فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان نیمه گمشده-بخش چهارم از قسمت نهم با عنوان فیس بوک

داستان نیمه گمشده-بخش چهارم از قسمت نهم با عنوان فیس بوک

ویرایش: 1394/10/30
نویسنده: chaampol
انگار مهندس قالتاقمان رفت در شوک. چون چند دقیقه بعد دیدگاه ازش خارج شد «هانی تویی؟» تازه فهمیدم این «هانی» که این ها می گویند همان فحش خودمان است «نمی دونستم میمون پسندی» این وسط فرهاد و یاسی هم انگار به مشکل خورده بودند. فرهاد رم کرده بود و دقیقه ای یک بار می نوشت «برو به ما نمی خوری...» و یک سری اراجیف از این قبیل. فرهاد: «اِ هانی. پسند کدومه. دیدم حیوونی عکسش افتاده اینجا گفتم یه سلامی بکنم» یعنی من تا امروز نمی دانستم گوش هایم انقدر درازند. به دختر بند انگشتی هم می گوید حیوونی «عیب نداره هانی. اون حیوونی، تو هم که حیوونی، بالاخره خون خون رو می کشه» در همین گیر و دار سر و کله شصت سانت خانم پیدا شد «فرهادم اینجا چه خبره؟؟؟ این ایکبیری کیه زیر عکس من» یعنی تخم چشم هام پرت شد تو صفحه کامپیوتر. این چی گفت؟ چه شکری خورد؟؟؟؟ گفت فرهادم؟؟؟؟؟؟؟؟ «آخه زیقــی من چی بگم به تو. میمونِ توی عکسو ول کردی، چسبیدی زیر عکس. من به فرهاد بگم «فرهادم» تو هم بگی «فرهادم» پس فرق من با شصت سانت دختر چیه» یعنی دوست داشتم کله کنم تو صفحه و خرخره اش را بجوم. یک ثانیه بعد دیدگاهش خارج شد. من نمی دانم مگر شصت سانت قد هم راه خروج دارد که دیدگاه ازش خارج می شود «تو بیجا می کنی بگی «فرهادم» » یک دفعه مغزم از کار افتاد. فرهاد همزمان هم به من مسیج داد هم زیر عکس دیدگاه !!! با کجایش مسیج داد، با کجایش دیدگاه نمی دانم. فقط با خودم درگیر بودم که این چند تا مخرج دارد!!! دیدگاه را چسبیدم و مسیج را به درک واصل کردم «هانی ها چه خبره شلوغ کردین... » بقیه اش حرف مفتش را نخواندم‌. قاطی کردم «میمون خانم اگه تو سرتو بکنی تو غارت و از لونه ات بیرون نیای این جوری نمیشه. اینی که تو بهش می گی «فرهادم» ما هیچی بهش نگفتیم. کامپیوترو روشن کردیم یه آدامس انداختیم بالا، خودش اومد» نگذاشتم کار به دیدگاه آنها برسد، بشمار سه یک دیدگاه دیگر خارج کردم «اعتماد به نفست ستودنیه ولی نگران نباش. گوریل رو با اون فضاحت گرفتن، تو که دیگه یه میمون بندانگشتی بیشتر نیستی‌. یعنی یه فیل پیدا نمیشه بیاد اینو بگیره؟؟» دیدگاه بعدی «نبــــووود؟؟؟» تقریبا «د» آخر را هنوز تایپ نکرده بودم که یک دفعه صفحه سیاه سفید شد و چندتا خط از این ور صفحه وصل شدند آن ور صفحه و چند ثانیه بعد کلا تصویر و صفحه و دیدگاه و فیلتر و هرچه بود و نبود به فنا رفت.
بعد از اینکه مغزم شرایط را آنالیز کرد و سیستمم بالا آمد با پرس و جو از پری فهمیدم انگار عمق فاجعه خیلی زیاد بوده و در عرض یک ربع گند زدن به فیسبوک را به اوج خودش رساندیم و ریپورتمان کردند. نه که فقط از فیسبوک، کلا از دنیای مجازی دیپورتمان کردند‌. حیف شد نتوانستم بند انگشتی را ادب کنم، حرف هام در گلو ماند‌. فحشی آب دار نثار او و فرهاد و ننه باباهایشان کردم که این چنین انگل ها را پس انداختند و باعث شدند از مجازیجات هم مثل فرهنگیجات با تیپ پا بیرونم کنند.
یعنی یک کدام از این فرهادهای کوچه خیابان، سگشان شرف داشت به این ها. بابا هم راهکار نمی دهد، نمی دهد، نمی دهد، وقتی می دهد چشم ملت را کور می کند‌. چه بود این فیسبوک.
ریلیشن شیپ هم آنطور که من فهمیدم یک جایی بود مثلا نزدیک شمال. یکی دو هفته ای می رفتند و برمی گشتند. کلا دنیای خراب شده مجازی هرچه بود مفت هم گران بود. راه من کلا ازش جدا بود‌. روحیه ام با قوانین خاک بر سریش سازگاری نداشت. همان با کاسه چه کنم، چه گِلی به سرم بگیرم، برم تو کوچه خیابان پیِ فرهاد یابی ام سنگین ترم. عطایش را به لقایش بخشیدم و کیس به بغل رفتم پیش بابا و کیس را پرت کردم جلویش «فیلتر اوردن هنر نیست، گر می توانی فرهاد بیاور». شناسنامه ام را برداشتم و در افق محو شدم...
ادامه دارد...



منبع: کانال پستچی در تلگرام
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان نیمه گمشده-بخش چهارم از قسمت نهم با عنوان فیس بوک نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان نیمه گمشده ، بخش چهارم ، قسمت نهم ، عنوان ، فیس بوک ، اراجیف ، صفحه کامپیوتر ، مسیج