فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شب چله

شب چله

ویرایش: 1394/10/19
نویسنده: chaampol


مادر سینک‌های براق را با دقت به میان کاموا فرو می‌کرد، بعد نخ را دور آن می‌پیچید. قرار بود دستکش پشمی امسال رنگ انگشتهایش فرق داشته باشد.

نور چراغ لامپا افتاده بود روی صورت مادر.
نور زردرنگ یک طرف چهره‌اش بود و آن سمت صورتش، سایه.

زل زده بود به صورت مادر. یاد درس جغرافی افتاد، نیم‌کره زمین؛
خانم‌معلم با آن مانتوی بلند از پنجره بیرون را نگاه کرده بود و گفته بود: زمین مثل توپی هستش که وقتی نور خورشید می‌تابه، یکطرف روشن و طرف دیگه تاریکه.

کره زمین برایش تداعی شده بود. در عالم خود، چراغ لامپا را خورشید و صورت مادر را دنیا فرض کرد.

شب چله بود. اما خانه آنقدر سوت و کور بود که انگار گرد سکوت و کسالت پاشیده شده بود به فضای سرد و نیمه‌تاریک اتاق.

برخلاف امسال، شب یلدای پارسال چراغ توری آنجا پشت پنجره روشن بود. پارسال مهمان هم داشتند. شیشه هم تا این اندازه یخ‌زده و کدر نشده بود.

خودش را به پشت رها کرد کنار کرسی. لحاف را کشید روی سرش. تیرهای چوبی سقف هم انگار حال و روز خوشی نداشتند.

با صدایی که سعی می‌کرد بغضش را پنهان کند، گفت: مگه قرار نبود بیاد؟

نیاز نبود مادر جواب بدهد‌. می‌شد حدس زد او هم خوشحال نبود.

دوباره صدا زد: ننه! دادا چرا نیومد؟

مادر دستکش نیمه بافته شده را با دقت گذاشت روی کرسی.
از کیف دست دوز زیپ دارش یک پنجاه تومانی بیرون کشید و گفت: برو دکان، یه کیلو سیب بگیر بیا.
اگر میومد، تا حالا رسیده بود، شاید ماشین نبوده.

با بی‌میلی خودش را رساند به دکان.
دکاندار از جعبه چوبی چند سیب گذاشت کفه ترازو و گفت: اینم یه کیلو سیب، دیگه چی می‌خوای؟ تخمه نمی‌خوای؟
جواب داد: نه، داریم.

وارد حیاط شد. دیگر باید پشت درب دو لنگه چوبی را چفت و بست می‌انداخت. کار هر شب بود. دستهای یخ‌کرده‌اش را با دهان بخار داد و از راهی که خودش صبح از میان برف‌ها باز کرده بود وارد خانه شد.

باور نمی‌کرد، کفش و ساک پدر پایین اتاق بود، انگار بال درآورده باشد.
با صدای بلند که خوشحالی از آن می‌بارید، صدا زد: دادا با چی اومدی؟

چله امسال هم مثل هر سال برایش زیبا و خاطره‌انگیز شد.


منبع: کانال پستچی در تلگرام
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شب چله نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شب چله ، سینک‌ براق ، کاموا ، نخ ، دستکش پشمی ، رنگ انگشت ، کره زمین ، چراغ لامپا ، کسالت ، سکوت ، دستکش نیمه بافته شده ، تخمه