فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت سی ام

رمان سفر به دیار عشق - قسمت سی ام

ویرایش: 1397/6/23
نویسنده: masbi
ماندانا:
ـ مرگ، این چه وضع صدا کردنه؟! همین کارا رو کردی دیگه از دستت فراری شدم اومدم این ور آب!
ـ دروغ گو، خودت از خدات بود بری!
ماندانا با مسخرگی می گه:
ـ چی می گی واسه خودت؟ من اگه از خدام بود تنها دلیلش عذاب های روحی و روانی ای بود که تو بهم می دادی! امیر وقتی بدن کبود شده ی من رو دید دلش برام سوخت و گفت دیگه ترنم چاره ای برام نذاشته، بهتره تا تو رو به کشتن نداده بریم!
ـ برو بابا، من اصلا انگشتم به تو می خورد؟!
ماندانا با جدیت می گه:
ـ پس اون عمه ی من بود هر دو دقیقه به دو دقیقه سقلمه ای نثار من می کرد و می گفت مانی نفس نکش، دی اکسید کربن تولید می کنی! مانی نخند مگس می ره تو حلقت، مانی حرف نزن پشه ها از خواب بیدار می شن!
همون جور که لبخند به لب دارم می گم:
ـ خیلی مسخره ای!
با لحن با مزه ای می گه:
ـ مسخره بودن شرف داره به ضارب بودن، اصلا خبر داری هنوز پهلوی من کبوده! هر وقت این کبودیا از بین می ره میام ایران دوباره از تو کتک می خورم و بر می گردم. امیر گفته این بار که ترنم کتکت زد می ریم ازش شکایت می کنیم! حداقل یه دیه ای چیزی ازش بگیریم تا پول نون خشکمون جور بشه!
دوباره خندم می گیره همون جور ادامه می ده:
ـ آخه می دونی نون خشکمون هم ته کشیده. از این به بعد هر وقت گشنمون شد باید بریم یه خرده هوا بخوریم.
از بس خندیدم اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شده. با خنده می گم:
ـ بسه دیگه ماندانا، دلم درد گرفت!
ماندانا با خونسردی می گه:
ـ برو یه قرص دل درد بخور خوب می شه.
بعد دوباره به حرفاش ادامه می ده:
ـ دیگه هم نپر وسط حرفم! مثلا بزرگ تری گفتن، کوچیک تری گفتن، اصلا بلد نیستی با بزرگ تر خودت درست حرف بزنی!
با لبخند می گم:
ـ کوفت، خوبه فقط دو ماه بزرگ تری!
با حرص می گه:
ـ دو ماه کمه، من شصت روز از تو زودتر به دنیا اومدم!
مسخره بازی هاش رو خیلی دوست دارم. با خونسردی می گم:
ـ درسته شصت روز زودتر به دنیا اومدی، ولی از لحاظ عقلی انگار هنوز به دنیا نیومدی!
با داد می گه:
ـ ترنــــم.
با لحن حرص در بیاری می گم:
ـ چیه، حقیقت تلخه؟
ماندانا:
ـ اگه اون جا بودم زندت نمی ذاشتم، این بار که اومدم بهت اجازه نمی دم با نی نیِ گلم بازی کنی. می ترسم مثل خودت بی ادب بار بیاد .
بعد با غر غر می گه:
ـ دختره ی بی ادب بی خاصیت بی تربیت!
ریز ریز می خندم. ماندانا:
ـ آره بخند، حالا بخند، وقتی اومدم چنان حسابی ازت برسم!
یهو لحنش جدی می شه و می گه:
ـ راستی ترنم؟
از این تغییر لحن ناگهانیش می گم:
ـ چیه؟
با غصه می گه:
ـ خیلی نگرانم!
ته دلم خالی می شه و با ترس می گم:
ـ مگه چی شده؟
آه از ته دلی می کشه و می گه:
ـ فعلا که هیچی، ولی نگرانم در آینده این هوا رو سهمیه بندی کنند و ازمون پول بگیرن؛ بعد اگه من و امیر و این نی نیمون گشنه موندیم چی کار کنیم؟
با داد می گم:
ـ مانی، به خدا خیلی، خیلی، خیلی، خیلی...  
اصلا نمی دونم چی بگم! تو ادامه ی جملم می مونم که ماندانا خودش ادامه می ده و می گه:
ـ خودم می دونم؛ لازم نکرده مغز فسیل شدت رو به کار بندازی! بنده خیلی خیلی گلم.
با داد می گم:
ـ خُلی!
ماندانا:
ـ برو بابا، اون قدر از مغزت استفاده نکردی دیگه گل و خل رو هم نمی تونی از همدیگه تشخیص بدی؟!
با حرص می گم:
ـ مانی اگه زنگ زدی چرت و پرت بگی قطع کنم، باید برای مهمونی آماده شم؟
ماندانا:
ـ چــی؟!
ـ چته دیوونه!
ماندانا با خوش حالی می گه:
ـ بالاخره از خونه نشینی دست برداشتی! ایول دارم بهت امیدوار می شم.
لبخند غمگینی رو لبم می شینه و می گم:
دلت خوشه ها، اگه می دونستی دارم کجا می رم دست و پامو می بستی و می گفتی حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری؟
ماندانا با نگرانی می گه:
ـ ترنم مگه قر...
یهو صدای امیر میاد. امیر:
ـ مانی داری با کی حرف می زنی؟
ماندانا:
ـ ترنم، یه لحظه گوشی.
ترنم:
ـ راحت باش.
ماندانا:
ـ با ترنم.
امیر:
ـ سلام من رو به خواهری خودم برسون.
لحن امیر با شنیدن اسم من اون قدر مهربون می شه که لبخندی رو لبم می شینه. از وقتی مانی داستان زندگیمو براش تعریف کرده با من این جوری حرف می زنه. البته قبلنا هم باهام مهربون بود، اما الان این مهربونی بیشتر شده. بعضی وقتا حس می کنم از روی  
دلسوزی یا ترحمه! ولی اون قدر بی ریا حرف می زنه که آدم دلش نمیاد ناراحتش کنه و بگه نیازی نیست برام دل بسوزونی! با صدای ماندانا به خودم میام. ماندانا:
ـ ترنم، خودت که شنیدی برادر دوقلوت اومده جلوم نشسته و سلام می رسونه.
ـ دختره ی خل و چل، انقدر شوهرت رو اذیت نکن؛ طلاقت می ده ها!
ماندانا با صدای بلند می خنده و می گه:
ـ کارش پیش من گیره! اگه طلاقم بده اون قدر اون جغلمو به جونش می ندازم که خودش به غلط کردن بیفته.
صدای خنده ی امیر رو می شنوم. خودمم خندم می گیره. وقتی خنده هامون تموم می شه ماندانا جدی می شه و میگه:
ـ مسخره بازی بسه، بگو موضوع مهمونی چیه؟
دیگه صدایی از امیر نمی شنوم. با خودم می گم شاید رفته. اگه امیر اون جا باشه یه خرده معذب می شم، اما روم نمی شه از ماندانا چیزی بپرسم.
ـ خوبه خودت هم می دونی کارات مسخره بازیه!
ماندانا:
ـ ترنــــم!
آهی می کشم و می گم:
ـ داد نزن می گم؛ نامزدی مهساست.
لحنش یه خرده عصبی می شه و می گه:
ـ همون دختره ی لوس و ننر رو می گی؟
ـ مانی.
ماندانا:
ـ چیه، مگه دروغ می گم، اون یه دختر عقده ایه که برای پوشوندن ضعف های خودش از مشکلات تو سوء استفاده می کنه؛ واقعا براش متاسفم!
با ماندانا موافقم، اما چی می تونم بگم. ماندانا وقتی می بینه حرفی نمی زنم می گه:
ـ تو رو سننه؟ نامزدی مهساست که باشه .
ـ دیوونه منظورم اینه جایی که می خوام برم، همون مهمونی نامزدی مهساست!
با داد می گه:
ـ چــی؟!
ـ مانی آروم باش.
صدای امیر رو می شنوم که با نگرانی می گه:
ـ مانی چی شده؟
پس امیر هنوز هم اون جاست. ماندانا:
ـ بعدا برات می گم، فعلا بذار این دختره ی احمق رو آدم کنم!
بعد خطاب به من می گه:
ـ این همه مهمونی رو ول کردی و چسبیدی به نامزدی اون دختره ی خل و چل!
ـ مانی من...  
می پره وسط حرفم و می گه:
ـ مانی بمیره از دست تو خلاص شه، دختر آخه می خوای بری اون جا چه غلطی کنی! که با دوستاش تو رو به باد تمسخر بگیرن و جالبش اینه که خونوادت هم بهت اجازه ندن از خودت دفاع کنی.
ـ مانی می ذاری حرف بزنم یا نه؟!
با خشم می گه:
ـ چی داری بگی؟ بنال، بهتره بتونی قانعم کنی؛ وگرنه دست بردار نیستم.
ـ من از خدامه پامو توی اون مهمونی مزخرف نذارم!
ماندانا با لحنی گرفته می گه:
ـ لابد باز هم اجبار؟
با پوزخند می گم:
ـ خودت که می دونی، اگه نرم اون وقت سیاه و کبودم می کنند بعد با خودشون می برن!
ماندانا:
ـ ای کاش الان پیشت بودم!
با مهربونی می گم:
ـ کاری از دستت ساخته نبود.
ماندانا:
ـ زنگ زده بودم که بگم برنامه مون جلو افتاده؛ امیر همه کاراش رو کرده و ما برای آخر هفته بلیط داریم که با این حرفت حالم گرفته شد.
با خوش حالی می گم:
ـ ماندانا راست می گی؟
با ناراحتی می گه:
ـ کاسَتو بیار ماست بگیر.
ازش خوشم میاد وقتی ناراحته هم دست از خنده و شوخی بر نمی داره. لبخندی می زنم و می خوام چیزی بگم که خودش می گه:
ـ مگه باهات شوخی دارم!
ـ خیلی خوش حالم! فقط ساعت چند فرودگاه باشم؟
ماندانا:
ـ لازم نیست تو فرودگاه بیای. بهتره یکسره بیای خونه ی من و امیر؛ مامان و مادر شوهرم خونه رو آماده کردن. آدرس هم همون جاییه که هر سال میای .
ـ این حرفا چیه؟! فرودگاه میام.
ماندانا:
ـ من از خدامه زودتر ببینمت، اما درست نیست تنها این همه راه بیای، بهتره ساعت چهار خونمون باشی.
لبخندی می زنم و می گم:
ـ باشه گلم.
ماندانا:
ـ ترنم، هیچ جور نمی شه امشب رو بی خیال بشی؟
با ناراحتی می گم:
ـ من که از خدامه! اما خودت بگو چه طوری؟
ماندانا:
ـ می دونی بدبختی کجاست؟ من حس می کنم دل خونوادت از سنگ شده! ترانه مرده درست، اما تو هنوز زنده ای. مگه تو دخترشون نیستی! حتی اگه تو هم مقصر باشی نباید که تا آخر عمر این طور باهات برخورد کنند. هر روز خردت می کنند. احترام پدر و مادر واجبه که باشه، اما دلیل نمی شه که هر بلایی دلشون خواست سرت بیارن و تو هم در آخر بگی چون احترامشون واجبه پس باید سکوت کنم!
- خودت هم می دونی دلیل سکوت من این حرفا نیست؛ من اگه چیزی نمی گم چون دیگه بریدم، دیگه خسته شدم، چون هر چی گفتم نتیجه ای نداد! وقتی حرفامو می شنوند و خودشون رو به نشنیدن می زنند چی کار می تونم بکنم؟! در مورد رفتار پدر و مادرم هم  
خیلی فکر کردم، ولی هیچ وقت به نتیجه ای نرسیدم. اگه شباهت زیاد به پدرم نبود با خودم می گفتم لابد بچه شون نیستم! این همه بی مهری واسه ی خودم هم جای تعجب داره!
ماندانا حرفی نمی زنه. نگاهی به ساعت اتاقم می ندازم، مثل خودم خاک گرفتست؛ ولی حداقل هنوز درست کار می کنه. ساعت هشته.  
وقتی می بینم ماندانا حرفی نمی زنه می گم:
ـ مانی، من باید برم آماده شم.
با ناراحتی می گه:
- من اگه به جای تو بودم خودمو شبیه دراکوال درست می کردم و به مهمونی می رفتم؛ به یه شب کتک خوردن می ارزید!
حتی ابراز ناراحتی هاش هم به آدمیزاد نرفته! زیر لب می گم:
ـ همین کارا رو می کنی که به سالم بودنت شک می کنم.
بعد صدامو بلندتر می کنم و می گم:
ـ آخه دختر جون، اگه من این کارو کنم که طاهر اول پوست سرمو می کنه، بعد یه لباس درست و حسابی تنم می کنه، بعد هم به زور من رو می بره.
ماندانا:
ـ طاهر دنبالت میاد؟
ـ اوهوم.
ماندانا:
ـ ترنم!
حس می کنم ماندانا می خواد یه چیزی بگه ولی نمی تونه!
ـ مانی راحت باش.
ماندانا:
ـ ترنم نمی خوام ناراحتت کنم، اما فکر کنم یه چیز رو فراموش کردی!
با تعجب می گم:
ـ چی؟
ماندانا:
ـ سروش و خونوادش!
سعی می کنم با شنیدن اسم سروش خونسرد باشم، ولی حتی از شنیدن اسمش هم ضربان قلبم بالا می ره!
به سختی می گم:
ـ چه ربطی داره؟
ماندانا:
ـ سروش و خونوادش از فامیل های دورتون هستن؛ درسته تو مهمونی های ساده زیاد شرکت نمی کنند، اما تا اون جایی که من یادمه  
تو چنین مراسمایی شرکت می کردن!

آه از نهادم بلند می شه. اصال یادم نبود! حق با مانداناست. مطمئنم امشب همگیشون هستن. مامان سارا مادر سروش، بابا فرزاد پدر سروش، سیاوش برادر سروش، سها خواهر سروش و بدتر از همه سروش و نامزدش! ته دلم خالی می شه. اشک تو چشمام جمع می شه. اصلا تحمل این یکی رو ندارم. ای کاش می شد امشب خونه بمونم.
ماندانا که حرفی از من نمی شنوه با نگرانی می گه:
ـ ترنم، حالت خوبه؟
با صدایی که به زور شنیده می شه میگم:
ـ خوبم مانی، خوبم.
ماندانا با دلسوزی می گه:
- ترنم، مثل همیشه باش، بی تفاوتِ بی تفاوت.
تو صداش دلسوزی و ترحم موج می زنه. دوست ندارم این جوری باهام حرف بزنه. حرفو عوض می کنم و می گم:
ـ مانی، آخر هفته منتظرت هستم. بهتره دیگه برم آماده بشم، ساعت نه طاهر میاد دنبالم.
ماندانا:
ـ ترنم می دونم سخته!
لحنمو مهربون تر می کنم و می گم:
ـ می دونم که می دونی. ممنونم که تمام این سال ها باورم داشتی، ممنون که دوستم موندی، مرسی که هیچ وقت تنهام نذاشتی.
ماندانا:
ـ چی کار کنم، خدا زد پس کلم، وگرنه من و چه دوستی با دیوونه ای مثل تو!
ماندانا سعی می کنه با شوخی و خنده حرف بزنه تا این لحظه های آخر خوش حالم کنه، اما نمی دونه من دل مرده تر از این حرفا هستم!
ـ چی بگم بهت! فقط می تونم بگم جواب ابلهان خاموشیست.
ماندانا:
ـ یعنی الان نشستی توی تاریکی، حالا درسته ابلهی، ولی این همه خاموشی هم خوب نیستا! همین جوری که کور...
ـ مانـی!



.....
ادامه دارد

قست قبلی                                                                          قسمت اول



منبع:

https://t.me/mitingg

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت سی ام نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه