فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش اول از قسمت ششم داستان |نیمه گمشده|-در رحمت

بخش اول از قسمت ششم داستان |نیمه گمشده|-در رحمت

ویرایش: 1394/10/8
نویسنده: chaampol


با پری رفته بودیم مهمانی. آن هم چه مهمانی ای. می گفت نامزدی یکی از فامیل های دورشان است که خب یاوه می گفت. حرف مفت بود. دیگر هیچ کس نداند من که می دانم تا هفتصد پشت و عقبه نسلشان را بتکانی یک آدم حسابی هم پیدا نمی شود حالا می گوید این ها فامیل دورند!! به حق چیزهای نشنیده! شنیده بودم می گویند خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری ولی هیچ وقت انقدر از نزدیک با گوشت و پوستم حسش نکرده بودم. بعد از آن چهار تجربه ناکام و کمر شکن هیچ چیز به اندازه حضور در این مهمانی نمی توانست حالم را خوب کند. نگاهی به دور و بر انداختم. عجب نعمتی ست این درِ رحمت. همه با هفتاد و هفت دست سگ و سوت آمده بودند. جای سوزن انداختن نبود. همه شیک و پیک. همه از فرق سر تا نو ک پا مارک. همه بِرَند. همه تیکه. همه خوووووب. نخاله شان فقط ما بودیم که مثل دو وصله ناجور در ذوق می زدیم. هر چقدر این ها از صد فرسخی بوی خوب می دادند، من و پری بوی لاشه مرده می دادیم.
نشستیم و پری خیاری پوست کند «راستی محمد نیومدا» آدامس پرید تو گلوم «واااااا پس چه غلطی داره می کنه؟ یعنی هنوز داره تو مرحله عکس درجا می زنه؟» چاقو را پرت کرد رو میز «چه می دونم خاک بر سررررررو. همون جا ماسیده» بشقاب خیارش را کشیدم جلوی خودم «بابا عکسو نشخوارم می کرد تا الان تموم شده بود. می گم این که انقدر تو کف عکسته ببین خودتو ببینه چی کار می کنه» چشم غره ای بهم رفت «گم شو نهال حوصله ندارم» نه انگار واقعا ناراحت بود خیر سرم خواستم آرامش کنم «اصلا ولش کن» بو کشیدم «پری یه بویی نمی یاد» بو کشید «لابد دارن خر داغ می کنن» با آدامس آشتی کرده بودم. یکی دیگر انداختم بالا «نه بیچاره بوی تنوره» با دست سر تا سر سالن را نشانش دادم «جای غمبرک زدن واسه اومدن یا نیومدن اون حیف نون پاشو تا تنور داغه بریم بچسبونیم»
«اوه مای گاد! کوه هم زیبایی شما رو ببینه به لرزه در میاد»
از سنگینی جمله فَکَم از جویدن همزمان خیار و آدامس باز ماند. به همراه پری با چشم های از حدقه در آمده‌ به‌ سمت صدا برگشتیم. مردی جا افتاده که با کت و شلوار شیک مشکی و یک عدد پاپیون جلد شده بود رو به روی ما ایستاده بود و بهمون لبخند می زد. «از کجا طلوع کردید که این چنین خواستنی شدید» با زبانم آدامس و خیار را در‌دهانم‌ از هم جدا کردم. این کجایی حرف می زند؟ با کی کار دارد؟ رو به روی پری ایستاد «مردهایی هستند که یک روز صبح با دردی عجیب از خواب بیدار‌ شدند... و دیگر هیچ وقت بدون دردی عجیب خوابشان نبرد» چـــی میگـــی!! با چشم های گرد شده نصف خیار باقی مانده را جویدم تا حرف هایش را هضم کنم. یعنی کلاس و افاده اش مستقیم در حلق پری. این حرف ها را از کجایش در می آورد؟ بگوید ما هم دست کنیم شاید چیزی در آمد! آدم هم انقدر حسابی؟؟ پری که از زور ذوق کبود شده بود. «عجیب ترین درد من میشی؟» به ثانیه نرسیده نصف محتویاتی که در دهانم بود پرید در گلویم و نصف دیگرش به همراه‌ سرفه ای آبرو دار پرت شد در صورتِ دردِ عجیب.
یک نگاه به لباسش کرد و یک نگاه به من. یعنی قیافه اش قشنگ ناله بود. پری هم از خجالت قرمز شده بود. خواستم معذرت خواهی کنم که یک دفعه چشمم به آدامسم افتاد که به گوشه پاپیونِ دردِ عجیب چسبیده بود. آخرین آدامسم بود دیگر نداشتم. دست دراز کردم برش دارم که پری یک دفعه مثل برق گرفته ها خودش را انداخت جلو و دستم را پرت کرد و تو صورت درد عجیب گفت: «هم دردت میشم هم درمونت»
حیف که دیگر در دهانم چیزی جز تف نداشتم تا ازشان پذیرایی کنم. تف هم اینجا کار ساز نبود. حق مطلب را درست ادا نمی کرد. پری درد گرفته که تا الان دست راست و چپش را به زور تشخیص می داد حالا برای من شاعر شده و چه شکرهایی که نمی خورد! چشم ننه اش روشن! تا همین یک دقیقه پیش در کف محمد با کله شیرجه می زد که چرا نمی آید حالا ادعای درد و درمان بودن برای این جوجه شاعر را می کند! الحق که در و تخته اند. بعد از این که درد عجیب خیارهای نیمه جویده و آدامس نازنینم را از روی لباسش پاک کرد دستی برایم تکان داد و با پری در افق محو شدند. قشنگ کارشان معنی فحش می داد یعنی اصلا انگار نه انگار که من هم اینجا وجود خارجی داشتم!
فکر کردم حالا که تنهایم و سرخری نیست سنگی جهت فرهاد یابی ام بندازم...


منبع: به قلم خانوم مهرناز .ج با عنوان در رحمت داستان نیمه گمشده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره بخش اول از قسمت ششم داستان |نیمه گمشده|-در رحمت نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: نیمه گمشده ، قسمت ششم ، بخش اول ، در رحمت ، مهرناز ج ، داستان |نیمه گمشده| ، داستان نیمه گمشده ، نیمه گمشده ، مهرناز