فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 72

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 72

ویرایش: 1397/8/5
نویسنده: masbi
وقتی تموم شد بدون نگاه کردن و فکر کردن به چيزى رفتم تو اتاق خواب وخودم و پرت کردم رو تخت.
ملافه رو دور خودم پیچیدم و چشم هامو بستم كه دو سوت خوابم برد.Samiar_ساميار
بهم غريد:
-چيه اينو به من ترجيح مى دى؟
-آوا بى خودی شلوغش نكن.
خودت معلوم هست كدوم طرفى هستى؟
هى واسه خودت مى برى و مى دوزى!
بسه ديگه خستم كردى.
ديگه نمى خوام ببينمت.
فكر كردى از كثافت كارى هات خبر ندارم؟
هى به روت نياوردم ببينم كى دست از اين كارات برمی داری.
ما به درد هم نمى خوريم.
رومو ازش گرفتم .
صداى كوبيده شدن در اتاق اومد و منم چشم هامو باز و بسته كردم.
به درسا نگاه كردم كه ترسيده بود و با شوك بهم نگاه كرد.
سرشو انداخت پايين و پتو رو تو دستش فشرد.
-چيه چرا استرس دارى و مى ترسى؟
-من چيزه خوب...
گيجم...
-ازچى؟
سمتش قدم پرداشتم و شيطنتم رو تو چشمام ريختم.
تن خاصى به صدام دادم كه ملايم بود و لحنم شيطون شده بود.
ادامه دادم:
-از اينكه رو تخت منى؟
مى دونى ديشب كه مست خواب بودى چى شد؟
درسا آغوشت خيلى داغ بود...
هر لحظه تعجبش بيشتر مى شد و چشم هاش درشت تر و...Dorsa_درسا
-مى دونى ديشب كه مست خواب بودى چى شد؟
درسا آغوشت خيلى داغ بود و منم كه از خود بى خود...
بى جون گفتم:
-لطفاً تمومش كن.
نگاهش روم قفل شد.
احساس كردم به سختى دارم نفس مى كشم و تو خودم جمع شدم.
سرم تير كشيد و دستمو رو سرم گذاشتم وتمام اتفاق هاى ديشب رو دوره كردم.
دستمو مشت كردم و گفتم:
-چرت مى گى.
بدبخت ديشب داشتى جون مى دادى.
چى چى داغ بود؟
خدا اون روزو نياره!
من خَر بگو كه دلم سوخت.
آخه الاغ تو جون داشتى منو بغل كنى؟
حالا الان رو به رو راهى باز مى خواى شروع كنى؟
بكش بيرون ديگه حنات رنگ نداره.
-نه خوشم اومد باز زبون باز كردى كه زبون بسته.
سمتم خيز برداشت و منم پتو رو تا سينه هام كشيدم بالا.
پوزخند زد و اومد جلو و جلوتر درست صورتش رو به روى صورتم بود.
صورتش  رو آورد جلو كه چشم هامو بستم كه صداش گوشم رو نوازش كرد:
-مى خواى ببينى جون دارم تا بغلت كنم يا نه؟
لباش رو لاله ى گوشم حركت داد.
ديگه واقعاً احساس كردم نفس كم آوردم كه متوجه شدم از رو تخت بلند شد و موبايلش تو دستش بود و داشت به كسى پيام مى داد.
رو به من كرد و گفت:
-تو هيكلت عروسى نباشه؛فكر نكن خبريه!
من آوا رو دوست دارم و فقط آوا.حله؟
الانم فقط ظاهراً بهم زديم ولى باطناً با هميم.
 برو سر كارت سريع؛خيلى خوابيدى!
نگاهمون تو هم گره خورد.
گوساله گاو!
بزنم بچسبه به فرش.
دراز بى قواره نچسب.
نذاشت دو دقيقه بگذره!
داد زد:
-دِهه چرا بِروبِر دارى منو نگاه مى كنى؟
دِ پاشو ديگه؟
-نمى خوام پاشم.
راحتم.
چرا من رو تخت تو خوابيدم؟

-چون دلم برات سوخت بوزينه؛گفتم يه جا راحت بخوابى.
جيغ زدم:
-تو حق نداشتى به من دست بزنى.
اول جا خورد ولى بعد عصبانى سمتم هجوم آورد و نشست رو تخت و دستشو رو  گردنم گذاشت و سرمو چسبوند به ديوار.
داد زد:
-چه زرى زدى؟
سركى داد زدى ها؟
باز هار شد.
با حرص گفت:
-روز اولم گفتم بازم مى گم تو جسمت،روحت،همه چيت متعلق به منه.
مگه نه؟
چشم هامو باز و بسته كردم و مچ دستشو گرفتم كه حصار دستش از گردنم آزاد شد.
دست راستمو پشت سرم كشيدم و دست چپمو رو گردنم.
فقط پاچه مى گيره سگ وحشى.
داد زد:
-سر كارت سريع.
از رو تخت پايين اومدم و سمت اتاقم دويدم.
درو باز كردم و فورى بستم.
به در تكيه دادم و رو زمين نشستم.
چرا بايد براش مثل عروسك باشم؟



منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 72 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی