فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش دوم از قسمت پنجم داستان |نیمه گمشده|-پژو یشمی

بخش دوم از قسمت پنجم داستان |نیمه گمشده|-پژو یشمی

ویرایش: 1394/10/4
نویسنده: chaampol





از دور دیدمش. با لباس سفیدش ایستاده بود و سوت می زد. نیشخندی زدم «امروز دیگه نمی تونی بی تفاوت باشی» ماشین را به سمت آخرین لاین حرکت دادم. دورترین لاین از جدول وسط خیابان. همچنان نیشم باز بود. نزدیک چهارراه که رسیدم از همان لاین آخر بی توجه به بقیه یک دفعه پیچیدم سمت جدول که یعنی می خوام دور بزنم. اولش فقط بوق های کش دار و پیاپی بود اما بعد که دیدند بوق در مرام من ‌نیست با انواع و اقسام فحش ها تن خودم و هفتاد و هفت پشتم را در گور لرزاندند ولی خب من هم بیدی نیودم که با این بادها بلرزم. همچنان با خیره سری وسط خیابان ترمز کرده بودم. یعنی تریلی هجده چرخ هم اگر بود نمی توانست به این تمیزی سد معبر کند. به معنای واقعی چهارراه را به گند کشیده بودم.
صدایش از بلند گو آمد «پژو یشمــی، بازم تووووووووو؟؟؟» سرم را از پنجره بیرون بردم و برایش دست تکان دادم «مأمور فرهــاد، بازم من» دو دستی بر فرق سرش کوبید «پژو یشمی حرکت کن» و باز هم صدای من «پژو یشمی حرکتش نمی یاد» مضطربانه خیابانِ قفل شده را نگاه کرد «پژو یشمی خیابون رو مسدود کردی. وا نَسا، حرکت کن» آدامسی انداختم بالا «من می خوام حرکت کنم، پژو یشمی تکون نمی خوره» صدای بوق ماشین ها سر به فلک کشیده بود. چقدر مردم بی جنبه ان. حالا نیم ساعت راه بند آمده دور همیم دیگر، چیزی نشـده !!!!!! فرهاد گریه اش گرفته بود. مثل این که فهمید پژو یشمی فقط دست خودش را می بوسد. این ور و آن ور و خیابانِ کیپ شده را نگاه کرد «پژو یشمی، خواهشا حرکت کن...»
ماشین را حرکت داد و بالاخره راه با کلی داد و فریاد و وسایل پرتابی به درون ماشین باز شد اما هنوز جواب بله را نگرفته بودم. از ماشین پیاده شد و رفت آن طرف خیابان. وقتی دید هنوز نرفتم حرصش را سر بلندگو خالی کرد «پژو یشمـی؟؟» سرم را از ماشین بیرون بردم «جـــــانِ پژو یشمــــی؟؟» چنان عربده ای کشید که گفتم گلو و حنجره و هرچه در آن ناحیه بود به فنا رفت |دیگه نبینمت»...
صبح روز بعد با نقشه ای جدید سر چهارراه حاضر شدم ولی با چیزی که دیدم یک دفعه تمام رویاها و آرزوهایم دود شد رفت هوا. لندهوری با قیافه ای زخمت و ریش و سبیل نتراشیده سر چهارراه ایستاده بود و به طرز کاملا وحشیانه سوت می زد. نزدیکش شدم «ببخشید مأمور قبلی چی شد؟» نگاهم کرد «دیروز یه خانم جوری اینجا هنر نمایی کردن که مأمور قبلی با دستای خودش استعفاشو نوشت و خودشو به دور افتاده ترین جزیره تبعید کرد»
یعنی اگر تا آن روز شک داشتم، آن روز یقین پیدا کردم که سگ تو کوچه شانسش از من بیشتر بود. دست رو هر فرهادی می گذاشتم یک جوری گندش در می آمد. خود زنان و شیون کنان راه خانه را در پیش گرفتم. خر من از کُره‌گی دُم نداشت. افسرده شده بودم. دیگر حتی آدامس هم نمی خوردم. کلا روزها و شب ها را با یاد فرهاد سپری می کردم تا این که به همراه پری به آن مهمانی دعوت شدم...
ادامه دارد...



منبع: به قلم خانوم مهرناز .ج با عنوان پژو یشمی داستان نیمه گمشده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره بخش دوم از قسمت پنجم داستان |نیمه گمشده|-پژو یشمی نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: نیمه گمشده ، قسمت پنجم ، بخش دوم ، پژو یشمی ، مهرناز ج ، داستان |نیمه گمشده| ، داستان نیمه گمشده ، نیمه گمشده ، مهرناز