فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 40)

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 40)

ویرایش: 1394/10/4
نویسنده: chaampol
گفتم :علی جان؛ بهار تا حالا خیلی ضد و نقیض حرف زده.....یه بار گفته ،مادرجمشید تو مهمونی دیدش خواستگاری کرد!...یه بار میگه به خاطر پولای بابام همه دنبالم بودن !....یه بار میگه، بابام اون موقع مرده بود.یه بار میگه، نمرده بود!اگه همه برای پولای باباش دنبالش بودن؛ چرا دنبال دریا نبودن؟ اون دختر بزرگ بود، از ازدواج رسمی منصور...یعنی همه ،حتی خود دریا میدونستن که منصور اموالو به اسم بهار کرده؟این احمقانه ست.اون میخواسته یواشکی این کارو کنه !به نظرم این پرونده یه جاهای خالی داره.له کردن صورت مادر مشکات.خود دریا که بش ارثی نرسیده، اما ظاهرا شاکی ام نیست...دکتر خانوادگی مشکوکشون.رفتن دریا به خونه مشکات، دعواشون و چیزی که تو پتو، زیر خاک کردن و ما پیدا نکردیم!مادر مشکاتم که مدتها بعد مرده.شاید اون پتو رو بعدا از اونجا درآوردن.اما چی توش بوده که خواستن پنهان کنن؟ علی گفت : ببین امروز آدرنالینت حسابی زده بالا ! گفتم :ببین..به بهار شک دارم!...دکترشون و دکتر شایان هردو میگن اون دو شخصیتیه.ولی منم روانشناسم.به نظرم نیست! علی گفت، نیست ؟...گفتم :دو شخصیتا ،کارای اون شخصیت دیگه یادشون نمیمونه.بهار چند بار سوتی داده.با شخصیت باهوشش از ازدواج بچه گیش و نگاه مادر جمشید حرف میزنه....در صورتی که نباید یادش باشه!علی گفت : اگه دو شخصیتی نیست، پس چیه؟ گفتم :یه تیزهوش! کسی که همه مونو به بازی گرفته.اونم میدونه پدر بچه ش کیه.ولی نمیگه! اینا همه دارن از یه نفر یا یه چیزی حمایت میکنن.چیزی که آرش اولش حاضر بود به خاطرش بره بالای دار!..ببین توبیشتر میدونی! گفت ؛ شاید یه چیزایی بدونم....اما مربوط به باندیه که زمانی با این خانواده ارتباط داشته.اما چیزایی که تو میدونی! نه.نمیدونم!...گفتم ، میخوام برم دیدن دریا.آدرس باشگاهشو بده! علی گفت باشه..ولی مواظب باش! سوارآسانسور شلوغ اداره ی پلیس شدم.بوی عطر شدیدی داخل آسانسور پیچیده بود....جز من و یک خانم محجبه چهار مرد دیگر داخل آسانسور بودند.عطر کاج...لالیک یا گنزو جنگل ،خودشه! یکی از آن مردان بود که آن عطر را زده بود..آسانسور به همکف رسید.همه بیرون رفتند.کدامشان بود؟بوی عطر کاج در آسانسور جامانده بود.پیدایش کردم.لااقل میدانستم یکی از آن چهار مرد است.تصویر یکیشان را در آینه آسانسور به یاد آوردم....خوش تیپ بود.میانسال و شیکپوش!کجا رفت؟علی گفته بود تنها دنبال مردان پرونده نروم....اما دیدم درپارکینگ سوار ماشین آخرین مدلش شد.تنها فرصت بود! آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکردم ، به جز یک دختربچه ی بی دفاع به نام بهار و آن مرد خوش تیپ !به ماشین علامت دادم.پنجره پایین آمد:بفرمایین!گفتم : سلام. ببخشید ، میشه منو تا یه جا برسونین ! گفت:بله...بفرمایین ! درب طرف دیگر باز شد.....

منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی @chista_yasrebi
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیدا و صوفی ( قسمت 40) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 40 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت چهلم شیدا و صوفی