فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان نیمه گمشده-بخش اول از قسمت نهم

داستان نیمه گمشده-بخش اول از قسمت نهم

ویرایش: 1394/10/19
نویسنده: chaampol

«این گونه موجودات عجیب و ناشناخته زیاد در طبیعت باقی نمانده و به طور معمول خوراک سگ ها و حیوانات دیگر می شوند.
از دیگر موارد عجیب در فرقه جانوران، ازدواج یک فیل با گوریل می باشد. این نمونه بسیار نادر بوده و همان گونه که مشاهده می کنید... »
با عصبانیت تلویزیون را خاموش کردم و کنترلش را شوت کردم آن طرف. می خواهم صد سال سیاه مشاهده نکنید. باشه بابا همه ازدواج کردید، فقط من ماندم. اصلا شما خوب. اَه تف تو این شانس. همین مانده بود راز بقا هم ازدواج پخش کند. اِاِاِ... گوریل را هم گرفتند، من را نگرفتند. یعنی من از یک گوریل کمترم؟
با عصبانیت رفتم تو اتاقم. خواستم به پری زنگ بزنم گورش را گم کند اینجا که یادم افتاد الان باید سر قرار باشد. با بهزاد قرار داشت. همان روز تئاتر که کیارش را به رگبار زنگ بسته بود و او هم جواب نمی داد فهمید کیارش کیس مناسبش نیست. علاوه بر آن عقب افتاده هم بود. دیر عکس العمل نشان می داد. پری آن موقع از بس بهش زنگ زد از مخابرات اخطار گرفت «مشترک گرامی، کور که نیستید می بینید شماره مورد نظر در پیچ است و در حال حاضر پاسخگو نمی باشد. چنان چه یک بار دیگر با این شماره تماس حاصل فرمایید مادرتان را به عزایتان می نشانیم» آن وقت کیارش یک ساعت بعد عکس العمل نشان داد و این بار او پری را به رگبار زنگ بست که خب ما در معرکه شیرین و فرهاد بودیم و سگ صاحبش را نمی شناخت چه برسد به پری که موبایلش را بشناسد. این شد که پری هم جواب نداد و بعد از تئاتر با رو سیاهی در محضر مخابرات تماسی با جوجه شاعرمان حاصل کرد که خب باز هم بی پاسخ ماند‌. کم داشتند‌. من قبلا هم گفته بودم این دو تا اَنگ هم اند. جفتشان را باید بست به یک گاری. قایم باشک راه انداخته بودند. این زنگ می زد، آن جواب نمی داد. آن زنگ می زد، این جواب نمی داد. آخر هم یکی دیگر به آن زنگ زد، یکی دیگر هم به این و بدین ترتیب رابطه شان به فنا رفت. البته جز این هم انتظار نمی رفت. رابطه ای که با دردی عجیب و جفنگیاتی از این قبیل شروع شود، به شکلی عجیب و به گونه ای ناشناخته هم تمام می شود.‌
یکی دیگری که به این زنگ زد بهزاد بود. جوجه ای همانند قبلی با یک تفاوت جزئی در شغلش. این یکی مجری تلویزیون بود. که خب بود که بود! پری دیگر به درجه ای از فلاکت رسیده بود که شغل طرف مقابل برایش پشیزی اهمیت نداشته باشد. همین که شاعر نبود کفایت می کرد‌. و حالا گرگ باران دیده ای بود که از همان تئاتر مثل تف چسبیده بود به بهزاد و یک جوری سرسختانه جلو «به فنا رفتن رابطه» استقامت می کرد‌ که وجدانا اسکار حقش بود.
من هم که اوضاعم گفتن نداشت. از آن روز کذایی تئاتر از شعاع بیست کیلومتری هر سینما و تئاتری رد می شدم یک دفعه صد تا مأمور از در و دیوار مثل لاک پشت های نینجا می ریختند و تعهد نامه شصت و سه صفحه ای ام را جلو چشمم می گرفتند و صد و هفتاد پیوستش را در حلقم فرو می کردند که مگر تو ذلیل شده تعهد ندادی پس اینجا چه غلطی می کنی‌، الان حقت است بشکافیمت یا نه. من هم به شکر خوردن می افتادم که غلط کردم دیگر کلاهم هم این اطراف بیفتد برای برداشتنش نمی آیم و آنها هم بعد از اضافه کردن پیوستی دیگر به پرونده ام و انجام مسئولیت خطیر گرفتن اثر انگشت ولم می کردند.
عمق فاجعه را وقتی فهمیدم که یک روز رو به روی سینما سه بعدی هم جلویم را گرفتند و حتی روز بعدش هم هنگام عبور از رو به روی یک مغازه کتاب فروشی ریختند سرم و خواستند دست به شکاف شوند که ملت همیشه در صحنه جلویشان را گرفتند و از طرف من قول دادند دیگر تکرار نمی شود. هرچه زور زدم نفهمیدم کتاب چه ربطی به سینما و تئاتر دارد که آخر گفتند کلا از هر چیزی که سرش یا تهش یا یک جایش به فرهنگ مربوط شود باید دوری کنم و من فهمیدم تصویری که از من در ذهن ساخته اند تا چه اندازه خاک بر سر و هیچی ندار است.
و حالا پنج روز بود که در خانه به سر می بردم و خود را در این چهار دیواری محبوس کرده بودم. روز سوم دیگر تحمل دونی ام ترکید و شناسنامه به دست رفتم پیش بابا. از روش خودش استفاده کردم. با یک حرکت انتحاری شناسنامه ام را از طرف صفحه دوم پرت کردم جلویش و فقط گفتم «فرهاد» و بعد در افق محو شدم. استاد این روش بود. می دانستم کارم رد خور ندارد و به سه سوت نرسیده بابا جهت پر کردن صفحه دوم شناسنامه ام با اسم فرهاد اقدام می کند.
ادامه دارد...


منبع: به قلم خانوم مهرناز
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان نیمه گمشده-بخش اول از قسمت نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: فیسبوک ، داستان نیمه گمشده ، به قلم خانوم مهرناز ، بخش اول ، بخش اول از قسمت نهم ، قسمت نهم ، قسمت نهم داستان نیمه گمشده ، مهرناز