فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیدا و صوفی ( قسمت پنجاه و هفتم )

شیدا و صوفی ( قسمت پنجاه و هفتم )

ویرایش: 1394/10/14
نویسنده: chaampol




پرویز پسر مش حسنه؟ همون نوکر خانه زاد الهه؟ همون که الهه، زن منصور، با اردشیر فرستادش شهر تا برای بمانی اتاق بگیرن و مواظبش باشن؟..... و مش حسنم مرده؟ اردشیر حتما مشکاتو وادار کرده به خاطر کمکای پدرش ؛ یه عکاسی براش بگیره؛ پس پرویز، زن نداره؟ نه؟ آرش گفت: نه... سیمین خانم دوسش داره؛ اما پرویزو نمیدونم!.... همیشه تو خودشه، مادرشو تو بچگی از دست داده... زن مش حسن؛ از دخترای مزرعه ی چنگیز پروا بود؛ اما زود مریض شد؛ مرد. مش حسن زیر دست اردشیر، کار میکرد؛ پسرشم همین وسطا بزرگ شد. پرویز مرد بدی نیست؛ فقط تو خودشه. دیگر به نشانی پارکینگی که صوفی را داخل آن برده بودند رسیدیم؛ دو ماشین دیگر آنجا بود. معلوم بود که پلیس هستند و خانه را زیر نظر دارند. علی لحظه ای از ماشین پیاده شد تا با دوستانش حرف بزند. من از فرصت استفاده کردم؛ به آرش گفتم: تو اول اقرار دروغ کردی بعد هم پلیس به تو شک کرد و تو چیزی نگفتی؛ چرا؟ فکر نمیکردم به من... گفت : چی؟ به شما راستشو میگفتم؟ میذاشتید کف دست حاج علی و پلیس! ... ببین خانم، شما خبرنگاری... میخوای کارتو انجام بدی، یه گزارش خوب بنویسی؛ ولی من میخوام یه آدمو نجات بدم؛ شایدم چند تا آدم... گفتم: فقط یه چیزو به من بگو! این بهار مو مشکی که میگه زن مشکاته و الان تو حبس موقته، کیه؟ مادر تو؟ گفت: چه حرفی؟ معلومه که نه! گفتم: اون بهار دوم، همون که مریض بود ؛ از پدرت بچه دار شد؛ حتما شنیدی؟... گفت: دروغه! پدر من انقدر عاشق مادرم بود، که به هیچ زن دیگه ای ؛ نگاهم نمیکرد؛ من و صوفی و نازی تنها بچه هاشیم. گفتم: نازی؟ نازی دیگه کیه؟ گفت: خواهر بزرگمه! از ما هفده هجده سالی بزرگتره، دختر اول !... خارج زندگی میکنه؛ ولی مدام میاد و میره. اونا بعد از نازی دیگه بچه دار نمیشدن؛ کلی دوا درمون کردن؛ بابام پسر میخواست؛ بالاخره چهل و خرده ای سالش بود که مامان حامله شد؛ من و صوفی، شنیدم بابا به خاطر من خیلی خوشحال شد! حالا وارث ذکور داشت؛ اما نازی هیچوقت از ما خوشش نیومد؛ به خصوص از من! بد اخلاقه، شوهرم نکرده. گفتم: کارش چیه؟ گفت: نقاشه، البته اگه بشه به اونا گفت نقاشی! گفتم: عجیبه! اسمش اصلا تو این پرونده نیست! گفت: چرا باشه؟ یه جورایی با پدر قهره، بیشتر اونوره پیش مامان... علی برگشت؛ گفت: اردشیر اومده؛ صوفی رو اذیت نکردن؛ بش مهلت داده تنبیهشو خودش انتخاب کنه!... این بابای تو هم چه کارایی میکنه؛ فیلم اکشن زیاد دیده؟ آرش گفت: خودش آخر اکشنه ! اگه به صوفی مهلت داده؛ یعنی از چیزی بو برده؛ حالا یا شما یا من، وگرنه تا حالا صوفی اونور مرز بود! نقشه بابا لو رفته؛ حتما از دستتون عصبانیه، من جای شما بودم باش تنها نمیشدم. شما بینشون نفوذی دارین دیگه؟ نه؟...


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیدا و صوفی ( قسمت پنجاه و هفتم ) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، قسمت پنجاه و هفتم ، اینستاگرام چیستا یثربی ، رمان ، داستان ، داستان پلیسی ، رمان کوتاه ، داستان کوتاه