فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 47)

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 47)

ویرایش: 1394/10/4
نویسنده: chaampol

بمانی مثل کودکی در آغوش من گریه میکرد؛ انگار، مادرش بودم؛ منصور گفت: بهتره از اینجا برین؛ برای خودتون میگم. خونه به اسم اردشیره! بفهمه اینجا بودین، کارتون تمومه! علی گفت: مثلا باید بترسیم؟ منصور خنده تلخی کرد و گفت: این سوالی بود که منم تو دوازده سالگیش، از خودم پرسیدم؛ اما اون هیولاست! بی رحمه و باهوش ! حس انسانی نداره؛ از اینجور آدما باید ترسید! علی گفت: مگه پلیسا موقع گم شدن صوفی اینجا رو نگشتن؟ منصور گفت: چرا اومدن... ولی من اون شب، خونه مشکات بودم؛ دری قفل نبود که شک کنن! تازه، اردشیر انقدر برای همه محترمه که وقتی میگه بفرمایید خونه رو بگردین، خود اون مامورای بیچاره، معذب میشن... دفعه دوم حکم تفتیش اتاقا رو داشتن؛ اما تو خونه چیزی پیدا نکردن. بمانی یه مستخدم ساده ست؛ چرا باید بش شک کنن؟ منم که فراری داده بودن خونه ی متعفن مشکات! هیچی گیر پلیسا نیامد و شما بمانی رو گول زدین و بی اجازه وارد حریم خصوصی ما شدین! اون نمیذاره با دونستن این راز زنده بمونین؛.... بتون گفته باشم؛ پس زودتر برید! گفتم، به هر حال اینجا، خونه پدر و مادر صوفیه، شاید ملک به اسم اردشیر باشه، ولی پدر و مادر صوفی طرف ما هستن؛ اصلا برای مهمونی اومدیم دیدن اونا که خونه نبودن !... خندید؛ چه ساده اید! اردشیر اقتداری رو نمیشناسید! منم نمیشناختم؛ تا روزی که به اصرار، منو کشوند تو انبار، سیزده سالش بود؛ گفت: میخواد بام معامله کنه! فکر کردم یه بچه چی برای معامله داره؟ میدونستم که جای بمانی رو میدونه و مش حسنم که مقرری بمانی رو میرسونه ؛ بمانی هم داشت خیاطی یاد میگرفت؛ دیگه چی میخواستن؟ شاید باج میخواست...اما نه! ....مهم تر بود. اردشیر بم گفت: یه راست بریم سراغ معامله، من میدونم عشقت سمانه کجاست... جای خوبی نیست! کمک لازم داره؛ اگه نشونیشو بدم، تو هم باید یه کاری برام کنی؛ گفتم: چی؟ گفت: بمانی رو عقد کنی! تو و مشکات این بلا رو سرش آوردین؛ دختره داره دیوونه میشه؛ فقط اگه تو بگیریش، شاید خودشو از بی آبرویی نکشه؛ نترس! بچه ای تو کار نیست! دختر قشنگیه، خودت که دیدیش! فقط یه عقد دایم... گفتم: دیوونه شدی؟ زن من پا به ماهه، اسم یه زن دیگه رو بیارم تو شناسنامه م؟ که چی؟ گفت: برات شناسنامه جور میکنم؛ با تغییر سن. تو شهر یه آشنا دارم؛ باید یه خرده خرج کنیم، همین! منصور ادامه داد: نمیفهمیدم چرا انقدر اصرار میکنه بمانی رو بگیرم؛ میگفت: هیچی ازت نمیخواد؛ فقط اسم یه مرد توی شناسنامه ش، مردی که بش دست درازی کرده! گفتم: تو اول بگو سمانه کجاست؟ تو چشمای من زل زد و بابات فروختتش! به یه خونه بدنام! برای اینکه از شرش راحت شه؛ اونجا خیلی اذیتش میکنن؛ یادته که سمانه، دختر مومنی بود؛ ببین تو اون خونه کثیف حالا چه میکشه! به تو نیاز داره؛ تو مقصری اون اونجاست! معامله قبوله..... یادت نره که به خاطر عشق تو ، این بلا سرش اومد.دلت میاد تو اون وضعیت بمونه؟....


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی @chista_yasrebi
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیدا و صوفی ( قسمت 47) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 47 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت چهل و هفتم شیدا و صوفی