه رو در میارم و به طرفش می گیرم. با اخم نگاهی به من می ندازه و با اکراه پاکت رو از دستم می گیره. کمی سکوت می کنه و بعد با تمسخر می گه:
ـ طوری حرف می زنی که انگار بی گناه ترین آدم روی کره ی زمینی! اگه نمی شناختمت صد در صد گول رفتار مظلومانت رو می خوردم!
و با لحن غمگینی ادامه می ده:
ـ هر چند، چند سالی فریبت رو خوردم!
آهی می کشم و می گم:
ـ هنوز هم منو نمی شناسی، ای کاش هیچ وقت هم نشناسی.
پوزخندی می زنه:
«اشکاتو پاک کن همسفر، گاهی باید بازی رو باخت، اما یادت باشه که باز، می شه زندگی رو دوباره ساخت«
پشتم رو بهش می کنم تا به پیاده رو برم. با تلخی می گه:
ـ هنوز هم برای فریب دادن آدما از شعر استفاده می کنی!
آهی می کشم و چیزی نمی گم. از جوی آب می پرم و به پیاده رو می رم.

.....
ادامه دارد

قست قبلی                                                                          قسمت اول



منبع:

https://t.me/mitingg

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه