فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان نیمه گمشده-بخش دوم از قسمت هشتم

داستان نیمه گمشده-بخش دوم از قسمت هشتم

ویرایش: 1394/10/19
نویسنده: chaampol

تئاتر واقع در یک پارک بود. دروغ چرا، من واقعا تا آن روز نمی دانستم در کشوری زندگی می کنم که پارکی دارد فراتر از خیابان های لاس وگاس. از همان لحظه ورود هیبت پارک مرا گرفت. البته‌ نه هیبت خود پارک، هیبتی که آدم های داخلش به پارک داده بودند. اصلا نگوییم پارک، بلا نسبت پارک. یک مشت بچه را ول کرده بودند هر طور دلشان می خواهد این جا بچرند که خب نگفته هم پیدا بود دل این قشر چه می خواست! من که گذرم به هر طرف می افتاد از سی متر قبلش‌ یک «یالله» می گفتم و آخر هم از یک طرف دیگر می رفتم. اصلا یک وضع داغونی بود. انقدر که این ها از لحاظ اخلاقی و چه ‌بسا رفتاری ول بودند، خود ول آن قدر نبود. یعنی یک جوری جو را آلوده و خاک بر سری کرده بودند که من به شخصه دم ورودی پارک ایستادم و با زبان خوش از ورود افراد زیر هجده سال به پارک جلوگیری می کردم. نشد با خشونت، نشد با فحش، نشد با زور، اگر این هم نشد دیگر کتک صد در صد جواب می داد.
پری هم در آن گیر و دار که سگ می زد و گربه می رقصید مرتب به صفحه موبایلش نگاه می کرد، کمی باهاش ور می رفت، بعد سرش را تکان می داد و پشت هم آه های غلیظ می کشید. حوصله ام را سر برده بود. یکی زدم پس کله اش «چه مرگته پری؟» دوباره به صفحه موبایل خیره شد «از صبح هر چی زنگ می زنم کیارش جواب نمی ده» اووووه حالا فکر کردم چه شده!! «نمیده که نمیده فدا سرم. ولش کن بابا» دوباره آه کشید «نگرانشم نهال» یعنی حاضر بودم صد و پنجاه و چهار آدامس موزی دیگر بکنم تو حلقم ولی این جفنگیات را نشنوم «لابد دوز درد عجیبش زده بالا نفله شده» پری: «نگوووو اینجوری دلت میاد؟» حیف که تئاتر شروع شد و حرف در دهانم ماسید. نشد جواب دندان شکنی بهش بدهم.
این جور که از زیر زبان پری حرف کشیدم تقریبا فهمیدم این جوجه شاعر موزمار چه شکرهایی خورده و چه اراجیفی سر هم کرده که پری این طور برایش له له می زد. به پری گفته بود «حس خوب می دی». می گفت «آمدی و یک شبه مسیر زندگی ام را چنان عوض کردی که به هر جا می نگرم تو را می بینم» و یاوه هایی از این قبیل. تو رو خدا ببین ما شکر می خوردیم، این هم شکر می خورد. من و پری بزرگترین هنرمان خوردن همزمان آدامس و دیگر تنقلات بود به گونه ای که در دهان با هم قاطی نشوند یا دیگر خیلی می خواستیم بترکانیم از هنر پرتاب تف به مانعمان رو نمایی می کردیم، آن وقت کیارش شعر می گفت و قابلیت این را داشت با یک خط شعر ملت را خر‌خود کند. ‌جان به جانمان می کردند آخرش همان خاک بر سری بودیم که از پشت کوه آمده بود. تقدیر بود دیگر. یکی را مثل ما نفهمِ مادر زاد بیرون می داد، یکی را مثل کیارش انگل جامعه و عوضی. یعنی آخرش بود. آخر هفت خط و قالتاق بازی، پری هم که خر !!
بیخیال کیارش و شگرد خر کردنش شدم و دوزار حواس باقی مانده ام را دادم به تئاتر. اسم تئاتر بود‌ «بیستون ‌در راه‌ است». اگر بگویم هیچی ازش نفهمیدم دروغ نگفتم. باورم نمی شد ولی تمام مدت سامیار می آمد جلو چشمانم. تا آن موقع نفهمیده بودم انقدر عقده قد و هیکل و‌ صورت جزغاله شده دارم! تازه داشتم به عمق فاجعه پی می بردم و فکر می کردم‌ چقدر این شکست آخری کمرم را خم کرده که از یک طرف صدای پیس پیس به گوشم خورد. خواستم محل سگ ندهم ولی دیدم هرچه می گذرد شدت پیس پیس گفتن ها یک جوری عمیق می شود که هر لحظه احتمال جر خوردن دک و دهان پیس پیس گوینده می رود! سرم را کج کردم و چند صندلی آن‌ ‌طرف تر پسری را در حال بال بال زدن دیدم. خدای من! این چه کاری ست وسط این همه آدم. نمی دانم چرا هرجا می روم باید فرهنگ و فهم و شعور ملت چشمم را کور کند.
یک آن چیزی از ذهنم گذشت. سریع برگشتم سمتش «اسمت چیه» گنگ نگاهم کرد و با لبخند گفت «بهزاد» ای مرده شوووووور. این هم فرهاد نبود. خواستم با چشم غره توپی رویم را برگردانم که گفت «یه دقیقه بغلی ات رو صدا می کنی؟» بغلی‌ام یعنی پری. همااااان پس با پری کار داشت که آن طور بال بال می زد و خودش را هلاک می کرد «نخیر صداش نمی کنم. شمام انقدر پیس پیس کن تا پیس دونِت درآد». دست من نبود. همین که گفت بهزاد است و فرهاد نیست از چشمم افتاد. چشم ازش گرفتم و بی توجه به اطراف غرق در تماشای تئاتر شدم...
ادامه دارد...


منبع: به قلم خانوم مهرناز
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان نیمه گمشده-بخش دوم از قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان نیمه گمشده ، بخش دوم ، قسمت هشتم ، داستان ، نیمه گمشده ، بخش دوم از قسمت هشتم ، تئاتر ، جوجه شاعر ، جوجه ، شاعر