فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 71

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 71

ویرایش: 1397/8/2
نویسنده: masbi
Matisa_ماتيسا

ماشين باز حركت كرد و من غرق در احساساتم شدم.
احساسات و روانى كه در تمناى آرامش بود.
آرامشى از جنس آب.
روان و زلال.
حالم خوب نیست.
سردرگمم.
سردرگم در بازى روزگار.
روشنايى و تاريكى.
راه و بيراهه.
دیگه نمى دونم چی خوبه چی بد.

از اینکه پیش آرادم خیلی خوشحالم و احساس امنیت می كنم.
از آینده  هراسانم.
مى ترسم از اينكه باز همه چى بازى باشه.

فروزان فر كم بهم زخم نزد و كم شاهد گناهاش نبودم.
اون شب تولد دوستم.
بازم يادم اومد.
شبى كه احساس گناه كردم و از اون موقع ترسيدم و سكوت كردم.
سكوتى كه هنوزم درد داره ...
به دلم لرز مى اندازه و
 به گلوم چنگ.

 مى خوام بخوابم .
خوابی بدون ترس و استرس.
بدون عذاب و دلهره
یا شاید...
 خوابی عمیق که هیچ وقت ازش بیدار نشم.

جسم نحيف و ضعيفم در تمناى
جرئه اى آرامش از جنس خوابه.
اروم و بدون فکر  چشم هامو مى بندم كه ‌‌‌‌....

با توقف  ماشین از فکر بيرون اومدم و خيالاتم از ذهنم پر كشيد.
به بیرون نگاه کردم و
سپس  به آراد.
آراد بدون نگاه به من با ریموت تو دستش دری رو باز کرد.

به دری که باز شد نگاه کردم.
یه آپارتمان بود.
ماشین رفت داخل پارکینگ.
آراد ماشینو  پارک کرد و پیاده شد.
منم پیاده شدم و  دنبالش راه افتادم.
جلوى آسانسور ايستاد و دكمه ى آسانسور رو زد.
آسانسور به طبقه همكف رسيد و درش باز شد.

وارد اسانسور شديم و دكمه ى طبقه چهارم رو زد.
چشم هامو بستم.
با توقف اسانسور چشم هامو باز کردم...
نمیدونم تو کودوم طبقه بودیم،
ولی دو واحد بیشتر تو اون طبقه نبود .
اومدم حرف بزنم که اراد پیش قدم شد و گفت:

-اين دو واحد براى منه که تو يكيش  توزندگی می کنی و اون یکی من.
با دستش به واحد سمت راست اشاره کردو گفت:
-واحد تو اينه.
کیليدو داد بهم و يكى از پيتزا هارو با نوشابه برداشت  و گفت:
-کاری داشتی بهم بگو.
بدون حرف دیگه ای رفت سمت واحدش قبل از اینکه وارد شه صداش کردم:
-آراد.

برگشت و نگاهى پرسشگرانه بهم انداخت.
تو چشم هاى آسمانى اش  نگاه کردم و گفتم:
-ممنون بابت همه چی.

به سمت واحدی که مال من بود رفتم .
با صداش که گفت:
-جبران میکنی فک نکن ولت می کنم.

برگشتم و گفتم :
-خاک بر سر خرت بزار یه مین خوشحال باشم.
اه خره نفهم.arad_اراد
 یه دقیقه به در بسته خونه زل زده بودم.
بابا این دختر عجب رویی داره.
دخترم دختراى قديم!
حيايى چيزى داشتن.

اومدم برم داخل واحد خودم  که یادم اومد با اینکه واحد خودمو کامل مجهز کرده بودم ولی چون نمی دونستم قراره کی بیام؛یخچالشو پر نکرده بودم.
 به سمت اسانسور رفتم و واردش شدم.
به پارکینگ که رسیدم سوار ماشین شدم و یه كله سمت فروشگاه رفتم .
وارد فروشگاه شدم دلم نیومد برا ماتیسا خرید نکنم .
پس از هر چیز چند تا بر می داشتم.
خریدام تموم شد و حساب کردم و اومدم بیرون.
خریدارو گذاشتم تو ماشین و رفتم سمت خونه.
رسیدم و وسایل و گذاشتم تو اسانسور.
خواستم اول خریدای ماتیسارو بدم.
پس زنگ درو زدم و منتظر موندم.
باز نکرد.
دوباره زنگ زدم که بازم باز نکرد.
وووویییی خاک بر سر کوالاش کنن.
رفتم تو واحد خودم که وقتی وارد شدم هنگ کردم.
چرا اینجا خاليه؟
من داده بودم خونمو پر کنن.
پس چرا اینجا فقط یه فرش داره.
رفتم تو اتاق که فقط یه تخت داشت داخلش.
در کمدو باز کردم که هیچ لباسی روداخلش پیدا نکردم.
یا خود خدا پس لباسام چی شد؟
-ای خاک بر سر خرم  کنن.
خب خر نفهم کیلیدو اشتباهی دادم به ماتیسا.
حالا كه دقت مى كنم خيلى بد اينجا خالیه!matisa_ماتیسا
 وارد خونه شدم .
و یه نگاه اجمالی به خونه انداختم و همه چى رو از نظر گذروندم.
خونه پر بود از وسايل شيك وبه طرز زیبایی چیده شده بود .
یه در داخل خونه بود که به احتمال زیاد اتاق خواب بود.
غذا روداخل اشپزخونه بردم و رو ميز وسط آشپز خونه  گذاشتم و به سمت در رفتم .
نه می بينم این آراد یه جنمی از خودش نشون داده.
 خوشمان آمد.
اتاق یه تخت دو نفره داشت و زیبا چیده شده بود.
خب خب اول میرم یه دوش می گیرم و بعد غذا  می خورم و می خوابم ولى خوب از دهن مى افته!
نه بيخيال اول حموم.
خيلى كسلم.
بلافاصله  به سمت کمد رفتم و درشو باز کردم ولی با دیدن لباس های مردونه هنگ کردم.
یعنی چی؟
چه معنی مى ده؟
تو این واحدى که قراره من توش زندگی کنم لباس مردونه باشه و لباس دخترونه نباشه؟
جلل خالق.
یه پیرهن مردونه برداشتم و یه سمت دری که تو اتاق قرار داشت رفتم.
بازش کردم که حموم و دستشویی بود.
لباسامو در آوردم و یه دوش سرسری گرفتم و اومدم بیرون .
با حوله تو اتاق خودمو خشک کردم و پیرهن مردونه رو پوشیدم و دکمه هاشو بستم .
لباسش تا زیر باسنم بود.
رفتم تو اشپزخونه و پیتزایی که آراد گرفته بود و باز کردم.
به به امپراطورم هست .
نه می بینم که خوش اشتها هم هست خاک بر سر.
تو بشقاب چيدمش و گذاشتمش رو مايكروفر.
سریع شروع کردم به خوردن.


.....
ادامه دارد

قست قبلی                                                                          قسمت اول





منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 71 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی