فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم داستان |نیمه گمشده|-خدای اعتماد به نفس

قسمت دوم داستان |نیمه گمشده|-خدای اعتماد به نفس

ویرایش: 1394/10/4
نویسنده: chaampol


یک ماهی که مامان در آسایشگاه روانی بستری بود به سرعت برق و باد گذشت. روشن تر از روز بود که به محض دیدنم خونم حلال است و تکه پاره کردنم حلال تر. این شد که تشت و لگنِ چه کنم چه کنم دست گرفتم و از بالا تا پایین خانه را برق انداختم. حین حمالی و تمیزکاری فهمیدم در این یک ماه کار نکرده ای نمانده بود که ما انجام نداده باشیم. کثافتی بود که از در و دیوار می بارید. کاش فقط همین بود. وسایل خانه هم تغییر شکل داده بودند! مثلا مبل جلو تلویزیون کاملا قالب قسمت تحتانی مبارک بابا را به خود گرفته بود یا حتی میز ! دقیقا تا شعاع بیست سانتی جایی که بابا پایش را ول می کرد، به اندازه یک وجب فرو رفته بود! این شلختگی ها گفتن ندارد ولی گند همه چیز را در آورده بودیم.
از صبح روزی که مامان با قدم هایش خانه را منور کرد تا یک هفته بعدش به هشتاد و هشت زبان زنده و مرده دنیا به غلط کردن و شکر خوردن افتادم ولی به خرجش نرفت که نرفت. هرچه برایش توضیح دادم که تقصیر از خودت بود، این طرف قضیه را هم ببین اگر خودت جای من بودی و یکی هر سی و دو دندانت را یکجا در دهانت خرد می کرد کمِ کم از هستی ساقطش می کردی، برو کلاهت را بالا بینداز که من به تیمارستان بسنده کردم، ملتفت نمی شد. این جا بود که فهمیدم خوبی واقعا به بعضی ها نیامده و برای ختم این قائله قرار شد به مناسبت بازگشت قهرمانه مامان یک مهمانی ترتیب دهیم.
در حالی که با یک دست دنباله لباس بلندم را گرفته بودم که زیر کفش های ‌پاشنه بیست و شش سانتی ام گیر نکند و با دست دیگر مژه مصنوعی ام را در جایش فیکس می کردم شنیدم یکی داد زد: « فرهاد بیا اینجا» شاخک هایم تکان خورد. یعنی یک بی همه چیز نامش فرهاد بوده و تا الان صدایش در نیامده بود؟ زودتر از فرهاد خودم را به آنجا رساندم و منتظر ایستادم. یعنی یک بی همه چیز آمده خانه ما مهمانی و نامش فرهاد است؟ پسری لاغر اندام از دور نمایان شد. یعنی یک بی همه چیز در فامیل و در و همسایه وجود داشت که نامش فرهاد است و من خبر نداشتم؟ نزدیک تر آمد و خطاب به زری گلدوز گفت «جانم خاله؟» یعنی این بی همه چیز نامش فرهاد بود و تا الان ‌زبانش در ناکجا آبادش سِیر می کرد؟
زودتر از زری گلدوز به حرف آمدم «آقا فرهاد؟؟» ابرویی بالا پراند «فرمایش؟؟» ایش چه طلبکار! خوبه این آمده خانه ما مهمانی! جوری قیافه گرفته انگار من لاغر و بی قواره ام و آن پاپیون بنفش هم میان لباس های من مانند وصله ناجور در ذوق می زند یا انگار موهای من وسطش هست و بغل هایش نیست یا انگار قد من به زور و با ارفاق تا گردنش است یا آن دماغ بزرگ و عقابی هم لابد روی صورت من جا خوش کرده !!!! الحق که خدای اعتماد به نفس بود. تا خواستم زبان باز کنم و هرچه لیاقت خودش و خاله زیقی اش هست بارش کنم یک دفعه یادم آمد نامش فرهاد است.
انگار روی آتش آب ریختند. یکباره تمام معایبش از یادم رفت. کج و کوله بود؟ باشد. لاغر است؟ باشد. موهایش مثل آدمیزاد نیست؟ نباشد. بد لباس است؟ خب باشد. دماغش بزرگ است؟ به جهنم. عوض فرهاد است. همین که هروقت خواستم می توانم صدایم را بیندازم پس کله ام و عربده بکشم «فرهــــاد» و او حتی با «هان و بنال» جواب دهد، کافی ست‌. چشمانم را خمار کردم و با ملیح ترین لبخندم گفتم «نگفته بودی اسمت فرهاده» دیگر برای خجالت دیر شده بود. تمامی فرهادها از طرف من دوم شخص مفرد خطاب می شدند. ابروی دیگرش را هم فرستاد پیش آن یکی «فکر کن گفتم»
حیف که نامش فرهاد بود وگرنه چنان با مشت بر جمجمه اش می کوبیدم که کل فکردونی اش از کار بیفتد ولی چه کنم که نامش فرهاد بود و من هم فرهاد ندیده. دستم را به سمتش دراز کردم و با همان لبخند ملیح گفتم «بریم پیش مهمونا فرهادم» انگار فحش خواهر مادر بهش دادم! یک دفعه چنان رم کرد و وحشیانه به عقب پرتم کرد که مامان از پذیرایی و اصغر سه سوت از آواز خوانی و کریم دست طلا از باد زدن کباب ها در بالکن و زری گلدوز از خرد کردن گوجه در سالاد و بقیه مفت خورین از شلنگ و تخته انداختن وسط سالن دست کشیدند و میخ ما شدند.
با تمام شدن و ختم به شر شدن مهمانی آن شب فهمیدم فرهاد نوه خاله مادربزرگ عمه دختر خاله دایی پدری ام بود. نکته دیگری که آن شب فهمیدم این بود که فرهاد بودن شرط لازم است، اما به هیچ عنوان کافی نیست هرجور فکر کردم دیدم نمی شود طرف فرهاد باشد ولی آدم نباشد. اینطوری مدام باید نگران باشم الان با جفت پا لگدی حواله ام می کند یا با چاقو ضامن دار ازم پذیرایی می کند یا با فنون معبد شائولین از خجالتم در می آید
نه خدایی نمی ارزید. خود آزاری که نداشتم اعصابم را هم از سر راه نیاورده بودم که این چنین فاتحه اش را بخوانم. این بود که فکر این نوه خاله مادربزرگ عمه دختر خاله دایی پدری را از سر بیرون کرده و فکر کردم چرا بقیه فرهادها را کشف نکرده و خود را آویزان آنها نکنم
ادامه دارد


منبع: به قلم خانوم مهرناز .ج با عنوان خدای اعتماد به نفس داستان نیمه گمشده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره قسمت دوم داستان |نیمه گمشده|-خدای اعتماد به نفس نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: نیمه گمشده ، قسمت دوم ، بخش دوم ، خدای اعتماد به نفس ، مهرناز ج ، داستان |نیمه گمشده| ، داستان نیمه گمشده ، نیمه گمشده ، مهرناز