فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 75

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 75

ویرایش: 1397/8/5
نویسنده: masbi

AraD_آراد
خب راست می گه دیگه ولى پرو بى ادب حق نداره با من بد حرف بزنه.
گفتم:
-خب در هر صورت اشتباهه دیگه پیش میاد.
صدای خندش اومد که گفت :
-اشتباهه جبران ناپذیری کردی چون من دیگه کلید این واحدو بهت نمى دم.
به اینم فکر کرده بودم.
نمی تونم ازش کلیدو بگیرم.
گفتم:
-به درک می رم این خونه رو درست حسابی می چینم بهتر از اون.
بعد رفتم سمت واحد خودم که داد زد:
-هووووووی اورانگوتان بیا گازو درست کن غذا درست کنم بخوریم دارم ضعف می کنم.
-تو که نمی خواستی به من غذا بدی چیشد؟
-حالا نظرم عوض شد.
-درو باز کن عین راسو کمین گرفتى.
درو باز کردو رفت کنار که برم تو .
رفتم تو و به خونه نگاه کردم.
الحق که خوب چیده بودن.
گفتم:
-از گلوت پایین نره .
دستمو گذاشتم رو گلوم و گفتم:
-اینجات گیر کنه.
بعد رفتم سمت اشپزخونه و یه راست رفتم سمت گاز که ببینم چشه.
داشتم چکش می کردم كه دیدم سیمش به برق نیست.
کاملا قیافم پوکید.
آخه انقدر خنگ.
زدم به برق و گفتم بیا درست شد.
نگاه کرد و گفت:
-دستت درد نکنه می دونم وظیفته حالا برو بشین تا درست کنم.
چپ چپ نگاهش کردم و از اشپزخونه رفتم بیرون ونشستم رو مبل.
کنترل تلوزیون رو برداشتم و روشن کردم و شروع کردم بالا و پايين کردن شبکه ها كه يهو صدا جیغ اومد.
سه متر پریدم هوا.
داد زدم:
-ای خدا لعنتت کنه ماتیسا.
 چی شد؟
چه گندى زدى باز؟
گفت:
-هیچی.
-خداروشکر دیوونه هم که شدی به سلامتی.
رفتم سمت اشپزخونه.Matisa_ماتيسا
بیشعوره خر.
داشتم كترى رو آب مى كردم كه از دستم افتاد   و آبش ريخت رو زمين.
  یه نگاه زمین کردم .
ولش کن بعداً تمیز می کنم بزار اول غذا درست کنم.
 باز كترى رو برداشتم و پرش كردم و گذاشتم رو گاز و زيرش رو روشن كردم.
پیازها رو برداشتم و شستم و خرد كردم و بعد ريختم تو ماهيتابه و  هم زدم.
یهو دست یکی رو رو شونم حس کردم که ترسیدم و پریدم هوا و چون زمین خیس بود نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و پرت شدم زمین.
چنان جیغی کشیدم خودم گرخیدم.
آرادم چون كه دستش رو شونم بود و منم
تعادلم رو از دست دادم  و اونم تعادلشو از دست داد وافتاد رو من.
یه جیغ دیگه زدم و شروع کردم به نفرین کردنش.
-ای الهی بمیری بیام برات خرما با گردو درست کنم.
اميدوارم تمام دوست دخترات بریزن سرت بزننت.
آراد یه ذره خودشو رو من جا به جا کرد.
با جیغ گفتم:
-راحتی؟
 بلند شو ببینم اورانگوتانِ سنگین وزن .
له شدم خب.
اصلاً به روى مباركشم نیاورد.
حرصم گرفته بود شدید.
نگاهم افتاد به شونش که دقیقا رو به روی دهنم بود.
وویی من مردم که .
دهنمو باز کردم و با تمام حرصم شونشو گاز گرفتم .
به یه ثانیه هم نکشید  که دادش رفت هوا.
داد زد:
-ای ماتیسا خودم کفنت کنم روت خاک بریزم .
ول کن شونم رو خب کندیش.
اصلا قصد ول کردن نداشتم.
دستشو اورد موهامو کشید که از دردش بيشتر دندونامو فشار دادم و آراد هم موهامو  بیشتر کشید.
آراد گفت:
 ماتیسا ول کن تا ول کنم .
گوشتش تو دهنم بود ولی گفتم:
-اول تو ول کن.
 صدام نا مفهوم بود.
ولش کردم ولی بلا فاصله با دستم همونجارو گرفتم.
آراد داد زد:
-اى خدا لعنتت کنه ول کن .
گفتم:
-ولم کن ولت می کنم.Matisa_ماتيسا
به صورتم خيره شد.
خجالت كشيدم و نگاهمو از نگاهش گرفتم.
تره اى از موهام رو كه جلوى صورتم افتاده بود رو كنار زد و آروم نجوا كرد:
-دارى با من چى كار مى كنى؟
چرا تنت انقدر داغه؟
دارم از حرارتت آتيش مى گيرم.
لبخندى زدم وگفتم:
-بلند شو لطفاً.
-مجبورم كن.
بوى سوختگى اومد.
اى واى پيازام سوخت خب.
-سوخت.
از روم بلند شد و زير گازو خاموش كرد.
از رو زمين بلند شدم.
لباسم خيس شده بود.
-ببين بلدى يه غذا بذارى.
-وا به من چه؟
تقصير توئه يهو كانال عوض مى كنى.
حالا مهم نيست پيازه فقط.
بذار برم لباس عوض كنم بيام درست كنم.
به كابينت تكيه داد و بهم لبخند دختر كشى زد.
آخه توله من مردم كه.
پدر سگ فداى چشمات.
سرمو انداختم پايين و آروم گفتم:
-من برم؟
چشم هامو باز و بسته كرد ولى همچنان لبخند مى زد.
-خب خوردى دختر مردمو.
-دختر مردم كيه؟
مال خودمه؛ فقط مال من.
- عهِ فقط مال توئه؟
تو مال همه باشى و منم فقط مال تو؟
سمتم قدم برداشت و رخ به رخم ايستاد.
يك تاى ابروشو داد بالا و نجواگونه گفت:
-توقع ديگه اى دارى؟
منم فقط مال توام.
لبمو به دندون گرفتم و تندى از آشپزخونه زدم بيرون.
تا اتاق فقط دوييدم.
انقدر خوشحال بودم كه حد نداشت.
.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول


منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 75 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی