فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیداوصوفی - قسمت پنجاه و چهارم

شیداوصوفی - قسمت پنجاه و چهارم

ویرایش: 1394/10/11
نویسنده: chaampol


@chista_yasrebi

آرش گفت: من تا مطمئن نشم حال صوفی خوبه، حرف نمیزنم!... علی گفت: آدمای اردشیر گرفتنش؛ اما کاریش ندارن ؛ تا رییس بیاد؛ آدمای ما، اون خونه رو محاصره کردن؛ میدونی که صوفی زرنگه، ترسم حالیش نیست؛ خون اقتداری تو تنشه، مثل تو! گفتم: چی؟ اقتداری؟ گفت: آرش و صوفی دو قلو ن، با یک ربع تفاوت سن، بچه های آخر اردشیر اقتداری، وقتی چهل و خرده ای سالش بوده و البته همسرش... آرش وسط حرف علی پرید؛ این ماجراها هیچ ربطی به مادر من نداره؛ الان سالهاست که خارجه، طلاق گرفته! پای اونو وسط نکشین! علی گفت: دو ساعت پیش با پلیس بین الملل حرف میزدم؛ ربه کا ! اسم مادرته، نه؟ تو آلمان اسمشو عوض کرده؛ خانم ربه کا فونته! یا همون بهار پروا! بهار پروای خوشگل خودمون، دختر منصور و بمانی! مادرت، همون بهار زیبا و باهوشه که اردشیر از بچگی عاشقش بود ! بهار، خوب تونسته تو این سالها، ربه کا فونته بشه؛ بازم کار یه نفر یا یه باند جعل بی نظیر، یه تیزهوش! راستی چرا ربه کا؟ آرش گفت: رمان ربه کارو دوست داشت؛ گفتم: پس بهار پروای مو مشکی و معصوم، با اردشیر ازدواج میکنه؟ چرا؟ علی گفت: عشق، ترس، عمو اردشیر جون! اعتماد..بهت گفتم اردشیر؛ آدمیه که چیزی رو که بخواد؛ به دست میاره....بهار از بچه گی ؛ تو بغلش بزرگ شده.... نمیدونم ! عشق چیز عجیبیه خانمی !... خودت که میدونی! پونزده سال تفاوت سنی، براشون چیزی نبود؛ گفتم: اما بمانی و منصور چطور حاضر میشن دخترشونو؟... علی گفت: یادت نره اردشیر زندگی بمانی رو نجات داده بود و شاید هم ، بعدا منصور رو! از دست همه... پدرش، زنش، طلبکارا... با یه نقشه کوچیک، منصور سکته کرده! و اموالشم به کسی نمیرسه؛ چون به اسم دخترش ؛ بهار کرده؛ البته از دید همه، همون دختر مو قرمزی که زن مشکات شده.... پولای نقدشم که به خیریه سمانه داده؛ هم برای بخشش، به خاطر کار چنگیز با اون و فروشش به اون محله...، هم برای اینکه دست زن و پدرش چنگیز، به اون پولا نرسه! میگن چنگیز تو بستر مرگم، سراغ پولا رو میگرفته! جور کردن جسد تقلبی یه ولگرد، برای وکیل ماهری مثل اردشیر، کاری نداشت؛ گواهی فوتم که پزشک خانواده صادر میکرد؛ گواهی دروغی، مثل خیلی از گواهیای دیگه ش! چون برده ی اردشیر بود، هم برای پول.. هم تشکر.. گفتم، تشکر از چی؟ گفت: دکتر خانوادگیشون که تو رفتی پیشش، برادر دکتر شایان ماست! ما میدونستیم و عمدا خواستیم دکتر شایان، برای این پرونده بیاد؛ دو تا برادر پزشک! دوقلو و معروف! سرسپرده اردشیر دوازده ساله ای که خواهرشونو سالها پیش نجات داد؛ برادرای بمانی! اون دو تا دکتر، جزو باند اردشیرن، هم پولشونو میگیرن، هم سپاسگزاری میکنن! گفتم : و سینا بچه کیه؟ پرویز، جسدا، بهار مو قرمز کجاست؟ و روژان واقعا یه دختر ساده ی کرده ،که زن مشکاته؟ اون خانم تو راه پله کی بود..... چطور این همه سال، با این همه دروغ؟!...چطور تو جامعه با این همه دروغ ؛ میشه زندگی کرد و کسی هم جیزی نفهمه! علی گفت :شاید خیلی هم دروغ نبوده..مهماشو میگم.....فقط اسامی و سنا عوض شدن.آدما و کاراشون .....دروغ نیستن....شاید برای همین دو خانواده ی منزوی بودن.کسی اونا رو نمیدید که شک کنه...


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیداوصوفی - قسمت پنجاه و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 54 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت پنجاه و چهارم شیدا و صوفی