فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 79

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 79

ویرایش: 1397/8/8
نویسنده: masbi

Matisa_ماتيسا
وارد مركز خريد شدیم.
خيلى حس خوبى داشتم.
آراد كلى براى خودمو خودش خريد كرد.
لباسام همه با سليقه آراد بود.
خيلى خوش سليقيست بچم.
جون فداش بشم.
جلوى يك لباس زير زنانه نگه داشت.
-خب خانم خانوما بفرما تو خودت خريد كن.
كارتو داد بهم و رمزشم داد.
-من تنها برم؟
-نهَ پَس مى خواى منم بيام اين تو؟
دوس داری بیاماا برات انتخابم کنم.
با خنده نگام کرد.
از حرفی که زدم پشیمون شدم.اراد نزده میرقصه.
چپ چپ نگاش کردم که صدا خندش بلند تر شد .
وارد مغازه شدم و سریع چند دست ست گرفتم و اومدم بیرون.
خواستم برم سمت اراد که دیدم یه دختره که کفش پاشنه بلند ۱۲ سانتی پوشیده بود و تیپش وحشتناک جلف بود.
به صورتش نگاه کردم که ماشاالله هیچیش برا خودش نبود.
صندوق عقب جلو هم که هیچیی ایربگم داشت.
هی داشت عشوه میومد نمیدونم برا کی.
رد نگاشو گرفتم رسیدم به اراد.
دود از کلم بلند شد.
رامو کج کردم جوری که از بغله دختره رد شم .
وقتی داشتم از بغلش رد میشدم یه تنه محکم به دختره زدم که دختره یه دور زد و خورد زمین.
قیافه و هیکلش انقدر پف داشت وفتی داشت میفتاد انگار زلزله تو بدنش بود.
 کله بدنش تکون میخورد.
پاچیده بودم ولی به روم نمیوردم.
برگشتم سمت دختره و با یه حالت ناراحتی گفتم :
_اواا ببخشید عزیزم اصلا ندیدمت انقدر عجله داشتم.
دختره چپ چپ نگام کرد و گفت:
_ملت کورم شدن.
از گوشه چشم دیدم اراد داره میاد سمتمون.
پس سریع گفتم :
_باشه دیگه بسه خستم کردی.اودافظ
قبل از اینکه اراد بیاد سمت من ،من رفتم سمتش که اراد وایساد.
گفت:
_ چیشد؟
_چیز خاضی نبود خوردم به دختره
اراد یه اهانی گفت و بدون حرف راه افتاد منم دنبالش.
هوا ابری بود بارون میومد .
-بستنى مى خورى؟
-اوهوم.
سرشو به گوشم نزديك كرد و زمزمه كرد.
-مى خرم ميام.
شيطونى نكنيا؟
-باشه فقط براى تو شيطون مى شم.
-آفرين فقط براى من.
بوسه اى به لپم نشوند و رفت.
-خانم سى دى مى خواى؟
سرمو چرخوندم كه پسر بچه اى رو ديدم كه فيلم مى فروشه.
با ذوق گفتم:
-فيلم ترسناكم دارى؟
-بله جديد 2016.
شروع كردم دونه دونه فيلم هارو ديدن.
٦تا فيلم ترسناك خريدم كه آراد با بستنى پشتم ايستاده بود.
پول فيلم ها رو حساب كردم و سوار ماشين شديم.
-فيلم ترسناك؟
-ترسناك دوست دارم.
دم خونه نگه داشت و گفت:
-منم بيام باهم ببينيم؟
-خير.
-باشه برو من جايى كار دارم.
دير ميام.
-باشه مرسى بابت همه چى.
خداحافظ.
-خداحافظ خريداتو ببر.
-باشه.
Arad_آراد
خير آره؟
نشونت مى دم دختره ى دماغو.
فكر كردى!
لبخند كجى رو لبم نشست.
رفتم سمت كشتارگاه و يه گوسفند خريدم.
همونجا سرشو بريدن و منم تمام محتوياتشو اعمم گوشت و دل و روده با خودم بردم خونه جز خريدا كه گذاشتم تو ماشين بمونه.
بى صدا رفتم تو خونه و گوشتارو گذاشتم خونه.
آروم پشت در خونه ماتيسا وايسادم كه صداى فيلم ميومد.
خب پس بى من فيلم مى بينى آره؟
دل و روده ى گوسفند رو برداشتم و ريختم جلوى در.
رو ديوار زمين كشيدمش كه خونى بشه و تقه اى به در زدم.
-بله؟
الان ميام.
سريع از پله ها رفتم پايين كه صداى جيغش اومد و دوييد سمت واحد من تند تند به در كوبيد.
من كنتر برق رو زدم كه بلند تر جيغ زد.
حالا ديگه فيلم ترسناك يادت مى ره.
رفتم سراغ ماشين و خريدارو برداشتم و رفتم بالا.
در آسانسور باز شد كه تا از آسانسور خارج شدم جيغ زد و بعد پريد بغلم.
رنگش مثل گچ سفيد شده بود.
فقط گريه مى كرد.
-اين چه كاريه كردى؟
كل راه پله رو به گند كشيدى.
-به خدا من نكردم.
داستانو برام گفت و منم گفتم:
-فكر كردى با خَر طرفى؟
بى مزه.
رفتم و تِى رو براش آوردم و دادم دستش و در خونه رو بستم.
پوزخند زدم و گفتم:
-حقت بود.
دوباره زنگ زد و درو باز كردم.
پريد بغلم و صورتش از اشك خيس بود.
-ببخشيد مى شه شب بياى اون واحد؟
مى ترسم.
-نترس من همين خونه بغليتم.
-آراد لطفاً.
-باشه ولى من سر تخت مى خوابم.DorSa_درسا
سخت است تحمل گرماى عشقى كه در وجود ديگرى يخ بست  و اين حريق سوزان برتنم سخت شد.
تمام كارامو انجام دادم.
دوباره نشستم برنامه هايى رو كه مى خواستم انجام بدم رو دوره كردم.
يه حس قوى داشتم كه مى گفت مى رم.
نمى خوام بمونم.
ولى پس حسم به ساميار چى؟
عشقم؟
خانوادت چى پس درسا؟
حالا كه فرصتشو دارى برو.
يعنى اگر برم عشقم تموم مى شه؟
بذار...
اشكام از چشمام جارى مى شه.
يه لباس شب سفيد كه قسمتى ازش رگه ى طلايى داشت پوشيدم.
موهامو دورم ريختم.
يه آرايش  مليح.
لبخندى به خودم زدم و حالا آماده بودم.
خيلى خب درسا.
آروم.
حالا كه انقدر مصممى بهش بگو.
با كارت بهش بفهمون.
بزار حرفامو بهش بگم.
آخرين شب...
تنها فرصت...
بگذار براى ماندنت دست به دعا شوم.
اگر مى خواهى رهسپار شوى...
بگذار هم قدم تنهاييات شوم...
دلم تنگ مى شود...
مى دانم...
دلم تنگ خواهد شد اما براى لبخندت نه بغضت...
براى دوستى ها نه دشمنى ها...
براى

.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول


منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 79 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی