فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چگونه با پدرت آشنا شدم؟! - « نامه شماره 35 » (سیندرلا بازمی‌گردد!)

چگونه با پدرت آشنا شدم؟! - « نامه شماره 35 » (سیندرلا بازمی‌گردد!)

ویرایش: 1395/3/21
نویسنده: chaampol

بی‌مقدمه برویم سر اصل مطلب چون هم من مچ دستم ورم کرده است هم تو آن‌قدر گستاخی که در نامه پاسخت اصرار کردی هرچه زودتر تهش را بگویم تا دق نکرده‌ای. بهتر است بروی خدایت را هم شکر کنی که می‌خواهم آخرش را برایت بگویم چون پدر روشنفکرت عقیده دارد تهش را برایت باز بگذاریم تا تصوراتت را خراب نکنیم و حواسش نیست ته داستان ما آن‌قدر بسته است که تو الان بچه ما هستی! به‌ هرحال برگردیم به آن روز که در قهوه‌خانه سیبیل قباد را با تکه نباتی که از آن زن فالگیر گرفته بودم، ریختم توی چای و سر کشیدم. همه چیز دور سرم چرخید و وقتی چشمم راباز کردم، دلم پیچ می‌خورد. قباد کنارم نشسته بود و دود قلیونش را توی صورتم فوت کرد. از سرجایم بلند شدم و روی صندلی‌ام ایستادم و داد زدم: «آقایونی که تمایل به ازدواج دارن دستا بالا. با در دست داشتن شناسنامه ساعت 3 جلو در خونه ما باشن. هرکی متمایل‌تر بود، یک دستگاه شورلت دسته دو تمیز درحد کار نکرده میبره. این دیگه آخرین شانستونه من زنتون شم.»
از روی صندلی پایین آمدم و لباس‌هایم را تکاندنم و از قهوه‌خانه بیرون آمدم. 10سالی بود که بابا شورلتش را در پارکینگ گذاشته بود تا یک مشتری دست به نقد درست حسابی گیرش بیاید و تنها مشتری‌اش دایی منوچهر بود که فقط حاضر بود شورلت بابا را با بند ناف فریز شده، یکی از بچه‌هایش تعویض ‌کند. به‌ هرحال هرکسی هم داماد خانواده می‌شد، وقتی خودرو را می‌دید بی‌خیالش که نمی‌شد هیچ، یک پولی هم دستی می‌داد به بابا تا وا بدهد. نزدیک خانه شدم تا خودم را برای تجمع مردان آماده کنم که دیدم پسری درحال چسباندن کاغذی روی در خانه‌مان بود. راستش را بخواهی این یک قانون است که همیشه اگر محل نگذاری، سیندرلاها خودشان به محل لوس بازیشان برمی‌گردند. پشت سرش ایستادم و منتظر شدم کاغذ را بچسباند که یقه‌اش را محکم از پشت سرش گرفتم و سوت زدم. بابا تا کمر از پنجره بیرون آمد و موقعیتم را پیدا کرد. چشمکی زد و یک گونی از بالا انداخت و افتاد روی سر شکارمان. سوت دوم را بابا زد و مامان در خانه را باز کرد و طنابی را دور پاهایش حلقه کرد و من هم هلش دادم داخل حیاط. مانده بودم در این وضع چطور به مامان بگویم مرسی که با آن جذبه‌ و متانتت برایم شوهر شکار می‌کنی، اما قبل از این‌که واکنشی نشان بدهم سوت سوم را مامان زد و امید درحالی‌ که یک صدای غودای ممتد از خودش در‌می‌آورد، از راه پله‌ها قل خورد و زیر پای آقای سیندرلا را گرفت تا از جا بلندش کند و از پله‌ها بالا رفت. هرکار در زندگی‌ام نکرده باشم، یک همدلی و همراهی خاصی درخانواده‌ام ایجاد کرده بودم و می‌توانستم بگویم آن روزها دیگر ما یک تیم بودیم که اول و آخر همه‌مان آرزوی تأهل و بالندگی من بود. پشت سر امید به داخل خانه رفتیم و امید انداختش وسط خانه. بابا گلدان روی میز را برداشت و خیز برداشت طرفش که جیغ زدم «نزن مخش عیب میکنه بابا! هدفمون شوهر سالمه» بابا یک قدم عقب کشید و شستش را بالا برد و گفت: «نه حواسم هست. برو دارمت» نزدیک‌تر شدم و گونی را از کله‌اش بیرون کشیدم. موهایش هوا رفته بود و تند نفس می‌کشید. چندبار چشمانش را باز و بسته کرد و چند نخ گونی از دهانش به بیرون تف کرد که مامان گفت: «امیر وزوزو؟!» مامان را با طنابی که در دستش بود، دیدی زد و گفت: «خانم مظفریِ بازرس؟» مامان به پهنای همه جایش پفی کرد و با سر تأیید کرد. من و بابا و امید هم همدیگر را نگاه کردیم چون این داستان تکراری را 10سالی بود می‌دیدیم. آدم‌ها در خیابان مامان را می‌دیدند و رنگ و رویشان سفید یخچالی می‌شد و یاد دوران مدرسه‌شان می‌افتادند که مامان به‌عنوان بازرس می‌رفت سر و تهشان را یکی می‌کرد و تا چند معلم و شاگرد خودشان را نخیسانده بودند، مدرسه را ول نمی‌کرد. هربار هم هرکدام از آن شاگردهای تنبان خیس شده، مامان را می‌دیدند، بی‌اختیار زانو می‌زدند و برای مامان یکجورهایی حس و حال میتی کومان در فضا زنده می‌شد. امیر با آن ته‌ریش و هیکل نره غولش شروع به لرزیدن کرد. مامان چند قدم به امیر نزدیک شد و امیر درحالی که خودش را روی زمین به عقب می‌کشید، گفت: «خانم مظفری غلط کردم. 10‌سال گذشته از اون قضیه..دیگه اونکارو نمی‌کنم.. بخدا فقط اومده بودم کتمو بگیرم» مامان نزدیک‌تر شد. امیر جیغ نازکی زد و مامان گفت: «وزوزو یادته اون موقع بهت گفتم اگه پسر خوبی بشی جایزه داری؟» امیر با سرش تأیید کرد و مامان ادامه داد: «حالا وقتشه کادوتو بهت بدم. ایناهاش، دخترمه! میتونی بگیریش، هیچ‌کسی‌ام کاریت نداره. مبارکت باشه پسرم» روی نوک انگشتانم ایستادم و با ذوق گفتم: «با یه دستگاه شورلت دسته دو درحد کار نکرده روش!» بابا گلدان را روی میز گذاشت و گفت: «غلط کردی!» امیر نگاهم کرد و لبخند رضایت‌بخشی روی صورتش نقش بست که دلم را ریخت و گفت: «این شورلته چند کیلومتر کار کر
ده؟» بابا دوباره گلدون را برداشت که زنگ خانه را زدند. امید آیفون را برداشت و گفت: «اشتباه اومدی داداش» حدس می‌زدم پسرهای محل برای قرعه‌کشی شورلت آمدند که امید گفت: «چه خبره این‌جا همه دنبال کتشون می‌گردن؟ یکی اومده بود می‌گفت تیکه کتمو می‌خوام!» مامان امیر را از سرجایش بلند کرد. امیر لباسش را تکاند و گفت: «کت من قهوه‌ایه. می‌دونم تو این خونه ست» امید گلدان را از دست بابا گرفت و گفت: «آره این پسره‌ هم گفت قهوه‌ای»
همیشه همین‌طور بود که نعمت یا برای من نبود یا آن‌قدر زیاد بود که زیر دستم درمی‌رفت. از پله‌های خانه پایین دویدم تا آن یکی سیندرلا را هم پیدا کنم، اما گندی زده بودم که آن موقع فهمیدم. در خانه را باز کردم و به اندازه دو خاور لب پُر از انواع مردها و مذکرین به داخل خانه ریختند! می‌دانم گیج شدی چون این نامه به غیر از تو به دست هرکسی بیفتد، نمی‌داند اسم پدرت چیست اما تو خوب می‌دانی. هرچند شاید هم...! هیچی ولش کن. بهتر است صبر کنی چون داستان ما هنوز تمام نشده..
می‌بوسمت دختر گستاخم- مادرت


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره چگونه با پدرت آشنا شدم؟! - « نامه شماره 35 » (سیندرلا بازمی‌گردد!) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: چگونه با پدرت آشنا شدم ، قصه ها ، قسمت سی و پنجم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، نامه شماره 35