فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و نهم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1397/6/18
نویسنده: masbi

سروش به جای خالی ترنم نگاه می کنه. مثل همیشه باز هم با دیدن ترنم ضربان قلبش بالا می ره. بعضی مواقع خودش هم تعجب می کنه که چرا با خیانتی که ترنم بهش کرد باز هم دوستش داره! وقتی به این فکر می کنه که تمام اون پنج سال نقشه ای از جانب ترنم برای رسیدن به سیاوش بوده، قلبش آتیش می گیره! باورش نمی شه پنج سال بازیچه ی هوس یه دختر بچه شد. وقتی سیاوش اون اس ام اس ها، اون نامه ها، اون ایمیل ها رو نشون داد به معنای واقعی شکست، ولی باز هم باور نکرد، اما با دیدن فیلم دیگه نتونست انکار کنه. وقتی ترنم رو نمی بینه دلتنگش می شه و وقتی اونو می بینه همه ی حرصاش رو سر اون خالی می کنه. تموم این سال ها آخر هفته ها به دیدن ترنم می رفت، ولی خودش رو نشون نمی داد. خودش هم نمی دونه چی می خواد! بعضی وقتا دوست داره تا حد ممکن خردش کنه؛ بعضی وقتا هم دوست داره اون رو ببخشه! تمام این چهار سال به زبون می گفت ازش متنفرم، ولی خودش هم می دونست هنوز دوستش داره. هنوز عاشقشه، نگاهش به پیاده رو میفته، به مسیری که ترنم رفته خیره می شه. خیلی ازش دور شده. دیگه ترنم رو نمی بینه. آهی می کشه و دستاشو توی جیب شلوارش می کنه. مخالف مسیر ترنم شروع به قدم زدن می کنه. زیر لب زمزمه می کنه:
«ـ یعنی توی اون پنج سالی که با من بود یه بار هم عذاب وجدان نگرفت!»
با خودش فکر می کنه اگه یه بار، فقط یه بار به گناهش اعتراف می کرد شاید می بخشیدمش؛ ولی اون همه ی اون اس ام اسا و نامه ها رو انکار کرد. حتی اون ایمیل ها رو هم انکار کرد. ترنم حتی گناه خودش رو هم قبول نداشت! حتی اگه خودش هم می خواست ترنم رو ببخشه خونوادش قبول نمی کردن. البته حق رو به اونا می داد، ترنم باعث نابودی سیاوش شد. به نزدیک ماشینش می رسه، اما حوصله ی رانندگی نداره. ترجیح می ده یه خرده پیاده روی کنه. از کنار ماشینش رد می شه و به خودکشی ترنم فکر می کنه. سری تکون می ده و با خودش زمزمه می کنه:
«ـ حماقت کردی دختر، حماقت کردی! شاید اگه اون کار رو نمی کردی یه راهی واسه برگشت همگیمون بود !»

سیاوش بعد از مرگ ترانه نتونست ایران بمونه؛ واسه ی دو سالی از ایران رفت، ولی اون جا هم دووم نیاورد و برگشت. سیاوش همیشه بهش می گه حداقل این جا می تونم به سر خاکش برم، ولی اون جا هیچ نشونی از عشقم نیست. هنوز که هنوزه آخر هفته ها سر خاک ترانه می ره و باهاش درد و دل می کنه! « آخه مگه واست چی کم گذاشتم لعنتی! حتی اگه از اول هم من رو نمی خواستی بعد اون همه عشق و محبتی که نثارت کردم هیچ حسی به من پیدا نکردی! درسته جدی بودم، ولی در برابر تو که عشقم رو نشون می دادم؟! » با این که هیچ علاقه ای به ازدواج نداشت، ولی دلش نیومد دل خونوادش رو بشکنه. با انتخاب ترنم باعث نابودی سیاوش و خونوادش شد؛ هر چند اونا اون رو مقصر نمی دونند، ولی خودش همیشه شرمنده ی اوناست. برای دل خونوادش راضی به ازدواج با دختری شده که هیچ علاقه ای بهش نداره. با خودش می گه « شاید این جوری بهتر باشه. به ترنم اون همه علاقه داشتم اون کار رو باهام کرد! بهتره این بار کسی رو انتخاب کنم که اون دوستم داشته باشه.» با همه ی این حرفا خودش هم می دونه اصلا به سمتش جذب نمی شه. هنوز دلش در گرو عشق ترنمه. با حرص می گه:
ـ باید فراموشش کنم! هر چند خودش هم می دونه که نمی تونه. خودش هم می دونه که اگه قرار بود فراموش کنه، توی این چهار سال این عشق رو ریشه کن می کرد، ولی هر کار کرد نشد! مخصوصا با این رفتارای اخیرش بیشتر به این موضوع پی می بره. آهی می کشه و بی هدف به جلو پیش می ره.
**** ترنم
خودم رو جلوی خونه می بینم. باورم نمی شه کل مسیر رو پیاده اومدم! ماندانا بهم می گه بعد از چهار سال دیگه باید عادت کرده باشی؛ پس چرا باز خودت رو با فکر کردن به گذشته ها آزار می دی؟! خودم هم نمی دونم چرا؟! بعضی چیزها دست خود آدم نیست. هر چند وقتی این جواب رو به ماندانا می دم می گه هیچ هم این طور نیست، تو خودت نمی خوای، وگرنه همه چیز به اراده ی خود آدماست. شاید هم حق با اون باشه! کلید رو از کیفم در میارم و در رو باز می کنم. به داخل حیاط قدم می ذارم. آروم آروم به سمت ساختمون حرکت می کنم. سعی می کنم بعد از همه ی اون حرفایی که به سروش زدم آروم باشم. خداییش خیلی سخت بود بعد از مدت ها جلوی عشقت بایستی و بگی تو دیگه انتخاب من نیستی، ولی چاره ای نداشتم! هر چند خیلی چیزای دیگه گفتم، اما سخت ترینش برام دروغی بود که باید گفته می شد. امروز پس از مدت ها دوباره تونستم حرفمو بزنم. هر چند باز باورم نکرد، ولی حداقلش از بازی مسخره ای که شروع کرده بود دست کشید. یعنی امیدوارم دست کشیده باشه. هنوز مطمئن نیستم این بازی رو تموم کرده، ولی امروز رو کوتاه اومد. به در ورودی می رسم. با بی حوصلگی در رو باز می کنم و وارد خونه می شم. خونه سوت و کوره. لبخندی رو لبم می شینه.

واسه ی اولین بار از نبودنشون خوش حالم. می ترسیدم منتظرم بمونند تا من رو به زور به مهمونی ببرند. مثل این که عمو برای اولین بار حریف بابا نشد. لبخندی رو لبام می شینه و با خوش حالی به سمت اتاقم می رم. همین که چشمم به در اتاق می خوره لبخند رو لبام خشک می شه. « ساعت نه آماده باش، طاهر میاد دنبالت. یه لباس روی تختت هست، برای امشب همون رو بپوش!» آه از نهادم بلند می شه. دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار. زیر لب زمزمه می کنم:
ـ «حالا چی کار کنم ؟! »
با ناراحتی به سمت در اتاقم می رم. با اخم کاغذی رو که با دست خط طاها نوشته شده و به در چسبیده در میارم و دوباره نگاهی به کاغذ می ندازم. بعد از چند ثانیه با غصه نگامو ازش می گیرم. در اتاق رو باز می کنم و به داخل اتاق می رم. یه جعبه روی تختم خودنمایی می کنه! در رو می بندم و به سمت میزم می رم. کاغذ و کیف رو روی میز می ذارم و می خوام به سمت تختم برم که گوشیم زنگ می خوره. زیپ کناری کیفمو باز می کنم و گوشیم رو از داخلش بیرون میارم. با دیدن شماره ی ماندانا تعجب می کنم! آخه تازه همین چند روز پیش بهم زنگ زده بود، پس چی شد دوباره الان زنگ زده؟! ماندانا اکثرا ماهی یه بار بهم زنگ می زنه. زنگ زدن دوباره اش اون هم بعد از دو سه روز واقعا عجیبه! نگران می شم که نکنه اتفاقی براش افتاده، با نگرانی جواب می دم و می گم:
ـ بله؟
ماندانا با لحن شادی می گه:
ـ سلام ترنم جونم.
با شنیدن صدای شادش خیالم راحت می شه. با لبخند می گم:
ـ سلام مانی، چی شده خساست رو کنار گذاشتی و تو این ماه دو بار زنگ زدی؟
با جیغ می گه:
ـ من خسیسم یا تو؟ حالا خوبه من ماهی یه بار زنگ می زنم، تو که هر دو سال یه بار یه تک هم نمی زنی!
خندم می گیره، بدبخت راست می گه! صدای ریز ریز خندمو می شنوه و با مسخرگی می گه :
ـ راحت باش عزیزم، چرا اون جور یواشکی می خندی! راحت بخند !
با این حرفش دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم و با صدای بلند می خندم. ماندانا با حرص می گه:
ـ خوبه خودت هم می دونی دارم حقیقتو می گم، بعد تازه اعتراض هم می کنی!
بعد با غرغر ادامه می ده:
ـ مردم عجب رویی دارن وا... به پر رو گفتی زکی!
با خنده می گم:
ـ همه که مثل تو شوهر پولدار ندارن!
با ناراحتی ساختگی می گه:
ـ پولدار چیه خواهر! باورت می شه شبا نون خشک رو با آب دهنمون خیس می کنیم و می خوریم!
من که تازه خندیدنم تموم شده بود با شنیدن این حرف پقی می زنم زیر خنده و با داد می گم:
ـ مانـــی.

.....
ادامه دارد

قست قبلی                                                                          قسمت اول



منبع:

https://t.me/mitingg

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه