فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 85

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 85

ویرایش: 1397/8/12
نویسنده: masbi

Dorsa_درسا
با عجله دويدم از خونه بيرون و هيچ كدوم از نگهبان ها جلومو نگرفتن.
فقط هق مى زدم و مى دوييدم.
طاقت دورى ازش رو نداشتم و فقط زمزمه مى كردم.
بعد من کی واسه تو غرورشو می شکنه مثل من
تو هرکاری کنی حرفی نمی زنه بعد من
کی واسه تو از همه دنیاش می گذره
کاش به فکر منم بودی حتی یه ذره
همیشه می دونستم که یه روزی تنها می شم دوباره
من هر کاری کردم تو نموندی پیشم به داد
دل خسته من نرسیدی چرا
رفتی و من تنها موندم اینجا چشم به راه
مگه نمي گفتى كه عاشق منى
مگه نگفتى دل نمي كنى
چرا جدايى شد حرف آخرت
چرا راجع بهش حرف نمي زنى
اشکات تبدیل به خنده شد
اونی که عاشقت بود بازنده شد
باز همه خاطرات برام زنده شد
باورم نمی شد یه روز به این آسونی بری
آخرم اون حرفای دروغو تحویلم بدی
تو سرم خاطرات باتو بودنم می گذره
خواستی برم گفتی اینطوری بهتره
باز تو فکرت یه ساعتِ غرقمو
حتی نگاه نمی کنم ساعت دستمو
عين ديوونه ها داد مى دويدم و مى خوندم واشك مى ريختم كه صداى پاى چند نفرو شنيدم.
با سرعت بيشترى دويدم كه چند نفر جلوم ايستادن و خواستم برگردم كه چند نفر ديگه جلوم بودن.
-خب خب بهتر از اينم مى شه؟
بگيريدش.
دست يكيشون دور كمرم حلقه شد كه جيغ زدم و دستمو گرفت ودست ديگه اش رو جلوى دهانم گرفت.
و در گوشم با صداى چندشى گفت:
-ساميار مياد دنبالت الان نه؟
سرمو به نشونه ى منفى تكون دادم.
محكم تو گوشم خوابوند.
-معلوم مى شه.
سوزشى كه تو گردنم احساس كردم و ديدم آمپولى دست مردست كه خاليه و چشم هام سنگين شد وتاريكى مطلق...Samiar_ساميار
كلافه تو اتاقم راه مى رفتم.
ريتم نفس هام نامنظم بود و دستمو هى مشت مى كردم و باز مى كردم.
چرا نمى تونم كسيو دوست داشته باشم...
ولى من كه دوستش دارم...ندارم؟
ساميار يعنى خاك بر سرت...
از اتاقم خارج شدم و سمت اتاقش رفتم.
از پسش برمياى.
فقط آروم باش.
نمى خواى كوه بكنى كه.
تقه اى به در اتاقش زدم ولى جوابى داد.
نفسمو دادم بيرون و گفتم:
-ببخشيد.
عصبى بودم؛نمى خواستم ناراحتت كنم.
درسا تو هيچى از من و گذشتم نمى دونى.
واقعاً  گذشته ى تلخى داشتم.
حق بده بهم عصبى شم و دوست داشتنتو باور نداشته باشم ولى بدون دوست دارم.
بازم جوابى نداد و باشدت درو باز كردم ولى تو اتاق نبود.
-درسا؟
در حموم و دستشويى رو باز كردم و ضربان قلبم از نبودش تند شد.
از اتاق رفتم بيرون و روبه نگهبان گفتم:
-درسا كجاست؟
با ترس گفت:
-ايشون رفتن بيرون قربان.
داد زدم چى؟
-پس شما نره غولا چه غلطى مى كردين اينجا؟
-قربان شما داد زديد كه برن.
ما هم فكر كرديم جدى هستيد.
مشتى تو دهنش زدم كه نقش زمين شد.
-قربان.
-احمق بى عرضه.
دويدم بيرون از خونه و كم كم اشك مهمون چشمام شد.
-كجا رفتى بدون من؟
اين بود دوست داشتنت؟
كجا مى روى با اين شتاب
كه دل هم مى رود با رفتنت

.....
ادامه دارد

قسمت قبلی                                                                          قسمت اول


منبع:

https://t.me/MatisaChannel

امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 85 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت جدید ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان عاشقانه ، داستان ، رمانکده ، داستان عاشقانه ، دانلود رایگان ، رمان عشقی ، عشق ، سرگرمی