فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیداوصوفی - قسمت پنجاه و ششم

شیداوصوفی - قسمت پنجاه و ششم

ویرایش: 1394/10/12
نویسنده: chaampol
گفتم: این کیه که گروه شما ازش حمایت میکنه؟ مادرت، بهار؟ آرش داد زد: نه اون زن یه فرشته ست! گفتم: اون دختر سوخته ته دره؟ کی بود؟ علی گفت: بیچاره از قربانیای همین باند؛ دزدیده بودنش بفرستنش اونور، مقاومت میکنه، تو ماشین جیغ و داد میکنه؛ با شال خودش خفه ش میکنن و جسدشو تو تصادف ساختگی میسوزونن؛ که بگن صوفیه! بیشتر گیج شدم؛ چرا صوفی؟ علی گفت: اینو دیگه، تو بگو آرش! آرش گفت: صوفی عملا مرده حساب میشه! اون جریان باندو فهمید! طبق قانون پدر، صوفی یا باید بمیره، یا با هویت جعلی تا آخر عمرش تو یه دیوونه خونه خارج از کشور زندونی شه؛ خیلی از دخترایی که دزدیدن، دوستای صوفی بودن و صوفی نمیدونست! دوستاش گم میشدن؛ پدر مدام به صوفی می گفت، مهمونی بگیر! پارتی... و روز بعدش، گم شدن دخترا شروع میشد؛ اول خوشگلترا گم میشدن... معمولا دخترایی بودن که خانواده درستی نداشتن و هر جور جایی میرفتن! چی بش میگید شما؟ دخترای ول... راحت؟ صوفی کم کم شک کرد؛ یه شب، پدرو دنبال میکنه و مخفیگاهو پیدا میکنه! زیرزمین بزرگ مشکات! دخترا رو یکی یکی میاوردن اونجا تا کار ارسالشون به اونور درست شه؛ مشکاتم سهم داشت؛ هم پول، هم اینکه از بابام میترسید؛ پیشش یه آتویی داشت! نمیدونم چی بود! پدر اول خودشو زد به راهی که صوفی اشتباه فهمیده! صوفی سعی کرد با مشکات دوست شه، تا از اسرار اون خونه سر دربیاره؛ یه مدت منشی ش شد؛ متناشو تایپ میکرد؛ اما پدر فهمید، نذاشت! گفتم: خدایا اردشیر میخواد دختر خودشو بفرسته دیوونه خونه؟ اونم خارج کشور؟ حتما باز با دکتر جعلی خارجی و رشوه؟ دختر نازنین و باهوش خودشو؟! آرش گفت: شما پدر منو نمیشناسین؛ هیچکی نمیشناسه! گفتم: مادرت الان کجاست؟ چرا فراریه؟ آرش گفت: جدا شده؛ فراری نیست! گفتم: اون یکی بهار مو قرمز کجاست؟ آرش گفت: بهار مو قرمز کیه؟ گفتم: دختر دوم منصور، بابا بزرگت، به زور عقدش کرد برای مشکات... آرش گفت: مشکات، زنش روژانه، تو اصفهان! نمیخواد اینجا کسی ببیندش؛ نمیدونم چرا! شاید به خاطر جریان زیرزمین و دزدیدن دخترا... روژان یه بچه یتیم بود که پیش مشکات کار میکرد؛ فقط همینو میدونم! داد زدم: اون شب که بابات دهن اون بچه بدبختو با کاتر پاره کرد بعدش چی شد خدایا! هیچکس شاکی نبوده! برای همین هیچ پرونده ای وجود نداره. آرش گفت: بابای من! دهن زن مشکاتو بریده؟ ساکت شد؛ گفتم چی؟ گفت: بابام، همیشه یه کاتر تو جیبشه! میدونستم مشکات؛ قبل روژان یه زن داشته، زنه نمیدونم چی شد! گفتن مرده! قبل از تولد ما... گفتم: خب پرویز کیه؟ گفت:نوکر دست به سینه بابام، هر کاری بگید براش میکنه؛ پسر مردیه به نام مش حسن دوست بابام، از زمان نوجوونی بابام دوست بودن...توی ده....اما چند سال پیش مرد...پرویز پسر اونه..پسر مش حسن روستایی....

منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیداوصوفی - قسمت پنجاه و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، داستان شیدا و صوفی ، رمان ، شیدا و صوفی قسمت 56 ، چیستا ، یثربی ، چیستا یثربی ، نویسنده پستچی ، آخرین قسمت شیدا و صوفی ، آرش ، قسمت آخر داستان شیدا وصوفی ، قسمت پنجاه و ششم شیدا و صوفی