فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 78

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 78

ویرایش: 1397/8/7
نویسنده: masbi

Samiar_ساميار
داخل خونه شدم و يك  ضرب رفتم سمت اتاقم كه در اتاقم باز شد و درسا ازش خارج شد.
تو راهرو ايستادم و محو اومدنش شدم.
سرشو پايين انداخته بود و آهسته قدم بر مى داشت.
بدون اينكه نگاهم كنه سلامى كرد و از كنارم رد شد.
دستشو گرفتم  ايستاد ولى بازم نگاهم نكرد.
-ببينمت!
دستشو تو موهاش فرو برد و به آرومى سرشو آوردبالا.
-چرا چشم هات پف كرده؟
بازم گريه كردى؟
-اممم...نه!
-راستشو بگو.
سكوت كرد و به زمين خيره شد.
دستشو ول كردم و رفتم سمت اتاقم.
به درك.
مرده شور همتونو ببرن.
اه اه اه به اينم مى گن زندگى؟!
حوصلم پوكيد.
رو مبل نشستم و سيگارى روشن كردم.
بالاخره بايد از يه جايى شروع كنم.
فكرى به ذهنم رسيد كه لبخند خاصى رو لبم نشست.
آره....
از اتاق خارج شدم و گفتم:
-خدمتكار!
-بله قربان.
-برو به خدمتكار مخصوصم بگو بياد اتاقم.
-چشم.
برگشتم تو اتاقم و منتظر شدم بياد.Dorsa_درسا
داشتم تمام درد و دلامو رو كاغذ مى نوشتم كه تقه اى به  در خورد.
-بله؟
-درسا برو بالا آقا كارت داره.
-باشه.
كاغذ رو زير تو جاى بالشيم قايم كردم و از اتاق خارج شدم.
ذهنم درگير بود و دستام يخ زده بود.
جلوى در اتاقش ايستادم و تقه اى به در زدم.
-بيا تو.
درو باز كردم و داخل شدم.
يه شلوار سفيد پوشيده بود و يك كمر بند چرم قهوه اى که بهش بسته بود.
يه پيرهن آستين كوتاه سفيد كه چهار تا از دكمه هاش باز بود.
رومبل نشسته بود و سيگارش رو دود مى كرد.
-ديد زدنت تموم شد؟
هل شدم و گفتم:
-جان؟
-ژان وار ژان.
-جان؟
يهو خنديد.
-هيچى مغز فندقيت قد نمى ده بيا بشين.
حوصله ى بحث نداشتم و خيلى شيك رفتم نشستم.
دود سيگارشو با مهارت خاصى فوت كرد تو صورتم.
-مى خواى برى خونتون؟
از حرفش يه حس عجيبى بهم دست داد و ته دلم اميد وار شد.
-مى تونم؟
-آره مى تونى چرا نتونى؟
لبخندى زدم و شروع به خنديدن كردم.
- عه مى خندى؟
ولى شرط داره.
لبخندم رو لبم ماسيد.
-چه شرطى؟
-امشب راضيم كنى.
با صداى بلندى گفتم:
-چى؟
-نخودچى.
-مى دونى از اون تيپ دخترا نيستم پس فراموشش كن.
-من چيزى راجبت نمى دونم اين يك.
تو همه چيت مال منه!
يادت كه نرفته؟
نكنه مى خواى برگردى همون قبرستون تاريكى؟
تازه دارم بهت لطف مى كنم و بهت حق انتخاب مى دم.
حتماً نبايد جسمت باشه.
بستگى به عرضه ات داره كه با چى و با چه روشى راضيم كنى.
مى خوام امشب بهم خوش بگذره.
-بعد مى ذارى برم؟
-مى ذارم گورتو گم كنى ولى قبلش يه چيزايى رو بهت مى گم بعد خودمختارى كه برى.
-چه چيزايى؟
-به وقتش بهت مى گم.
 AraD_آراد
از خونه خارج شدم و زنگ واحد ماتيسارو زدم.
درو باز كرد ولى نيومد بيرون و منم داخل خونه شدم.
ناراحت رو مبل نشسته بود و پشتى مبلو بغل كرده بود.
چشماش از گريه زیاد پف كرده بود.
-گريه كردى؟
-اوهوم.
-چرا؟
-آراد درسا.
دوباره زد زير گريه.
-اه بسه ديگه.
درسا حالش خوبه!
خدا مى دونه از دست ساميار چقدر خنديده!
آدم با اين بشر مى شينه ها زمينو گاز مى زنه.
ماتيسا متعجب نگاهم كرد و پرسيد:
-مطمئنى؟
-نَه پسَ چشم بسته غيب گفتم.
-بهش نمياد آدم شوخى باشه.
-ولى هست.
-دوست صميميته؟
-صميمى تر از اونچه فكرشو بكنى.
-واى خدا جداً؟
-آره چطور؟
خوشحال شد و گفت:
-مى شه ببريم درسا رو ببينم؟
پوزخندى زدم و گفتم:
-در ازاى اين درخواستت چى بهم مى دى؟
پشت چشمى نازك كرد و گفت:
-چى مى خواى؟
-بذار فكر كنم بهت مى گم.
فعلاً پاشو بريم خريد.
-خريد چى؟
-لباس براى خودم و خودت.
صداشو بچگونه كرد و گفت:
-واى مى خواى برام لباس بخرى؟!
-آره ديگه خسته شدم بس كه يه دست ديدمت.
ادامو دراورد.
-خسته شدم بس كه يه دست ديدمت.
دل به دل راه داره.
-پاشو ديگه.
-باشه.
رفت تو اتاقم...يعنى اتاقش.
هى روزگار.

.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول


منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 78 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی