فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان نیمه گمشده-بخش سوم از قسمت دهم با عنوان لاف

داستان نیمه گمشده-بخش سوم از قسمت دهم با عنوان لاف

ویرایش: 1394/10/30
نویسنده: chaampol
یک جایی هست به اسم لاف زنی مثل باتلاق می ماند. خیلی هم عمیق است. تا وقتی نیفتادی توش همه چیز عادی پیش می رود اما امان از وقتی که بیفتی توش. آن وقت است که هرچه دست و پا می زنی بیشتر فرو می روی. آب و هوایش هم مفت گران است. ورودی چشم و گوش را می بندد عوضش دهانت را یک جوری باز می کند که تا ته فی خالدونت شکاف بردارد. دهان هم که تا مرز شکاف باز شود، راه یاوه گویی و قمپز و شر و ور و این چیزها هم تا همان مرز باز می شود. منتها فرقش اینست که اینجا خود طرف را می شکافد.
همه مردم به صورت نرمال شاید سالی ماهی یکی دو بار گذرشان به آن جا بیفتد اما خب من طی قراری نانوشته روزی سه بار با جفت پا می پریدم توش. می گویند آدم را سگ بگیرد جو نگیرد همین است. الان هم جو گرفته بودم با جفت پا پریده بودم توش و منتظر بودم خری بیاید و باقالی هایم را بارش کنم.
همچنان از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کردم و آدامسم را تا مرز چسبیدن به شیشه باد می کردم که چشمم افتاد به یک تالار عروسی. از فکری که در سرم جفتک می انداخت اختیار آدامس از دستم رفت. جوری بادش کرده بودم که یک ورش چسبیده بود به شیشه. همین که ترکاندمش همه اش چسبید به صورتم. یک دفعه داد زدم «نگه دار» بهزاد عین سکته ای ها زد رو ترمز. با پری برگشتند سمت من که چشم هایشان چهارتا شد. گوشه شال پری رو کشیدم و با تف آدامس ها رو از رو صورتم پاک کردم و چسباندمشام به شیشه ماشین. لامصب یکی دو تا هم نبود که، بحث یک بسته کامل بود. مگر تمام می شدند. پری جیغش رفته بود هوا، بهزاد از اینکه سر ماشینش این بلا را اوردم صورتش را چنگ می زد. شیشه با آدامس پر شد. داشتم بقیه آدامس ها را می چسباندم به صندلی که بهزاد یکی زد تو سر خودش، یکی تو سر پری. هنوز آدامس ها را کامل از صورتم پاک نکرده بودم ولی قبل از اینکه یکی هم بر فرق سر من بزند با جفت پا از ماشین امدم بیرون و کله کردم سمت تالار.
پیرمردی فوکل کراوات و شیک پوش با نیشی باز شده تا پس کله اش، دم در ایستاده بود. هرکی می آمد، دستش را می گرفت و فشار می داد، یک دور نفس می گرفت و می گفت «خوش اومدین» یک تالار به این بزرگی، با این همه مهمان و سگ و سوت حتما یک فرهاد دارد دیگر. وقت را هدر ندادم. رفتم جلو. رو به روی پیرمرد ایستادم و تند تند بلغور کردم «مبارک باشه ایشالا خوشبخت بشن» چشم هایش شده بود اندازه دو تا گوجه !!!! با تعجب سرش را بالا پایین کرد «ممنون دخترم...» پریدم وسط حرفش «حاجی بی زحمت این فرهاد ما رو صدا کن بیاد» ابروهایش پرید بالا «فرهاد شما؟» نگو نداریم که آن وقت دک و دهن برایت نمی گذارم. این همه آدم یعنی یک فرهاد بینشان نیست؟ «آره دیگه، فرهادمون» صدای قورت دادن آب دهنش امد «شما؟» ماندم چی بگم «از آشناهاشم» نیمچه لبخندی زد «خب بفرما تو دخترم» چشم هایش را روی صورتم چرخاند فکر کنم داشت ته مانده آدامس ها را نگاه می کرد «نه حاجی بگو بیاد کار داریم باید بریم» رنگش پرید «کی هستی دخترم» ای بابا گیر سه پیچ داده ها «حاجی میری صداش کنی یا خودم برم» یک دفعه کبود شد. فکر کنم اعصابش هم کبود شد دم تالار داد زد «بت میگم کی هستی» جوری عربده کشید که گفتم الان یکی هم می خواباند زیر گوشم. پری و بهزاد هم آمدند. پری که می دانست باز چه معرکه ای راه انداختم ولی بهزاد با دهان باز شده نگاه می کرد. یک دفعه شالم توسط پیرمرده کشیده شد «مگه باتو نیستم؟ کی هستی؟ فرهادو از کجا می شناسی»
یعنی حاضر بودم تا خود خانه کله ملق بزنم. فرهادو از کجا می شناسی یعنی فرهاد دارند. نیشم را جمع کردم و برای اینکه مراحل مقدماتی زیاد طولانی نشود و زودتر فرهادم را بدهند گورمان را گم کنیم، گفتم «زنشم» شالم را ول کرد. چند دقیقه بی صدا و بی حرف نگاهم کرد. دست کشید به صورتش دوباره نگاهم کرد.‌چشم هایش را مالید دوباره نگاهم کرد. اه حوصله ام را سر برد «پانتومیم اجرا می کنی پیری؟ برو بگو فرهاد بیاد»
یک دفعه دوید تو و چند دقیقه بعد کل تالار دم در صف کشیدند. با پری و بهزاد شانزده ردیفِ صف شده جلوی تالار را نگاه می کردیم و زور می زدیم بفهمیم یعنی چه که یک دفعه عروس با کله پرید بیرون «کوش؟» همان پیرمرده پشت سرش امد بیرون و من را نشان داد «اوناهاش»
ادامه دارد...


منبع: به قلم خانوم مهرناز
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان نیمه گمشده-بخش سوم از قسمت دهم با عنوان لاف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان نیمه گمشده ، بخش سوم ، قسمت دهم ، عنوان ، لاف ، آدامس ، پری