فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیداوصوفی - قسمت شصت و هشتم

شیداوصوفی - قسمت شصت و هشتم

ویرایش: 1394/10/30
نویسنده: chaampol
چرا آرش اینارو به تو گفته ؟ تو که از خاندان ما نیستی؟ گفتم: شاید! شایدم باشم؛ فکر کردید فقط خودتون دروغ بلدید؟ شاید منم دروغایی گفتم. سمانه رو کشتی، عشق منصورو ....و منصور به خاطر انکار وجود روژان، خواهر ناتنیش سکوت کرد؛ گذاشت عشق سابقش کشته شه ؛ ولی شریکی تو اسم پدر و ارثش نداشته باشه؛ پس الان این کیه جای سمانه بازی میکنه؟ گفت: چرا باید بت اعتماد کنم؟ تا حالا هر چی خواستی جواب گرفتی؟ گفتم: خب تا حالا چرا اعتماد کردید؟ گرچه همیشه دروغ گفتید! جمشید گفت: میتونستیم هیچی نگیم. میتونستیم از خونه بیرونت کنیم! گفتم: چرا نکردید؟ چرا همیشه همه تون جواب منو دادید؟ آهی کشید و گفت: خیلی طول میکشه بفهمی دنیا یه معامله ست؛ اونی که، رو ؛ بازی میکنه زودتر جواب میگیره؛ جلوی تو رو بازی کردیم؛ چون ماهم ازت چیزی میخوایم؛ آخرش... گفتم: کلی دروغ گفتید! تاکید کرد: بعضیاش! اما حالا که آرش من طرف تویه، دیگه دروغ نیست. گفتم: بگو این سمانه کیه؟ تو مهمونی دیدمش ...دیشب..یه بارم تو اداره ی پلیس!..... همه ش؛ زمینو نگاه میکنه؛ مثل خجالتیا... گفت: یه آدم اجیر شده! گفتم: نه! امکان نداره؛ آرش گفت یکی از افراد خانواده ست! بم میگی یا باز از آرش بپرسم؟ گفت: اون بچه ناراحته، قاطی ماجراش نکن!.... گفتم: پس خودت بگو!... سکوتی کرد؛ گفت: سمانه فعلی، همون بمانیه! گفتم: بله و هیچکدوم ! نه سمانه و نه بمانی! خدایا شک کرده بودم! از نوع بغل کردنش تو اتاق منصور فهمیدم. وقتی تو بغلم گریه کرد.. ، یه جوری بود انگار نقش بازی میکرد؛ حدس زدم بمانی کنار تو نیست؛ اما کجاست؟ بمانی چی شده؟ گفت: بمانی، نمیدونم! اما استاد نقش بازی کردن اینجاست. گفتم: بله، یکی که استاد گول زدن آدماست، با دوگریم متفاوت! من همیشه سمانه و بمانی رو توی شب و سایه دیدم؛ چون استاد کارشو خوب بلده، روانشناسی خونده و حاج علی گفت: تو زمان دانشجویی؛ تو اتریش تاتر بازی میکرده! خانم الهه پروا که جای خودش، سمانه مرده و بمانی گمشده بازی میکنه! میدونی اولین بار از صداش شک کردم!
شبی که پیشش بودم ؛ حیاط تاریک بود؛ حس کردم بمانی داره حرف میزنه؛ چون اتاق شمام تاریک بود. حالا فقط چند سوال، بعد تو شرایط معامله رو بگو! فقط اگه این بارم دروغ بگی تاوانشو آرش جونت میده! گفت: اسم اون بچه رو قاطی این ماجراها نیار! چی میخوای؟ گفتم: بمانی واقعی که بش تجاوز کردید کجاست؟ چرا الهه با لیسانس روانشناسی، مثل تبهکارا داره نقش این دو نفرو بازی میکنه و سوال مهمتر! سمانه مرده، کشته شده! ولی بمانی چی؟ اصلا بعد از اون تجاوز، زنده بود؟ باور کنم با منصوری عروسی کرد که بش تجاوز کرده؟!..... یا شایدم زنده مونده؟... خوبم زنده مونده؛ اما نه با شما.. ضد شما!.... تنها کسی که همه تون ؛ ازش می ترسید؛ تنها دشمن واقعی شما!هر سه خانواده...مشکات؛ پروا؛ اقتداری....اسمش بیاد می لرزن.... دختر مو روشن!...


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیداوصوفی - قسمت شصت و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، قسمت شصت و هشتم ، اینستاگرام چیستا یثربی ، رمان ، داستان ، داستان پلیسی ، رمان کوتاه ، داستان کوتاه