فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 73

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 73

ویرایش: 1397/8/5
نویسنده: masbi
Dorsa_درسا
اشكام راهشونو پيدا كردن و جارى شدن.
هيچ وقت فكر نمى كردم انقدر خوار شم.
صداى خنده ء مادرم تو گوشم مى پيچه.
-دختر من روزى عروس مى شه و ملكه قصر همسرش .
دستاشو تو موهام  مى كنه و بوسم مى كنه.
چقدر دلم تنگ شده.
چه زمونه بى رحمى...مى دونه كِى همه رو از عرش به فرش برسونه.
همه چيزايى كه دوست دارى رو از دست مى دى.
آروم با بغض
با درد ميون گريه گفتم:
من به جاى لباس عروس لباس خدمتكارى پوشيدم مامان.
چه قدر پشيمونم از اينكه باهاتون بد بودم.
تاوان دل شكسته شمارو دارم مى دم؟
ديگه دست كى مى ره تو موهام؟
ديگه كى مى گه عروسكم صورت ماهتو نقاشى نكن؟
پوست لطيفتو خراب نكن؟
كى مى گه بيا ناخنتو لاك بزنم؟
موهاتو ببافم؟
ديگه كِى مى رم بغل بابام مى گم بابايى مى خوام با دوستام برم بيرون پول بده؟
ديگه كى..
دل خون گريستم و زار زدم...
دلتنگ روز هاييم كه مى آيى و مى گويى
كسى حق ندارد تورا لمس كند
تو از خون منى
تو تيكه اى از قلب منى
دخترم...
هميشه مامان مى گفت:
دخترى باش كه نشكنى...
درسته دختر بودن درد داره ولى بذار درد نكشى...
قوى باش مثل سنگ سخت.
بدرخش مثل خورشيد.
زيبا مثل الهه ى شرقى.
ما از نژاد آريايى هستيم.
نژاد تحكم و استوارى.
قدرت و سخاوت.
ما از نسل پارسايانيم.
چه قدر احمق بودم كه فكر مى كردم اينا فقط شعاره.
فقط قصست.
خدا من هيچى دلت مياد دل اونارو بشكنى؟
خدا مى خوام برگردم.
مى خوام...Dorsa_درسا
فقط اشك مى ريختم و سرمو رو زانوهام گذاشته بودم كه مشت محكمى به در كوبيد و عربده زد:
-كدوم گورى موندى پس؟
دستگيره رو به سمت پايين كشيد و من درحالى رو زمين نشسته بودم؛از پشت در اومدم كنار و با بهت به در خيره شدم كه باز شد.
عصبى اومد تو و خيره نگاهم كرد.
باپشت دستم اشكامو پاك كردم.
غريد:
-مگه نگفتم حق ندارى گريه كنى؟
مگه نگفتم برو سر كارت؟
نشستى براى من آبغوره گرفتى؟

همش توهين همش تحقير.
بابا لامصب اينم دله... خب مى شكنه.
تف تو اين اخلاق مزخرفت.
-باز كه نشستى بر و بر منو نگاه مى كنى!
از جام بلند شدم و گفتم:
-چشم الان مى رم سر كارم.
ترجيح دادم الان باهاش راه بيام.
ديگه ناى كتك و دعوا ندارم.
داشتم از كنارش مى گذشتم كه دستمو گرفت.
-كجا؟
عذر خواهى نكردى.
اين چه لباسيه؟
پس لباس فرمت كو؟
ناليدم:
-ساميار.
باشدت تكونم داد كه چون يهويى بود سرم تير كشيد.
-نشنيدى چى گفتم؟
كى اجازه دادم بهم بگى ساميار؟
فقط ارباب يا رئيس.
-بله ببخشيد.
-بعدش؟
-تا شما بريد بيرون منم لباس مى پوشم.
-نه نشد.
الان مى پوشى.
اونم جلوى من.Dorsa_درسا
-لطفاً اذيت نكن.
-نشنيدم چى گفتى!يه بار ديگه بگو.
بازم اشكام داشت مى ريخت.
از خود بى خود شدم داد زدم:
-بابا دست از سرم بردار.
چرا اذيتم مى كنى؟
لعنتى مگه كم كشيدم؟
مگه كم شكستيم؟
بابا منم آدمم.
به خدا ازت نمى گذرم.
لعنت به حسى كه بهت دارم.
مى دونى چيه؟
ازت متنفرم.
متنفر.
جوابم حرفم سوزشى بود كه تو صورتم احساس كردم.
دست قدرتمندى كه تو صورتم فرود اومد.
سمت كمدم رفت و لباسو درش آورد.
گيج نگاهش كردم.
لباسو پرت كرد تو صورتم.
-مى پوشى يا تنت كنم؟
قلبم فشرده اومد.
قلبى كه الان هزاران تيكه شده بود بازم به درد اومد.
بازم خون مى گريست.
تك تك سلول هاى بدنم اين حقارت رو حس مى كردند.
حركتى انجام ندادم و فقط سرمو به نشونه ى منفى تكون دادم.
-باشه.
دستشو زير لباسم برد و خواست از تنم درش بياره.
جيغ زدم:
-ساميار نكن.
لعنتى غلط كردم.ولم كن.
-من كه هنوز كارى نكردم.
امشب بهت يادآورى مى كنم وظيفه ى اصليت چيه.
سعى كردم مانع كارش بشم كه موهامو كشيد.
-سمج تر از اونم كه بيخيال شم.
جلوى چشمام لباستو عوض كن وگرنه  به زور متوصل مى شم.
.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول


منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 73 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی