فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیداوصوفی - قسمت پنجاه و سوم

شیداوصوفی - قسمت پنجاه و سوم

ویرایش: 1394/10/11
نویسنده: chaampol
صوفی گمشده؟ ما چند ساعت پیش دیدیمش! گفت: با یکی قرارداره؛ از کجا میدونی گمشده؟ آرش با صدای لرزانی گفت: چون با خود من قرار داشت! اما نیومد! هیچوقت بدقول نیست! ما شش ساعت پیش قرار داشتیم؛ گوشیشم خاموشه، هیچوقت خاموش نمیکرد؛ گفتم: میام دنبالت! به علی زنگ زدم، گفت: نگران نباش! گفتم: خب گم شده؛ علی گفت: پیداش می کنیم؛ چند لحظه بعد، جلوی در خانه آرش بودیم؛ رنگ و رویی نداشت؛ موهای قهوه ای ش، آشفته روی پیشانی اش ریخته بود؛ سوار شد؛ گفت: کار اردشیره! می دونم؛ بالاخره کار خودشو کرد! علی گفت: اردشیر امشب پرواز داره، میاد؛ اگرم کار اون باشه، هنوز صوفی رو ندیده؛ احتمالا آدماش صوفی رو دزدیدن؛ من گفتم علی تو که میدونستی صوفی در خطره! مراقبش بودی، چی شد ولش کردی؟ گفت: بم زنگ زدن، گفتن آرش با وثیقه آزاد شده؛ فکر کردم حق دارن همو ببینن! نامزدن و از آینه ی ماشین نگاه معنی داری به آرش کرد؛ آرش گفت: باشه؛ تسلیم! ما نامزد نیستیم! دوستم نیستیم! گفتم: پس اون چند آلبوم عکس! فکر کردم عاشقشی که اون همه ازش عکس داری! اصلا کی وقت کردی اون همه عکسو بندازی؟با اون همه لباس مختلف؟در حالی که با یه کوله پشتی از خونه فرار کرده بود! از روزی که صوفی، تو خونه بابابزرگت گم شد، تا وقتی جسد دختر سوخته پیدا شد و بعد، تو اعتراف کردی که صوفی رو کشتی! فقط دو هفته وقت بود؛ گفتی صوفی با پسرعمو و یه پسر دیگه میخواستن با گذرنامه جعلی از مرز رد شن، پس درگیر بودن؛ کی وقت داشتی اون همه عکس ازش بندازی؟ علی گفت: همه عمر! گفتم چی؟ گفت: خودمم یک ساعت پیش فهمیدم! آرش و صوفی یه عمره همو میشناسن! خواهر و برادرن!.... یک لحظه سردم شد؛ درست حس انجماد!... یعنی آرش هم، به من دروغ گفته بود؟! آرشی که به او اعتماد داشتم؟... همیشه حس می کردم عاشق صوفی نیست؛ ولی دزدیدن صوفی، بردنش به خانه مشکات... برای چه ، این دروغها را گفته بود؟ چقدر سوال داشتم. میخوام بدونم جسد دختر سوخته کی بود که انقدر پدر و مادر صوفی اصرار میکردن؛ بچه ی خودشونه؟ گیج شده بودم؛ آرش، سرش را پایین انداخته بود؛ گفتم : این صحنه سازیها برای چی بود علی؟ چرا پدر و مادر صوفی اصرار داشتن بگن، اون مرده؟ علی گفت: چون، پدر مادرش نبودن!.....فقط نقش پدر و مادر صوفی رو بازی میکردن! طبق معمول با شناسنامه های جعلی! از یه جاعل حرفه ای، یه زن و مرد معمولی اجیر شده! دو تا آدم که خوب بلد بودن نقش بازی کنن. دستمزدشونم از صاحب برنامه گرفته بودن؛ الانم هردوشون خارجن، پلیس بین الملل دنبالشونه! اجیر شده بودن که یه مدت نقش پدر و مادر صوفی رو بازی کنن؛ همین! آرش، بقیه شو تو بهتر میدونی؛ من هنوز نمیدونم، ماجرای این لشکرکشی دسته جمعی چی بود؟ قربانی کی بود؟...شما دو گروه شدین...تو و صوفی از کی حمایت میکنین؟....

منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیداوصوفی - قسمت پنجاه و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 53 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت پنجاه و سوم شیدا و صوفی