فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش دوم از قسمت سوم داستان |نیمه گمشده|-زاپاتا

بخش دوم از قسمت سوم داستان |نیمه گمشده|-زاپاتا

ویرایش: 1394/10/4
نویسنده: chaampol
داشتم از نخ دادن خارج و وارد سیم بُکسُل می شدم که یک لحظه سرخر برگشت و توانستم ریختش را ببینم. به زور در قیافه زیقی اش دنبال نقاط مشترک با فرهادم گشتم. حتما خواهرش بود. یعنی من ترجیح می دادم این طور فکر کنم. اگر هم خواهرش نبود که خب مشکل خودش است. کِیس برای دوستی فت و فراوان ریخته‌ اما من قصدم این بچه بازی ها نبود. قصدم جدی است پس اولویت با من است.
در فاصله ای که سرخر گویا رفت چیزی از ماشین بیاورد فرصت را غنمیت شمردم و خواستم تا داغ است تنور را بچسبانم. حاضرین در صف را رد کردم و وارد مغازه شدم. خوب موقعی بود. زهرماری شان حاضر شده بود. زودتر از خودش دست جنباندم و زهرماری را برداشتم و با عشوه ای ناگفتنی به طرفش گرفتم «زاپاتات فرهادم»
محو چشمان متعجب فرهاد و دهان خوش ترکیب و نیمه بازش بودم که‌ یک دفعه حس کردم شئ سفت و سختی از پشت به سرم اصابت کرد و تا فی خالدون مغزم را پخش زمین کرد. سرم را برگرداندم دنبال عامل این وحشی بازی بگردم که سرخر را دیدم و لحظاتی بعد دهانم بود که غرق در خون شد. من نمی دانم دهانِ من پشت دست ها را به خودش جذب می کند یا روی پیشانی ام نوشته زدن در دهان برای عموم آزاد است؟ تا خواستم بلند شوم و فنی رویش پیاده کنم موهایم را پیچید دور دستش و چنان کشید که تمام پوست سرم کنده شد. حتی یک نفر هم برای جدا کردنمان جلو نیامد که هیــچ، همزمان نود و هشت عدد دوربین عکاسی و فیلم برداری از در و دیوار ظاهر شد و این لحظات تاریخی را ثبت کردند.
گوشم را گاز گرفت و با جیغ بنفشی گفت «تو رو چه به فرهاد آخه به ما نمی خوری» با کله رفتم در صورت قناسش. با این که اصلا دوست نداشتم فرهادم را از دست بدهم ولی بحث نود و هشت تا دوربین بود، آن لحظه پدر و مادرم را هم نمی شناختم چه برسد به فرهاد «فرهاد فرهاد نکن بابا. اون به ما نمی خورد ما جاخالی دادیم، خورد به شما». دوباره حمله کرد سمت موهای نازنینم «یه بار دیگه دور و بر فرهاد بپلکی از رو زمین برت می دارم». نود و هشـت تا دوربیـــــن «یه بار دیگه هم چیزی نمیشه، میشه دو بار»...
و در آخر ملت غیور کمی غیرت به خرج دادند و جدایمان کردند. من هم دیدم انصافا نمی صرفد. یا باید دست فرهادم را بگیرم و گوشه خانه او به من و من به او لم دهم یا باید همه جا گارد گرفته و آماده حمله حاضر شوم! انگار اینجا تگزاس است!!!!! از شما چه پنهان دیدم من که تا الان از بی فرهادی نمردم، جهنم و ضرر! این چند وقت هم تا پیدا کردن فرهادی دیگر رویش. این شد که امنیت جانی ام را سفت چسبیدم و بیخیال این یک قلم ‌فرهاد، عزمم را برای فرهادی دیگر جزم کردم...
ادامه دارد...


منبع: به قلم خانوم مهرناز .ج با عنوان زاپاتا داستان نیمه گمشده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره بخش دوم از قسمت سوم داستان |نیمه گمشده|-زاپاتا نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: نیمه گمشده ، قسمت سوم ، بخش دوم ، زاپاتا ، مهرناز ج ، داستان |نیمه گمشده| ، داستان نیمه گمشده ، نیمه گمشده ، مهرناز