فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 82

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 82

ویرایش: 1397/8/8
نویسنده: masbi
من شرطی بازی نمیکنم
دختر كوچولو مى ترسى مارس شى؟
-شيش تاييه.
پوكر نگاهم كرد و گفت:
-چه خبره شيش تا؟
جنگه مگه؟
-پس چندتا.
-همون يكى اونم شرطى.
مگه بيكارم؟
-چه قدر پركارى بچم درسا برات بميره.
-خب بميره برام اونم نه يه بار صد بار.
-درسا غلط بکنت برات بميره.
-خب بکنه.
جيغ زدم:
-ساميار.
-اُه بيا باز سليطه شد.
صداتو ننداز تو سرت خودت گفتى.
تخته مى زنم اونم يك دست شرطى.
-باشه.
شرطم اينه همون كه گفتى.
-چى گفتم؟
Dorsa_درسا
-اگه تخته رو من بردم مى رم براى هميشه.
رنگ صورتش پريد و چينى به پيشونيش داد.
- فكر كردى عاشق چشم و ابروتم؟
باشه بردى مى رى ولى اگه من بردم.
مكثى كرد و گفت:
-اگر من بردم همون تخت خواب؛بايد باهام بخوابى.
بهت زده نگاهش كردم و گفتم:
-چى مى گه؟بخوابم...داد زدم:
-عمراً،نه نه نه نمى شه...محاله.بازى كنسله آقا پاشو.
-ديگه ديره.
تاس ريختى.
از جام بلند شدم كه گفت:
-بتمرگ...ببينم جرئت دارى كنسل كنى!
هم چين با تحكم گفت كه نشستم سر جام.
كلا ًامشب شب اونه.
-بريز.
دستم يخ بسته بود.
تاس هارو برداشتم و هى تو دستم تكون دادم.
شيش و چهار.
خونه بستم و پوزخند زد و منم بهش چشم غره رفتم.
تاسو تو دستش تكون داد و بعد با مهارت بين انگشتاش چرخوند و پرت كرد.
چشمام از حدقه  زد بيرون و بلند گفتم:
-جفت شيش؟
حرفى نزد و رو بازيش مسلط بود.
شيش خونش و شيش خونم رو بست.
دستام عرق كرد و گفتم:
-ساميار مگه نمى خواستى بهم آوانس بدى؟
نگاهش از صفحه بازى چرخيد سمت  منو تو چشمام خيره شد.
-نه ديگه از آوانس خبرى نيست و از اونجايى كه تو خيلى پرويى مارس هم مى شى.
-منو مارس؟
نه نه نه اشتباه نكن.
-دارى حوصلمو سر مى برى.
بازيتو كن.
-خب ظالم شيش خونارو بستى چه بازى كنم.
پوزخندى زد و گفت:
-با بقيه بازى كنم تا تصميم بگيرم بهت آوانس بدم يا نه.
-نمى خوام بازى كنم.
-مگه دست توئه؟
اصلاً مى دونى حالا كه باختى و انصراف مى دى بيشتر لذت داره.
من بردم تو باختى پس شرطو اجرا مى كنى.
-نخير بازى مى كنم.
-نتيجش فرقى نمى كنه در هر حال مى بازى.
-حداقل تلاشمو مى كنم.
-هر طور ميلته.Dorsa_درسا
-باختى افريطه.
بيا اينارم مهمون من باش.
دوتا از مهره هامو برداشت و گذاشت بيرون.
پوفى كردم و گفتم:
-حداقلش اينه مارس نشدم.
رومو برگردوندم که  زد زير خنده.
-به چى مى خندى؟
-به تو.
-چيز خنده دارى ديدى؟
مگه من دلقكم؟
-همچين بى شباهتم نيستى.
-وا نمك بيا كمك كن بخندم.
دستامو بلند كردم كه بهم چشم غره رفت.
نه من حال بحث نداشتم و نه اون سر كلافو مى گرفت و مى كشيد.
هيچ كدوم ديگه رغبتى براى بحث كردن نداشتيم.
سيگارش رو دراورد و روشن كرد.
پك عميقى بهش زد و دودشو با مهارت داد بيرون.
-برنامه ى بعديت چيه؟
بى حوصله گفتم:
-برنامه ى بعديم؟
-اوهوم.
-جرعت و حقيقت.
-جرعت و حقيقت؟
دست بردار با اين بازى مسخرت.
پشت چشمى نازك كردم و گفتم:
-اممم نكنه مى ترسى؟
-كى من؟
ترس از چى؟
-از حقيقت.
ساكت شد و متعجب نگاهم كرد و وقتى جوابى از نشنيد گفت:
-كدوم حقيقت؟
-همين حقيقت هايى كه ازم كتمان مى كنى.
-حقيقت كتمان شده.
نمى دونم از چى حرف مى زنى.
-معلوم مى شه.
بازى كنيم؟
چشم هاشو باز و بسته كرد.
چه قدر امشب آروم بود.
تخته رو از روى ميز برداشتم و بطرى رو روى ميز گذاشتم و ساميار با دقت نگاهم مى كرد.
زل زدم تو چشماش و گفتم:
-جاى ديد زدن بطرى رو بچرخون.
-آخه فنچ تو چى دارى كه من ديدت بزنم؟
-خب كوتوله دو سانتى همينطورى زل زدى خب سنگين اون نگاه ميخت.
-تا حالا خودتو قد كردى؟
-چه ربطى داره.
-قدت چنده؟
-به تو چه؟
-تربچه.
چنده مى گم؟
-١٦٥.
-خب پس كوتوله اى من كم كم بيست سانت ازت بلند ترم اين يك.
دوم اينكه تو نصفت زير زمينه پس در نتيجه خيلى موزى و موزمارى بايد حواسم بهت باشه.
هى عصبانيتم داشت بيشتر مى شد كه گفتم:
-هوشه گاماس گاماس بابات موزى درست حرف بزن اورانگوتان وحشى.
دوست دخترتم ديدم چه قدر خوش قد و بالا بود.
زد زير خنده.
-آوا س....سى بود.
-آره البته اگه منظورت عمليه.
-عملى س.....سى بود .
-اصلاً ايشون اتركتيو نبود.
-اصلاً به تو چه آوا چه جورى بود؟
حسادت بده چيزه نكن.
-كى گفته من حسودم؟
اصلاً اون چى بود من بخوام بهش حسادت كنم؟
-نمى دونم از خودت بپرس.
نكنه مى سوزى اونو به عنوان دوست دخترم انتخاب كردم تورم به عنوان يه خدمتكار بيچاره؟
حرفش خيلى برام سنگين بود.
از رو صندلى بلند شدم و خواستم از سالن خارج شم.
كه صداش اومد:
-درسا رفتى از در بيرون نرفتيا.
ديگه چنين فرصتى بهت نمى دم.
دارى امشبو خراب مى كنى!
-بمونم كه تحقيرم كنى؟
-تحقيرت عين واقعيته.
اين چيزيه كه هستى در حال حاضر غير از اينه؟
مى تونى فردا اينى كه الان هستى نباشى.
امشبو راضى نگهم دار و فردا براى هميشه برو.
-پس پولى كه براى خريدم دادى چى؟
-نگو براى خريدت بگو براى نجاتت اونم در راه رضاى خدا.
-پنج ميليارد در راه رضاى خدا؟

.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول




منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 82 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی