فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیداوصوفی - قسمت شصتم

شیداوصوفی - قسمت شصتم

ویرایش: 1394/10/19
نویسنده: chaampol

پسر من، به جای دختر تو! یعنی چی؟ مگه میشه؟ مگه میشه آدم دختر بزاد، بعد بگه پسر شد! الهه، نفس عمیقی کشید و گفت: تو این خانواده همه چی ممکنه دختر جون! پول عزیزم، پول! همه چیزو ممکن میکنه! گفتم: من بچه نیستم الهه خانم، شما بعد از دریا حامله شدین؛ بهار رو به دنیا آوردین، که تا حالا صد بار اسم مریضیشو عوض کردید! البته اگه واقعا مریض بوده باشه! و اینم یه دروغ دیگه نباشه.... در تمام دوران جنون تدریجی بهار و حبسش تو زیرزمین، هرگز حرفی از پرویز نبود! گفت: برای مش حسن، نوکرم، زن گرفتم؛ یکی از دخترای قشنگ مزرعه.. گفتم همه جا بگید، این بچه ؛ پسر ماست، تا من به وقتش اعتراف کنم؛ که پسر منه و وارث منصور! مثلا برادر دوقلوی بهار، که از ترس دعواهای ارث و میراث این خاندان نزول خور، فراریش دادیم. گذاشتم تو خانواده ی کارگرمون بزرگ شه؛ به وقتش، یعنی زمان لازم دکتر خانواده پروا اعلام میکرد، که پرویز پسر منه؛ یعنی برادر دو قلوی بهار؛ که این یکی کاملا سالمه، ولی به خاطر تک پسر بودن کل خانواده و میراثدار خاندان پروا، پنهانش کردیم؛ تو خونه ی نوکرمون بزرگش کردیم که کسی بش صدمه نزنه! شک هم نکنه ! اون زمانا رسم بود تک پسرای وارث خاندان اربابی ؛ همیشه در خطر حسادت و کینه و قتل بودن! اولا باید اصیل زاده و از زن رسمی و عقدی باشن؛ ثانیا نمیتونستن بچه رعیت باشن و وارث خانواده شن! این راز من و چنگیز بود. گفتم: خب شما پسر صیغه ایش پرویزو پذیرفتید و دادید خانواده مش حسن بزرگش کنه تا یه روز بگین ؛ پسر منصوره و این خانواده وارث ذکور داره؛ اما چی به شما میرسید؟ شما چی از چنگیز خواستید؟ معامله چی بود؟
... لبخند تلخی زد؛ معامله!..
گفتم: بله، من دیگه گول هیچکدومتونو نمیخورم ! در ازای بزرگ کردن پسر رعیت چنگیز، چی ازش خواستین؟ گفت: عجله نکن! من فقط میخواستم برم از این خانواده، از این خونه قدیمی، از این کشور، فقط یه مدت... دیگه حالم داشت به هم میخورد!...از هوای خفه ی اینجا.... گفتم: باید باور کنم الهه خانم؟ کلش منطقی نیست! اصلا باور نمیکنم.باز یه جارو دروغ میگید !....همین موقع؛ زنی زیبا با موی ابریشمی مشکی، وارد شد و چای آورد؛ شباهتش به بمانی، عجیب بود. الهه گفت: همدیگه رو ندیدید؛ نه؟ اسمش نازیه! اینجا زندگی میکنه؛ اولین بچه اردشیر و بهار بمانیه... اما منو دوست داره....گفتم: پس میدونستین منصور با بمانی رفته و مهرانه ای در کار نیست؟ گفت: ما مهرانه رو ساختیم. من و چنگیز! بیتا و مجید رو هم به عنوان بچه هاشون؛ ساختیم که کسی به منصور و بمانی شک نکنه؛ فکر کنن منصور، با زن و بچه های جدیدشه....اینجا نیست.منو طلاق داده و رفته ......طلبکارام کم کم میرفتن....! در حالی که منصور؛ همینجا بود؛ کنار بمانیش... گفتم: دلتون نشکست؟ گفت: برای اون موجود؟ سینی چای از دست نازی افتاد؛ به او نگاه کردم. نگاهش را از من پنهان کرد؛ گفتم: الهه خانم، ببخشید؛ شما درس خوندین؟ گفت: روانشناسی، اتریش، چطور؟! قبل عروسیم...چرا پرسیدید؟.....داد زد:چرا پرسیدی؟؟؟


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیداوصوفی - قسمت شصتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، قسمت شصتم ، اینستاگرام چیستا یثربی ، رمان ، داستان ، داستان پلیسی ، رمان کوتاه ، داستان کوتاه