فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 81

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 81

ویرایش: 1397/8/8
نویسنده: masbi

AraD_آراد
راه افتادیم سمت واحد ماتیسا.
ماتیسا ترس هنوز تو وجودش بود و مشكوك اطرافو نگاه مى كرد.
رنگش پریده بود و ترس تو صورتش موج مى زد.
خودمو لعنت کردم که باعث شدم اينطورى بترسه.
دستشو کشیدم که پرت شد بغلم.
با تمام وجودم بغلش کردم و بغل گوشش گفتم:
-آروم باش عزیزم من پیشتم دیگه.
دستاش سرد سرد شده بود.
یه نفس عمیق کشید و چیزی نگفت.
روی سرشو بوسیدم و رفتیم تو اتاق خواب.
نشوندمش رو تخت و از اتاق رفتم بیرون تا شیرو عسل درست کنم بخوره.
از یخچال شیرو بیرون آوردم و گذاشتم گرم شه.
از یخچال عسلم در آوردم .
شیرو از رو گاز برداشتم و تو لیوان ريختم عسلم ریختم توش و هم زدم.
رفتم سمت اتاق ک دیدم چسبیده به پشتی تختو پاهاشو تو بغلش جمع کرده.
نشستم رو تخت و لیوانو بهش دادم تا بخوره.
لیوان و از دستم گرفت یه تشکر زیر لبى کرد.
داشت شیرشو می خورد و تو فکربود منم نگاهش می کردم.
زيبا و باوقار.
آروم و متين.
یهو سرشو آورد بالا که منم سریع سرمو اونوری کردم و شروع کردم سوت زدن.
صداى خندش بلند شد.
برگشتم سمتش و لبخند زدم.
خندیدنش که تموم شد با آرامش زل زد تو چشمانم.
یهو قیافه يك آدم وحشت زده رو به خودم گرفتم كه که سریع قیافش تغیر حالت داد و اینور اونورو نگاه کرد.
با دیدن حالتش بلند زدم زیره خنده.Matisa_ماتيسا
با صدای خنده بلندش فهمیدم دستم انداخته.
با عصبانیت برگشتم سمتش که خندش بیشتر شد.
گفتم:
-زهر مار چرای عین اسب شیحه می کشی ؟؟
یهو خندش تموم شد و گفت:
-تو چرا انواع حیوون هارو به من نسبت می دی؟
جمع كن باغ وحشتو.
ترسم به کل فراموشم شده بود.
دندونامو نشونش دادم و گفتم:
-چون هر چیزیت شبیه یه حیوونه.
نتیجه می گیریم که تو باغ وحشی.
چپ چپ نگاهم کرد و با حالت کاملاً پوکر گفت:
-هار هور وای چقدر خندیدم .
گفتم :
-حالا از خنده خرابکاری نکنی صلوات.
وایسا الان بهت میگم چی به چیه فقط صبر کن.
خیز برداشت سمتم که بلافاصله بلند شدم و شروع کردم به دوییدن.
داد زد :
-تا الان که خوب حرف می زدی چی شد؟
چرا می دوی حالا؟
خندیدم و گفتم:
-حالا تو چرا رم می کنی؟
خودت شروع کردی به من چه می خواستی شروع نکنی.
- عه من شروع کردم؟باشه.
-اره دیگه تو اول ترسوندیم .
حالا وایسا بسه  دیگه نفسم بالا نمیاد.
همینطور داشت می دویید دنبالم که گفت:
-باشه حالا وایسا می خوام تمومش کنم.
_بابا جان  غلط کردم ولم کن دیگه .
شكر خوردم.
نفسم داشت می گرفت .
وایسادم و گفتم :
-جان هر کی دوس داری بیخیال شو .
نفسم برید .
اونم وایساد و رو زانوهاش خم شد.
بعد چند ثانیه بلند شد و چپ چپ نگاهم کرد .
گفت:
-مثل اینکه حالت خوب شده دیگه نمى ترسی من برم واحد خودم.
داشت می رفت که گفتم:
_نه غلط کردم نرو جان من.
برگشت سمتم و گفت:
-بگو غلط کردم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
-خیلی پروويى سو استفاده چی بدبخت.DorSa_درسا
با بوسيدنش احساس مالكيت بهم دست داد.
احساسى كه حس سركوبش سخت بود.
دوستش دارم.
اگر دوستت دارم هايم را براى تو خرج نكنم براى كه خرج كنم؟
تمناى با تو بودن دارد مرا به فنا مى دهد.
مرا با عشقم بپذير تا نابود نشوم.
در تمناى عشق توام.
در تمناى گرمى آغوشت.
در تمناى تكيه گاهى براى ايستادن.
در تمناى دوست داشتنت.
دلم خون مى شود از اندكى بى توجهى.
دلم خون مى شود از لرزش دستانت و قلبى كه براى من نمى تپد.
هيچكس مانند تو برایم نمى شود.
تو براى من به وسعت اقيانوس بى اندازه اى.
تو براى من مثل شبنم براى گل سرخى.
تو براى من مثل آب در مقابل آتشى.
تو همان كسى هستى كه وقتى نباشى بغضم مى گيرد و مى بارم.
از بوسيدنم دست مى كشه و آروم به چشم هام چشم مى دوزه.
لب هاشو بهم مى دوزه و حرف نمى زنه.
با نگاهش مى گه برنامه ى بعدى چيه؟
آروم مى چرخم و از پشت مى رم بغلش و از پشت بهم مى چسبه و با شيطنت مى گه:
-شيطون شدى.
لبخندى مى زنم و سرمو مى اندازم پايين.
راه مى رم و اونم با هام راه مياد.
مى چرخم و رخ به رخش مى ايستم.
صورتش دو سانتى مترى صورتمه.
دستمو روى شونش مى زنم و مى گم:
-خب بگو ببينم شازده تخته بلدى؟
-تخت دوست دارى؟
-عه بى ادب.
تخت رو فقط براى خوابيدن دوست دارم.
 حالا تخته بلدى؟
-منم براى خوابيدن مى گم خب.
من آره تو بلدى؟
اخمامو كشيدم تو هم كه زد زير خنده.
با غيض گفتم:
-منحرف بى ادب.
شامپازه بيريخت.
من تخته بازم تيرم.
-اُه ماى گاد...سليطه حيا كن تخته بلدى.
-وا.
-والا.
بشين ببينم چند مرده حلاجى.
لبخندى زدم و گفتم:
-اُه بُى.
چپ چپ نگاهم كرد.
بزنم  بچسبه به فرش تخته شه.
جدى گفت:
-كم يا زياد؟
-زياد.
-رواله بنداز.
يكى از تاس هارو داد دستم.
تاسو پرت كردم.
ابروهامو دادم بالا و گفتم:
-پنج.
سامى هم تاسشو پرت كرد.
-سه.
-من اولم اُه يس بيبى.
با تمسخر نگاهم كرد وگفت:
-بنداز اولشه.
دوتا بهت آوانس مى دم.
-عهِ نه بابا كى مى خواد به كى آوانس بده.
-شرط چى؟

.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول


منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 81 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی