فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان سفر به دیار عشق - قسمت سی و یکم

رمان سفر به دیار عشق - قسمت سی و یکم

ویرایش: 1397/6/23
نویسنده: masbi
خندم می گیره. مثل این که قصد قطع کردن نداره. بی توجه به داد من می گه:
ـ راستی ترنم؟
ـ هان؟ زودتر بگو باید آماده شم.
ماندانا:
ـ هان چیه بی تربیت! باید بگی بله؟
ـ مـانـی.
ماندانا:
ـ یه جور عجله به خرج می دی که انگار داری به مهمونی دوست صمیمیت می ری!
ـ حوصله ی داد و بی داد ندارم، وگرنه دلم راضی به رفتن نیست.
ماندانا:
ـ واقعا نمی دونم چی بگم؟
ـ لازم نیست چیزی بگی، اون حرفتو بزن، بعد هم قطع کن تا برم لباس بپوشم.
ماندانا:
ـ وای باز داشت یادم می رفتا! مهران داره باهامون بر می گرده.
لبخندی رو لبم می شینه و با خوش حالی می گم:
ـ این که خیلی خوبه.
ماندانا:
-  آره، امیر راضیش کرده. قرار شده تو ایران با همدیگه یه شرکت تاسیس کنند.
مهران برادر مانداناست. هر چند شناخت زیادی ازش ندارم. من و ماندانا توی دانشگاه با هم دوست شدیم و من فقط یکی دو بار مهران رو که برای سر زدن به خونوادش به ایران اومده بود دیدم. توی همون چند تا برخورد فهمیدم که پسر خیلی خوبیه. این طور که شنیدم،  
به بهونه ی تحصیل به کاندانا رفت و بعدش همون جا موندگار شد. حتی کارای امیر و ماندانا رو هم خودش جور کرد. با مهربونی میگم:
ـ خیلی خوش حال شدم عزیزم.
ماندانا:
ـ مرسی گلم، برو به کارات برس، فقط پنج شنبه یادت نره!
ـ باشه گلم، حتما.
از ماندانا خداحافظی می کنم. تماس رو قطع می کنم و گوشی رو داخل کیفم می ذارم.
چشمام رو می بندم و نفس عمیقی می کشم. زیر لب زمزمه می کنم:
ـ »ترنم تو می تونی. مطمئنم که مثل همیشه می تونی«.
چشمامو باز می کنم و به سمت تخت میرم. جعبه رو باز می کنم؛ لباس یشمی رنگی رو داخل جعبه می بینم. بدون توجه به مدلش، لباس بیرونم رو از تنم خارج می کنم و اون لباس رو می پوشم. موهام رو پشت سرم ساده می بندم. شال هم رنگ لباس رو روی سرم می ندازم. به سمت کمد می رم و یکی از مانتوهای بلندم رو انتخاب می کنم. مانتو رو روی لباسم می پوشم. آرایش مختصری می کنم و کیفمو از روی میز بر می دارم. وقتی حس می کنم آمادم از اتاق خارج می شم. می خوام برم توی حیاط و منتظر طاهر بشم که در سالن باز می شه و طاهر وارد می شه. با تعجب نگاش می کنم! هنوز که نه نشده! نگاهی به ساعت توی سالن می کنم، هنوز یه ربع به نه هست. طاهر که سرش پایینه متوجه ی من نمی شه. همین جور متفکر به سمت اتاقش قدم بر می داره. با صدای سلام من به خودش میاد. همین که منو می بینه کم کم اخماش تو هم میره و می گه:
ـ کجا تشریف می بردی؟
با ملایمت می گم:
ـ داشتم می اومدم حیاط که تا تو اومدی سریع بریم.
انگار از جواب من قانع شده، چون سری تکون می ده و می گه:
ـ تو سالن بمون می خوام لباسم رو عوض کنم.
زیر لب باشه ای می گم و به سمت مبل می رم. طاهر هم به سمت اتاقش می ره. روی یکی از مبلا می شینم و منتظر طاهر می شم.  
اگه قرار باشه بین خونوادم یکی رو انتخاب کنم طاهر بهترین گزینه برای منه. طاهر عاشق مامان و باباست. تحمل اشک مامان و عصبانیت بابا رو نداره. فقط زمان هایی که مامان و بابا ناراحت می شن باهام بد رفتاری می کنه. حتی یادمه اون روزای اول پا به پای سروش برای اثبات بی گناهی من پیش می رفت؛ اما با پیدا شدن اون عکسا توی کیفم همه چیز خراب شد. هنوز هم نمی دونم اون  
عکسا از کجا سر از کیفم در آورد. طاهر در روزهای عادی نسبت به من بی تفاوت و سرد عمل می کنه و همین باعث می شه که بعضی مواقع فکر کنم هنوز از من متنفر نیست، حتی مثل بقیه در مورد من بد نمی گه. فقط وقتایی که ناراحتیه مامان و بابا رو می بینه عصبی می شه، ولی تو صدای بقیه نفرت موج می زنه و همین باعث می شه یه خرده ازشون بترسم! هر چند طاهر هم هیچ وقت کمکم نمی کنه، ولی همین که کاری به کارم نداره خودش خیلیه! با صدای طاهر به خودم میام. نگاهی بهش می ندازم؛ تیپ اسپرت ساده ای زده و کنار در سالن ایستاده.
طاهر:
-  بلند شو، باید زودتر حرکت کنیم، ممکنه دیر برسیم.
با تموم شدن حرفش سریع از در سالن خارج می شه. من هم بدون هیچ حرفی از روی مبل بلند می شم و به سمت در سالن حرکت می کنم. طاهر زودتر از من به ماشین می رسه و سوار می شه. ماشین رو روشن می کنه و منتظر من می شه. من هم با رسیدن به ماشین  
در رو باز می کنم و سوار می شم. هنوز در رو کامل نبستم که ماشینو به حرکت در میاره. هیچ کدوم حرفی نمی زنیم. از شیشه ی ماشین به بیرون نگاه می کنم. این وقت شب اکثر آدما سوارِهستن. پیاده روها تقریبا خلوتن. نگامو از خیابونا و پیاده روها می گیرم و به  
طاهر نگاه می کنم. انگار متوجه سنگینی نگاه من شده. اخمی می کنه و با جدیت می گه:
ـ چیه؟
ـ هیچی.
با همون اخمش می گه:
ـ این جوری نگام نکن، خوشم نمیاد.
آهی می کشم و نگامو ازش می گیرم به جلو چشم می دوزم و هیچی نمی گم. صداشو می شنوم که می گه :
ـ دوست ندارم امشب مامان و بابا رو ناراحت کنی؛ پس هر کی هر چی گفت جواب نمی دی.
چیزی نمی گم و فقط به رو به رو نگاه می کنم. یادمه در گذشته هر وقت به مشکلی بر می خوردم به طاهر مراجعه می کردم. قبل از برادر برام یه دوست خوب بود. امشب دلم هوای اون طاهر مهربون رو کرده. با تحکم می گه:
ـ جوابی نشنیدم.
ـ چشم داداش.
طاهر:
ـ خوبه، با این حال دوست دارم این رو یاد آوری کنم تا یادت نره، هر چی که این روزا اتفاق میفته تاوان اشتباهاتیه که در گذشته انجام دادی!
بعد با یه حالتی نگام می کنه و ادامه میده:
ـ دوست نداشتم امشب به این مراسم بیای، ولی حالا که مجبوری بیای خودت رو برای خیلی چیزا آماده کن .
با تعجب نگاش می کنم. وقتی نگاه متعجب من رو می بینه می گه:
ـ منظورم سروش و نامزدش هستن. با وجود اونا فکر نکنم امشب مهمونا زیاد از حضورت خوش حال بشن !
سعی می کنم خونسرد باشم. با بی تفاوتی می گم:
ـ هیچی برام مهم نیست.
نگام می کنه و یه لبخند محو رو لباش می شینه و می گه:
ـ امیدوارم.
بعد از گفتن این حرف سریع لبخند از لباش پاک می شه و دوباره اخم رو مهمون صورتش می کنه. درسته امشب برام شب سختیه، ولی دلیل نمی شه برای همه جار بزنم. با همون چهره ی بی تفاوت آروم توی ماشین می شینم تا به مقصد برسیم. با دیدن خونه باغ دهنم  
باز می مونه. خونه باغ خونه ی بابا بزرگ مادریمه که اکثر مراسم های رسمی همون جا برگزار می شه. پدر بزرگ ورود من رو به خونه باغ ممنوع کرده. بهت زده می گم:
ـ من که اجازه ندارم...
طاهر با بی حوصلگی می گه:
-  پیاده شو؛ عمو با بابا بزرگ حرف زده.
دیگه چیزی نمی گم و پیاده می شم. ماشین های زیادی اطراف خونه پارک هستن. بعد از پیاده شدن من طاهر هم پیاده می شه. یه خرده جلوتر ازش وایمیستم و منتظرش می مونم. دوست ندارم تنها وارد باغ بشم. با این که طاهر کاری برام نمی کنه، اما همین که کنارمه برام یه قوت قلبیه. هر چند که وقتی به سالن اصلی برسیم طاهر هم به سمت دوستاش می ره و من رو تنها می ذاره!
طاهر به سمتم میاد و با اخم می گه:
ـ راه بیفت.
و با گفتن این حرف خودش جلوتر از من حرکت می کنه. پشت سرش حرکت می کنم. ضربان قلبم هر لحظه بیشتر می شه؛ اما چهرم خونسردِ خونسرده. بالاخره بعد از چهار سال، خوب کارم رو یاد گرفتم. در خونه باغ بازه. به نزدیکای در رسیدیم که طاهر به عقب بر می گرده و با جدیت می گه:
ـ در مورد امشب دیگه سفارش نکنم. اگه ببینم مامان و بابا رو ناراحت کردی من می دونم و تو.
سری تکون می دم و می خوام از کنارش بگذرم که بازومو می گیره و می گه:
ـ نشنیدم.
خدایا دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار. با خونسردی تصنعی می گم:
ـ حواسم هست.
بازومو با خشم ول می کنه و می گه:
ـ بهتره باشه، چون اگه نباشه مجبور می شم خودم سر جاش بیارم.
و با گفتن این حرف قدم هاشو تندتر می کنه. وارد خونه باغ می شیم. تک و توک مهمونا تو حیاط و باغ دیده می شن. بعضیاشون برای طاهر سری تکون میدن. آدمایی که من رو می شناسن با پوزخند و تمسخر و در نهایتش تاسف نگام می کنند. نه لبخندی به لب دارم،  
نه اخمی به چهره، عادی عادیم. دستامو تو جیب مانتوم کردم و پشت سر طاهر حرکت می کنم. وارد سالن می شیم. پدر بزرگ مثل همیشه رو مبل سلطنتی خودش نشسته و بقیه هم دورش پخش و پلا هستن. طاهر به سمت پدر بزرگ می ره تا باهاش سلام و احوال پرسی کنه. آخرین باری که به سمتش رفتم منو بدجور پس زد؛ بین همه سرم داد زد و گفت من دیگه نوه ای به نام ترنم ندارم. ترجیح می دم برم یه گوشه بشینم و کاری به کار کسی نداشته باشم. چشمم به یه مبل یه نفر میفته. با گام های بلند به سمتش می رم و خودم رو روش پرت می کنم. خدا رو شکر کسی این گوشه ی سالن نیست. یه خرده تاریکه. بیشتر شبیه پاتوق عاشقاست که بیان این  
گوشه کنارا با هم حرف بزنند و کسی مزاحمشون نشه. نگاهی به اطراف میندازم. افراد زیادی این طرف نیستن؛ تقریبا می شه گفت این طرف سالن خلوته. چشم می چرخونم تا ببینم کیا اومدن. اکثر فامیلامون هستن، ولی خونواده ی سروش هنوز نیومدن. زیر لب میگم:
ـ »و صد البته خودش و نامزدش«.
از یه طرف دوست ندارم بیان، از یه طرف هم دلم می خواد بیان تا ببینم نامزدش کیه؟ حضور کسی رو کنار خودم احساس می کنم.  
سرمو بلند می کنم. پسر غریبه ای رو کنار خودم می بینم که به طرف مبل رو به رویی می ره و می گه:
ـ منتظر کسی هستین؟
اخمام تو هم می ره. خوشم نمیاد به هیچ غریبه ای جواب پس بدم. نگامو ازش می گیرم و با اخم می گم:
ـ مگه اومدم کافی شاپ که منتظر کسی باشم؟!
لبخندی می زنه و می گه:
-  پس چرا این جا تنها نشستین؟!
با اخم ادامه می دم:
ـ دلیلی نمی بینم که بهتون توضیح بدم.
بعد از تموم شدن حرفم چشمام رو در سالن قفل می شه. خونواده ی سروش وارد می شن. ضربان قلبم هر لحظه بالاتر می ره. پسر با خونسردی می گه:
ـ من ه...



.....
ادامه دارد

قست قبلی                                                                          قسمت اول





منبع:

https://t.me/mitingg

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان سفر به دیار عشق - قسمت سی و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان سفر به دیار عشق ، رمان عاشقانه ، داستان ، داستان سفر به دیار عشق ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، دانلود ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی ، کانال تلگرام میتینگ عاشقانه