فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 25 )

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 25 )

ویرایش: 1394/9/20
نویسنده: chaampol
...از پنج سال پیش تا حالا که مادرم بازنشست شد... گفتم خب چرا برای کار خونه مستخدم نمیگرفت؟ چرا تو؟ گفت؛ یه دختر جوونی بود کارای بانکی و اداریشو انجام میداد؛ حقوق میگرفت؛ زبر و زرنگ بود؛ بهار میشناختش؛ بهار منم میشناخت. از آدمای غریبه تو خونه عصبی میشد. گفتم؛ دختر جوونه اسمش چی بود؟ گفت قربونت برم، تو این کارا همه اسم مستعار دارن! بش میگفتن نیکی، اما حواسش بود؛ میدونست ما خیریه ها، معاف از مالیاتیم. تمام دفتر دستکای اداری مشکات پیش اون بود. جای مشکات تلفن جواب میداد؛سنداشو امضاء میکرد... گفتم که زبل بود؛ اما سنی نداشت... حتی برای مشکات چکاشم امضا میکرد و ضامن میشد.... غریبه ها نمیتونستن بیان تو اون خونه.. چون همه جا گفته بودن بهار مرده. اون دختر، گمونم فامیلشون بود. گفتم؛ داری دروغ میگی! تو پریروز تو ماشین کنار اون دختر نشستی! صوفی! چرا خودتو به آشنایی نزدی؟ چرا دروغ؟! ترسید... گفت: نمیدونم! انقدر حالم بد بود بش نگاه نکردم.. گفتم اسمش صوفی نبود؟ گفت؛ نمیدونم! قاطی کردم؛ اصلا به من چه کی کارای مالی و اداری مشکاتو انجام میده. اون دخترم مثل خودش خطرناکه... خانوادگی ریگی تو کفششونه...
اما ما کاری نداشتیم ... درصد خودمونو میگرفتیم و می رفتیم. گفتم؛ چرا از بین این همه خیریه شما؟ گفت من بارها از بچگی اینو پرسیدم و مادرم جوابی نداد؛ یه رابطه کاری بین مادرم و مشکات هست؛ یه معامله ست! انگار هر دو از هم آتو دارن، مادرم و مشکات، ولی من نمیدونم چیه! گفتم و نگاه پرویز مشکات به تو؟ اونکه گفت، نمیشناستت. حسی نداشت! گفت؛ میشناسه! دوسم داره به خدا... همه گند کاریای باباشم میشناسه؛ منو میخواد. الانم که زن نداره.!!.. اما مدتیه محلم نمیذاره؛ دریغ از یه نگاه پر محبت! نمیدونم چرا!.. میدونم دوست دختری نداره؛ کار باباشه حتما! من چیم کمه که نگاهمم نمیکنه؟ من عاشق پرویزم.... گفتم؛ پس مشکات، بهار و تو.... تو اون خونه ی بزرگ.... البته تو مدام نبودی... هیچوقت صدای مشکوکی شنیدی؟ کسی دیدنشون نمی آمد؟ گفت؛ نه. حتی آیفون و تلفتم قطع میکنن. فقط... گفتم؛ فقط چی؟ گفت دریا، خواهر بهار که چند روز پیش اومده بود با مشکات دعواش شد! من نفهمیدم سر چی؟! دریا داد میزد: لات بیسر و پا... بعد اون اتفاق افتاد.. خدایا من نباید بگم.... ولی دیگه خودمم از اون خونه و این مشکات ترسیدم.. دوازده شب بود.. بهار خواب بود. حس کردم یکی داره تو حیاط پشتی چاله میکنه؛ صدای بیل می اومد. رفتم کنار پنجره، یه جسد تو پتو بود.. میخواستم جیغ بکشم؛ ولی مشکات منم میکشت؛ جسدو خاک کرد. خیلی عادی و ساده... من خودمو به خواب زدم؛ اما سحر پریدم از صدا...


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی @chista_yasrebi
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیدا و صوفی ( قسمت 25 ) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 25 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت بیست و پنجم شیدا و صوفی