فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 41)

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 41)

ویرایش: 1394/10/4
نویسنده: chaampol
موسیقی غریبه ها در شب، |فرانک سیناترا| را گذاشته بود و بوی عطر کاج ماشین را پر کرده بود. انگشتر عقیق گرانقیمتی دستش بود. سکوت بود؛ باید از جایی شروع میکردم. آنقدر باهوش بود که منتظر همین باشد و چون میدانستم احتمالا همه چیز را میداند، دروغ فایده ای نداشت. گفتم: من زیاد اداره پلیس نمیام؛ اما بعضی وقتا به خاطر شغلم... گفت، بله؛ خبرنگاری!... اما شغل من ایجاب میکنه زیاد اینجا بیام؛ متاسفانه! گفتم: باشون همکارید؟ گفت؛ وکیلم؛ ولی الان برای وکالت اونجا نبودم؛ مورد دیگه ای بود خانم یثربی! شوکه شدم؛ مرا با نام فامیل واقعی ام صدا کرد! گفتم: شما منو میشناسی؟ گفت؛ تو این پرونده شناختمتون و یه کم راجع بهتون تحقیق کردم! به نظرم اونایی که درباره شما حرف میزنن؛ خودشون از عقده و حقارت روحی رنج میبرن! گفتم: کی حرف میزنه؟ گفت: حالا... هر کی! شما الان نقش بزرگی تو این پرونده ی پیچیده داری؛ حتی یه پلیس نمیتونه آدم باهوشتر از خودشو ببینه!...حسادت! گفتم: و من افتخار صحبت با چه کسی رو دارم؟ گفت: سردار ارشد! گفتم : شوخی نکنین! خندید و گفت، نه؛ واقعا اسممه؛ شایدم مثل شیدا مستور ، مستعار ،... ولی به هر حال پروانه وکالتم به این اسمه.... دیدم داشتن درباره تون حرف میزدن... گفتم: ببخشید کیا؟گفت: خانمای مددکار اینجا! میگفتن شما خودت قاطی داری! بعد، هر روز به بهار یه نسبتی میدی! یه روز عقب مونده! یه روز دو شخصیتی، امروزم که شنیدن گفتید تیزهوشه ! حرفای دیگه ای هم میزدن که ممکنه خوشتون نیاد! گفتم؛ مهم نیست، چی؟ پوتیناتونو مسخره میکردن؛ میگفتن کفش سربازی میپوشه و اینکه آویزونه! یه زن مطلقه ست که سالهاست آویزون یکی از همکارای ارشد اونا ، حاج علی نامیه! ببخشید.... البته من فقط نقل قول میکنم؛ اونا میگفتن حاج علی، دلش برای این زنه میسوزه؛ وگرنه اصلا دوسش نداره. همه میدونن که حاج علی از یه دختر خانم زیبا و جوون خوشش میاد؛ صوفی! گمانم اسمش این بود؛ صبحم با هم اومدن اداره پلیس، تو ماشین حاج علی، خودم دیدمشون...دختر قشنگیه.... اما این زن مطلقهه، آویزونه دیگه! گفتم: اگه میخواید منو عصبانی کنید، موفق نشدید ! حالا نوبت منه؛ این همه سال عطرتونو عوض نکردین؛ چرا؟! گفت: رنگ زیر پیرهنیمم بگم؟ اتفاقا من زن ندارم؛ شاید از حاج علی شما بهتر باشم !.... خواستم محکم بزنم توی گوشش؛ اما آنوقت به هدفم نمیرسیدم! او میخواست مرا عصبانی کند. گفتم؛ بهارو از کجا میشناسید؟ کل خانواده رو میشناسید و برای دیدن بهار امروز اونجا بودید؛ گفت: باید جواب بدم؟ گفتم: بله، لطفا! گفت: خب، من یه جورایی... با بهار آشنایی قبلی دارم... گفتم میدونم پدر بچه شید؛ گفت: حیف که اون بچه مرد؛ میخواستم بگیرمش؛ ولی وارث لازم داشتم؛ گفتن نازا شده؛واقعا حیف اون دختر...../

منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی @chista_yasrebi
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیدا و صوفی ( قسمت 41) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 41 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت چهل و یکم شیدا و صوفی