فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 51 )

داستان شیدا و صوفی ( قسمت 51 )

ویرایش: 1394/10/8
نویسنده: chaampol
منصور گفت؛ بذار من بگم.مشکات به اردشیر گفت:من اصلا علاقه ای ندارم به این دختر نگاه کنم.برای چی باید بگیرمش؟
اردشیر گفت:زرنگی؟...خرمالو خوبه، هسته ش بده؟ زندگی مادر این بیچاره رو نابود کردی!.خودشم با یتیمی و بدبختی بزرگ شد....سیزده سال منصور جون کند که این رازو بپوشونه ! سیزده سال در به دری کشید تا کسی نفهمه تو اول مثل یه حیوون ؛ به مادرش دست درازی کردی...و بعد ؛ تو لوله ی تفنگو گذاشتی رو شقیقه دختره...و منصورو وادار کردی ! بعدش چی؟ مثل یه بزدل فرار کردی !..اسمش این بود که مثلا داری، خارجه تاریخ باستان میخونی! زرشک ! هر شب از تو قمارخونه ها جمعت میکردن! آمارتو دارم.اون بابای نمک به حرومت؛ هر کاری میکرد که یه مدرک تقلبی برات جور کنه! بچه ننه!.....حالا خوب گوش کن!... منصور دینشو ادا کرده!...سیزده سال دایه گرفت.یه جای پرتی، این بچه رو بزرگ کرد، خرجشو داد...اما از کجا معلوم که تو پدرش نباشی؟؟ حالا نوبت تویه....زن نداری !...پس قانونا نمیتونه فرزند خونده ت بشه!..اما اگه زن صوریت بشه ، کسی شکی نمیکنه...هفده سال ازش بزرگتری.... تفاوت سن خوبیه...، اینجا رسمه....فقط یه شر ط داره!... تو باید همه ی اموالتو ،ملکا، باغای اربابی، زمینا ، خونه ها ، و هر چی به عنوان پسر بزرگتر اکبر مشکات گیرت میاد ، به اسم بهار کنی....میدونی که اسمش بهاره.اما بهار مشکات یا پروا؟ کدومیکی؟؟..پرونده ش تو ژاندارمری هنوز بازه..گم شدن بمانی؛ دختر زیبای کدخدای ده.تجاوز و کشتنش..پرونده درشت و روزنامه پسندیه !مشکات داد زد؛ من نکشتمش !..گفت:میخواستی! منصور نذاشت...من شاهد بودم..پشت درختا...
میدونی! و الان دیگه نظام ارباب رعیتی نیست ! ...حتی اگه پلیس کاریت نداشته باشه، مردم ده ؛ بمانی زیبا رو یادشونه، کدخداشون از غصه ی دخترش دق کرد...اونا الان از اربابا بیزارن! میدونی...بخصوص از خانواده ی نزول خور پروا و مشکات ،که کل دهکده رو دوشیده بودن و خونه ها و زمیناشونو صاحب شده بودن !... و برادرای دوقلوی بمانی چی ! اونا رو یادت رفته؟ آمارشونو دارم.... الان هر کدوم برای خودشون یلی شدن، فکر میکنی بذارن زنده بمونی؟ تا جهنم دنبالت میان...قسم خوردن تا قاتل خواهر و پدرشونو نکشن دست بر نمیدارن ! بمانی سر زا رفت.به خاطر تجاوزی که تو شروع کردی!...خودش یه جور قتله..به خصوص اگه من و منصور بگیم بعدش میخواستی با تفنگ شکار بکشیش!! و ما دو نفریم،تو یه نفر...یادت نره! اون پسر پروای بزرگه !..پلیس حرفاشو راحت باور میکنه...منصور طرف منه.پس حساب کار، دستت باشه...پات گیره..معامله ی من بهتر نیست؟ ازدواج.بخشش اموال و خلاص....
....مشکات سکوتی کرد و گفت؛ من الان هیچی ندارم !..میدونی...هیچ پولی.....خارجم بابام پول میفرستاد...
پدر زنده ست، و تقسیم اموالم نشده...اردشیر گفت :بله ! در جریانم...بنده ام.ظاهرا جزء این خونه ام....! مثلا..پسر خونده این کفتار ! پدر گرامی ما زنده ست.اما دیگه پیره و مریض..وقت مرگشه.الوداع؛ اکبر مشکات!...آدمی که دو سال ؛ با سرم و لوله و شیاف ؛ تو تختش زندگی کنه؛ باشه یا نباشه ؛ به چه دردی میخوره؟ بیچاره مادر من که با نفرتی که از مشکاتا داره؛ باید زیرش لگن بذاره ! خوب گوش کن! مادر داره میاد....بش میگی بهار ، یکی از دخترای روستاست که برای کار قالی بافی اومده...مشکات گفت:مادر خودته! خودت بش بگو! من با اون زن ،حرفی ندارم.....مادر نزدیک شد.با دیدن بهار زیبا، که مشغول راه رفتن در باغ بود، با آن لباس محلی سرخ،بی اختیار، لبخندی زد و گفت؛ چه عروسک نازنینی..اردشیر گفت: اومده برای قالیبافی! اگه بخواین......ولی مثل اینکه چشم داداش مشکات دنبالشه !...زن مشکات موهای ابریشمی و مشکی بهار را نوازش کرد و گفت :بایدم باشه....دختر به این خوبی و قشنگی؛ از سر جمشیدم زیاده!..چند سالته دخترم؟...بمانی رشته کلام را ادامه داد.دخترم بهار، بشون گفت؛ :سیزده، سیزده سالمه.مادر مشکات چشم از بهار من برنمیداشت....نمیدونم به چی فکر میکرد...آره بچه م زیبا بود...ولی اونو برای پسر خودش؛ اردشیر نمیخواست...میخواست بدتش به جمشید! چرا؟ شاید میخواست زودتر از شر جمشید تو اون خونه خلاص شه و کی بهتر از یه دختر دهاتی برای اون؟که فکر میکرد حرف زدنم نمیدونه. هر بلایی هم سرش می آورد، دختره جایی نداشت برگرده....تو روستا؛ رسم همینه.با لباس سفید میری خونه ی بخت، با کفن میای...مادر اردشیر؛ هنوز از جمشید میترسید،ازش نفرت داشت..پس چی بهتر از این که زنش بده؟ اونم با یه دختر روستایی بدبخت که پولی ام نداشت که جمشید صاحب شه.راه برگشتی ام نبود!..دخترم بهم گفت :مادره دست به موهاش زده و گفته :چه موهای مشکی قشنگی!بهار من گفته :مرسی.همه از موهای بلند و نرم من تعریف میکنن.طفلی بچه م نمیدونست چه اتفاقی داره می افته!
منصور گفت:بسه بمانی!کافیه!
حاج علی گفت:بمانی تو میگی یا من بگم؟...!بمانی بغض کرده بود.فقط آهسته گفت:مجبور بودم موافقت کنم...چاره ای نداشتم...نمیخواستم دختر عزیزم گیر مشکات وحشی بیفته....ولی اردشیر قول داده بود انتقام منو میگیره!...اون تو اون ایام وحشتناک؛ تنها کسی بود که بهم کمک کرد..پس مجبور شدم اینبارم بش اطمینان کنم...من فقط انتقام میخواستم.از مشکات و خانواده ی کثیفش...اما اردشیر، برای جمشید مشکات شرط گذاشته بود...اول مرگ اکبر مشکات. بعد تقسیم ارث.. و بعد؛دفترخونه و همه سهمشو به اسم بهار کردن!... وگرنه همه چیزو به پلیس میگفت...مشکات داد زده بود:من چه جوری بابای مریض خودمو بکشم؟ بیرحم ؟اردشیر گفته بود با مریضیش! اون دیگه مرده حساب میشه...کافیه دو روز بش دارو نرسه...چه جوری راحت میتونستی بمانی رو از زور شهوت بکشی؟ حال ا من بی رحمم ؟ صدای خنده های اون روزت تو جنگل بالا سر دختر بیچاره ، هنوز توی گوشمه..حال چی شده دل رحم شدی ؟! پدر پیر درمونده تو ، راحت کن!... بذار اونم دیگه زجر نکشه.سرطان شوخی نیست...داروها شو عوض کن....مادرت فکر میکنه داروهای درستو میده.اما داروهای اون نیست...من نمیدونم کفتارا چقدر میخوان زنده باشن؟ اما گمانم اکبر مشکات؛ دیگه کافیشه! هر غلطی میخواسته تو عمرش کنه؛ کرده!...به این همه دختر بدبخت مزرعه به زور، دست درازی کرده،مرداشونو به فلک بسته یا براشون پاپوش دوخته !زمیناشونو گرفته..زناشونو تهدید کرده.میدونم عذاب میکشه تو اون تخت! برای همین کاراش..ولی بسشه!...راحتش کن.قرصا رو جا به جا کن متجاوز !...تو یه خونه ی عقب مونده ای مثل اینجا ؛ هیچکی به مادر ما، شک نمیکنه....توهم که پسرشی.مازیارم عاشق مادرشه...منم یه مدت گم وگور میشم..که موقع قتل ثابت کنم اینجا نبودم.....دکتر آشنام بخوای ؛ برای گواهی فوت دارم.....مرگ طبیعی بر اثر سرطان!
منصور پکی به سیگارش زد و گفت : اینجوری شد که اکبر مشکات توی دو روزی که، دکتر خودش مسافرت بود؛ مرد !خیلی راحت و بیصدا !...حالا میموند وصیت نامه!....حدس اردشیر درست بود....جز یه تیکه زمین بی ارزش، چیزی به اون نداده بود و دلیلشم تمرد پسرخونده اعلام کرده بود..بقیه اموالو بین جمشید و مازیار ، تقسیم کرده بود....منصور اینجا که رسید؛ آه بلندی کشید وگفت: فاجعه زندگی ما؛ از همین جا شروع شد...فاجعه ی انتقام ما که زندگیمونو جهنم کرد! کاش زمان به عقب برمیگشت.کاش میشد بخشی


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی @chista_yasrebi
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیدا و صوفی ( قسمت 51 ) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 51 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت پنجاه و یکم شیدا و صوفی