فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیداوصوفی - قسمت شصت و هفتم

شیداوصوفی - قسمت شصت و هفتم

ویرایش: 1394/10/30
نویسنده: chaampol
یعنی روژان، خواهر منصور پرواست؟ تک فرزند خاندان پروا و تک وارث! و حتما نمیدونسته چقدر پولداره، تو اون خانواده پسر خانواده، همه دارایی رو تصاحب میکنه و اگه بخواد، مقرری کمی به خواهرش میده؛ چون پدر قبل از مرگش، معمولا همه چیزو به اسم پسر میکنه؛ چه برسه به اینکه چنگیز، عاشق پسرش بوده! صوفی گفت: و اولین تیرو پسرش به زانوش زد! حالا همه چیزو یادم میاد. گفتم: چرا، چرا چنگیز باید می مرد؟ اون که همه اموالو به اسم منصور کرده بود، دیگه نگرانیش چی بود؛ سمانه هم که چیزی نمی خواست. علی گفت: پس کو اون تیاتردرمانی که میگفتی؟ وگرنه با وثیقه آزادشون نمیکردم. گفتم: پلیسای گشت اینجان، احتمالا امشب کسی رو نمیکشن، چون من و صوفی شاهد بودیم؛ فردا، من برنامه مو اجرا میکنم؛ تک تک اینا با هم که باشن هماهنگن و دروغ میگن. علی گفت: دو تا از بچه هارو میفرستم هواتو داشته باشن؛ اول کجا میری؟ گفتم: پیش مشکات بزرگ و زنش روژان، البته اگه زنش باشه! صبح ناگهانی در خانه جمشید را زدم؛ خیلی طول داد تا باز کند. از دیدن من جا خورد؛ گفت: راستش روژان یه کم حالش خوب نیست! گفتم: با روژان کاری ندارم؛ اومدم سر یه چیزی با شما صحبت کنم؛ گفت: چی؟ گفتم: جای قبرش؟ میدونم مرده؛ فقط جای قبرشو میخوام و فقط شما میدونین. گفت: چنگیز؟
گفتم: اونکه تو باغ خونه خودش خاکه، من قبر اون یکی رو میخوام؛ آرش همه چیزو بم گفته، کجا خاکش کردین؟ گفت: من نمیفهمم؛ گفتم: قبر سمانه! وقتی چنگیز دخترشو ازش میگیره و میده باغبونشون بزرگش کنه، سمانه ساکت نمیشینه، بچه شو میخواست؛ هیچی از ثروت چنگیز نمیخواست! فقط دخترشو! براش جنگید؛ میخواست خودش بزرگش کنه؛ ولی چنگیز اطمینان نداشت؛ میترسید دختر کلفت یه روز حقیقتو آفتابی کنه و برای دخترش ادعای ارث کنه؛ پس باید سر به نیست میشد و این کار رو به تو سپرد! چون همه خونواده میدونستن تو هیچ حس انسانی نداری و کارای سخت رو راحت انجام میدی؛ تجاوز به بمانی، کشتن پدر خونده ت، اکبر مشکات و خدا میدونه چه کارای دیگه ای... آرش گفته کار تو بوده! فقط چطوری؟ و جسد کجاست؟ گفت: خفه ش کردم! بش گفتم روژان اینجاست؛ گولش زدم تا بیاد و بخواد دخترشو ببینه؛ گفتم: جسدش؟ گفت: پیدا نمی کنید، نگردید! گفتم: آرش گفته همین جاهاست. گفت: اردشیر کارخونه داره، بسازبفروشم هست؛ مصالح ساختمانی و سیمانی میفروشه، بعد تو خونه های بالای شهر کار میذارن؛ سمانه اونجاست، لای بلوکای سیمانی، یه مجسمه سنگی سی ساله، آره، همین سنو داشت که کشتمش؛ کل برج اردشیرم که نمیتونید خراب کنید؛ اما چرا آرش اینارو به تو گفته؟ تو که از خاندان ما نیستی؟ گفتم: شاید!...


منبع: برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شیداوصوفی - قسمت شصت و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شیدا و صوفی ، قسمت شصت و هفتم ، اینستاگرام چیستا یثربی ، رمان ، داستان ، داستان پلیسی ، رمان کوتاه ، داستان کوتاه