فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روانی - قسمت هشتم

رمان روانی - قسمت هشتم

ویرایش: 1397/6/23
نویسنده: masbi
مادرسعید:بهتره ما بریم که بتونی استراحت کنی
مریم:زحمت کشیدید تشریف آوُردید
این جمله رو با لبخند ساختگی اما ملیح و بی منظوری گفت.بعد رو به سعید کرد و با کنایه گفت
مر:شما هم خیلی زحمت کشیدید تشریف آوردید
محمد که متوجه جَو سنگینی که داشت حاکم میشد شده بود به شوخی و با لبخند گفت
مح:منم خیلی زحمت کشیدم تشریف آوردم!
گفتن این حرف باعث شد لبخند کمرنگی رو لبهای همه بشینه.خداحافظی کردن و از اتاق مریم بیرون رفتن.مادرسعید صداش رو پایین آوُرد و به پروانه گفت
+انگار دوباره دردش شروع شد.امروز که رفتید بیمارستان چی گفتن؟کِی بهتر میشه زخم ها و درد هاش؟
پروانه آه عمیقی کشید و خواست جواب بده که موبایلش زنگ خورد
پ:بله؟سلام
صداش رو پایین آوُرد
پ:از دکتر فرهمند شنیدی؟منم امروز صبح توی بیمارستان فهمیدم.آره ظاهرا برگشته.نگران مرمرم.میترسم یه بلایی سرش بیاد.بعدا برات میگم.الان ممکنه بشنوه.میدونی که چقدر گوشش تیزه.باشه خدافظ
به محض قطع کردن تلفن سعید با نگرانی گفت
س:میدونم فضولیه و حق ندارم بپرسم اما از اون جهت که ظاهرا خانواده دوستتون سفر هستن و شما تنهایید و مردی نزدیکتون نیست گفتم بگم میتونید روی من حساب کنید اگر فکر میکنید این کسیکه برگشته میتونه بلایی سر دوستتون بیاره و دردسر درست کنه
پروانه دوباره آهی کشید و درحالیکه همشون دم در ایستاده بودن و در آستانهء رفتن بودن گفت
پ:قبل از تلفن که مادرتون پرسید زخماش کِی خوب میشه میخواستم همینو بگم.اون بی شرفی که زده بهش و در رفته که فقط سر و صورت مرمر رو زخمی نکرده.اعصاب و روانشم زخمی کرده.کسی برنگشته.حافظَش برگشته
همه با تعجب به پروانه نگاه میکردن.
مادر سعید:یعنی چی؟
پ:پنج سال پیش مرمر تصادف کرد و ضربه شدیدی به سرش خورد و توی اون تصادف پدرش رو که بی نهایت بهش وابسته بود از دست داد اما همه خوشحال بودن که چیزی یادش نمیاد چون اگه پدرش رو به یاد داشت نمیتونست با نبودنش کنار بیاد.طی این پنج سال کم کم مثل کسیکه تازه متولدشده با بقیه آشنا شد.دوباره عاشق مادرش شد.دوباره دلباختهء برادرش شد.اما پدری نبود که حسی بهش داشته باشه.حالا این تصادف لعنتی و ضربه ای که به سرش خورده,همه چیز رو برگردونده.تک تک خاطراتش با پدرش.اون دیشب تازه فهمیده چه اتفاقی افتاده.تازه پدرش رو از دست داده و بعید میدونم بتونه تحمل کنه. اون بی وجدانی که زد و رفت,دیشب پدر مرمر رو بهش برگردوند و دوباره ازش گرفت
سعید دیگه تو حال خودش نبود وقتی به حرفهای پروانه گوش میداد.در همین حین صدای مریم اومد
مر:پروانه؟پری کجا موندی؟
مادرسعید:برو دخترم.داره صدات میکنه.فقط تاموبایلت دستته شماره منو بزن توش.اگه مشکلی پیش اومد و کمکی لازم داشتیدحتماخبربدید
پ:باشه.ممنون
همه از پروانه خداحافظی کردن.محمد و مادر سعید سوار آسانسور شدن و سعید از پله ها رفت.بعدپروانه در رو بست.باعجله به سمت اتاق مریم رفت
پ:اومدم
مر:چی میگفتین دوساعت؟
پ:هیچی
مر:پس عمه من بود ویز ویز میکرد؟
پ:خانومه داشت میگفت مشکلی پیش اومدبه ماخبربدین
مر:لازم نکرده
پ:باشه.هرچی شمابفرمایید
مر:میتونی تاکلینیک بینا بری؟
پ:برای چی؟
مر:عینکم تو تصادف شکست.نسخهء قبلی رو هم ندارم. فکر کنم اونجا بتونن یه کاری کنن
پ:خب بدون نسخه و مشخصات عینک برم چی بگم نابغه؟
مر:مشخصات رو میدونم نابغه تر!چشم راست آستیگمات با نمرهء دو.چشم چپ نزدیک بین با نمرهء دو و بیست و پنج
پ:چه مدلی بگیرم؟
مر:مثل همون قبلی.سبُک باشه فقط.بدون عینک سرگیجه میگیرم.بگو زود آمادش کنن.پولش هم مهم نیست
پ:باشه.راستی این پسره چرا اینجوری بود؟
مر:کدوم پسره
پ:همین سعیده دیگه
مر:سعیده دختره
پ:باز این مُلا لغتی شد!
مر:حالا چجوری بود مگه؟
پ:هم موقع اومدن سوار آسانسور نشده بود هم الان از پله رفت
مریم بعد از یه شبانه روزه وحشتناکی که سپری کرده بود بالاخره باشنیدن این حرف بلند خندید
مر:کلاستروفوبیا داره
پ:یعنی چی؟
مر:ترس از فضاهای بسته
پروانه با خنده و تمسخر گفت
پ:وا؟یعنی با دومتر قد جرئت نمیکنه سوار آسانسور بشه؟
مر:فقط آسانسور نیست.از هر فضای بسته ای میترسن اینجور آدما.این یه بیماریه با منشأ روانشناسی.حتی ممکنه نتونن تنفس کنن.مسخره نکن
پ:اول که خودت خندیدی
هردوشون دوباره لبخند زدن
(سعید)
به نزدیکیِ ماشین محمد رسیده بودن که سعید گفت
س:محمد تو مامانو ببر خونه.من میخوام یه کم راه برم
مح:تا خونه میخوای پیاده بیای لرزونک؟
س:نه.یه کم قدم میزنم بعد ماشین میگیرم
مادر:آخه هنوز ضعیفی.دیشبو یادت نیست؟
س:خوبم.حواسم هست.میام زود
مادر:مواظب خودت باش.موبایلتم خاموش نکن
س:چَشم
مح:کار دست خودت ندی لرزونک
س:باشه زن ذلیل
خداحافظی کردن و رفتن.سعیدبعدازکمی قدم زدن.کنار جدول خیابون نسشت و دستش رو گذاشت روی چشماش و باخودش گفت:
من چیکار کردم؟چیکار کردم با زندگیش؟
(محمد)
درحالیکه مشغول رانندگی بود به مادرسعید گفت
مح:سعیدحسابی به هم ریختا
مادرسعید:آره.حسابی.طفلک سعید.طفلک مریم. نمیدونم نگران کدومشون باشم؟
مح:معلومه.سعید
مادر:ولی اون دخترِ معصوم هم گناه داره
مح:آره ولی یه جوری بود.بااون اخلاقش!چجوری قبول کرده ازسعیدبگذره و نندازَتِش تو هچل؟
مادرسعید:منم نمیدونم چی شدکه مریم قبول کرد وانمودکنه سعیدبی گناهه.به هرحال خدارحم کردکه به قول تو نیفتاد تو هچل.ازوقتی سیامک گفت تبش عصبیه میترسم سعیدو یه لحظه تنها بذارم
مح:اتفاقابه نظرمن بایدتنهاش بذارید
مادر:چرا؟
مح:چون اون هیچ کسی رو به اندازه شمادوست نداره.وقتی دائم کنارش باشیدبخاطرشماهمه چی رو میریزه تو خودش و بروز نمیده.اینجوری بیشتر بهش فشارمیاد
مادر:بمیرم براش.میگی چیکار کنم؟
مح:چندروز پیش سعید گفت قراره یه مدت برید پیش خواهرش.خب چرانمیریداونجا؟
مادر:تصمیم داشتم برم.برای پس فردا هم بلیط دارم ولی نِمیرم
مح:چرا؟
مادر:اگه خدای نکرده تو خواب تب کنه و یه بلایی سرش بیادتنهایی چی؟
مح:مگه من مُردم؟یا میارمش خونه خودم.یا میرم پیشش.بامن راحت تر ازشماست.شایدحرف بزنه باهام,یه کم آروم بشه.الان زیادی عذاب وجدان داره بابت این دختره.یه کم زمان بگذره و ببینه دختره بهتر شده حال سعیدم خوب میشه
مادر:چی بگم.باشه.پس جون تو و جون سعید
مح:هواشو دارم
محمد مادرسعید رو به خونه رسوند و خودش رفت و سعیدهم یکی دوساعت بعد برگشت و اون شب هم برای همه با فکر وخیال سپری شد.فردا مادرسعید باهمون شماره ای که از وکیلشون گرفته بودزنگ زدبه خونه مریم تا جویای احوالش بشه.باشنیدن صدای زنگ تلفن مریم از پروانه پرسید کیه و پروانه شماره رو خوند
مر:جواب نده.مادرِ همون پسره س
پ:چراجواب ندم؟خیلی آدمای خوبی هستن که. ندیده و نشناخته کمکت کردن.الانم نگرانن.چرا بدی باهاشون؟
مر:لزومی نداره اونا پیگیر بشن و ما بهشون رو بدیم
پروانه بانارضایتی باشه ای از روی اجبار گفت و برای خرید بیرون رفت.به محض بیرون رفتن یادش افتاد شماره مادرسعید رو توی گوشیش ذخیره کرده.فکرمیکردمریم داره اشتباه میکنه و رفتارش باسعید و مادرش غلطه.بنابراین شماره مادرسعیدرو گرفت
پ:سلام.پروانه هستم.دوست مریم. ممنون.شما خوبید؟راستش خونه بودیم ولی مریم چون نمیخواست شما تو زحمت بیفتید و درگیر بشیدگفت جواب ندم که شمادیگه خودتونو مُلزَم نکنیدهرروز زنگ بزنید و وقتتون گرفته بشه.نه حالش خوبه.جای نگرانی نیست.حتما. خدافظ
مادرسعید فهمید مریم نخواسته بیشتر از این اونا رو توی زندگیش راه بده اماجلوی پروانه به روی خودش نیاورد.به سعیدماجرای جواب ندادن تلفن رو گفت وعلاوه بر اون براش توضیح دادکه فردابرای یه مدت میره پیش خواهرش.شماره پروانه رو به سعیدداد و گفت
مادر:این شماره دوستشه که امروز بهم زنگ زد. اگه تو این مدت که من نیستم نگران شدی و خواستی حال مریم رو بپرسی زنگ بزن به دوستش.نَشینی حرص بخوری بگی حتماحالش بده که جواب تلفن خونه رو نمیده
س:باشه


....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                   قسمت اول




منبع:

https://www.instagram.com/lunatic_novel/

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روانی - قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روانی ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان روانی ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام ، اینستاگرام ، رمان تلفیقی ، درام عاشقانه ، تم اجتماعی