فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -  قسمت هفتم

آپارتمان شماره 25 - قسمت هفتم

ویرایش: 1395/4/1
نویسنده: chaampol


تقریبا 10روز است که از مرگ من می‌گذرد. خوبی مرگ من این بود که همه می‌دانستند من به قتل رسیده‌ام، به غیر از پلیس و پزشکی قانونی که وقتی آمدند، گفتند از زاویه افتادنش معلوم است به خاطر پاشنه بلند کفش روی پله‌ها سُر خورده‌ام و ضربه مغزی شده‌ام. روبه‌روی جاکفشی جلوی در ایستاده بودم و به در بسته‌اش خیره شده بودم. ما روح‌ها نمی‌توانیم دستمان را بگیریم به در کمد و بازش کنیم اما می‌توانیم باد تولید کنیم و در‌ها را باز کنیم و اگر خیلی خلاق و شیرین هم باشیم، صدای زوزه هم دربیاوریم. در جاکفشی باز شد. کفش‌هایم نبود. هیچ کدامشان نبود. تنها چیزی که خوب یادم است، این بود که من فقط یک کفش پاشنه بلند داشتم که آن هم هیچ وقت نتوانستم بپوشم چون از سینا بلندتر می‌شدم و اوضاع روح و روانش بهم می‌ریخت. ولی آن روز همان کفش توی پاهایم بود و یک لنگه‌اش روی پله‌ها افتاده بود. به طرف آشپزخانه رفتم. صدای سوت کتری روی گاز آمد و با صدای خندیدن سحر قاطی شد و درخانه باز شد. یک هفته‌ای بود که خودش را انداخته این‌جا و هرشب برای سینا و سیروس غذا درست می‌کند و می‌برد پایین. می‌گوید، می‌خواهد قاتل من را پیدا کند اما از روزی که آمده تنها کاری که می‌کند، این است که روزها ماساژور برقی‌ سرم را دور شکمش می‌بندد و دور خانه راه می‌رود تا چربی‌هایش را بلرزاند و آبش کند. سینا در خانه را باز کرد و با دستش اشاره کرد، سحر وارد خانه شود. سحر کفشش را درآورد و شوتش کرد گوشه خانه و گفت: «چرا در جاکفشی بازه؟» سینا به طرف کتری دوید و گفت: «گند زدی که سحرجان. کتری سوخت» سحرجان!! به آن گودزیلا که وقتی می‌خندید تیزی دندان نیشش از پشت لب‌های درشتش برق می‌زد، گفت: سحرجان! سحر کیفش را انداخت روی مبل و گفت: «گفتی چی زدم؟!» سینا سرجایش ایستاد و به سحر نگاه کرد و گفت: «میگم ناهار خوردی؟» سحر به سینا نزدیک‌تر شد و گوشه دماغش بالا رفت؛ مهزاد درحالی‌ که یک مشت کتاب توی دستش بود، از اتاق سینا بیرون آمد و گفت: «سینا شاکری کتاب طب سنتی داری؟» سحر جیغ زد و سینا از سحر فاصله گرفت و داد زد: «این‌جا طبقه سوم نیست مگه؟» مهزاد کتاب‌ها را پایین گرفت و گفت: «چرا دیگه خونه خودتونه، سلام» سحر دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و نفس عمیقی کشید. مهزاد کتاب‌ها را ریخت وسط خانه و گفت: «من از دیشب اینجام هی میخوام از اتاق بیام بیرون به سحر بگم که من اینجام هی یادم میره» سحر به طرف اتاق رفت و مهزاد پشت سرش راه افتاد و از جیبش سیگاری درآورد و گفت: «یه چیزی با ماست قاطی کردم، کشیدم. ناجور فاز داد ولی عوارضش اینه که تلفظ اَ رو خراب می‌کنه لامصب» سحر توی اتاق ایستاد به مهزاد نگاه کرد و گفت: «ماستو میکشن؟» مهزاد سیگارش را گوشه دهانش گذاشت و گفت: «من بلدم، ولی تو مثل این‌که بلد نیستی پیغامگیر پاک کنی» سحر چندبار پشت سر هم پلک زد. یادم است روزی که مهزاد کله‌اش را بنفش جیغ کرد توی ساختمان جلسه اضطراری گذاشتیم و شمع روشن کردیم و برایش آرزوی سلامتی روح و روان کردیم و سیروس مدام با بغض می‌گفت: «مگه لخت خرمایی چشه که رفته بنفش کرده» اما حالا می‌فهمم چیزی سرش می‌شود. سحر کمد را باز کرد و دنبال ماساژورم گشت و گفت: «کدوم پیغامگیر؟» مهزاد دکمه تلفن توی اتاق را زد و بعد از چندتا پیغام مادرشوهرم که توی همه‌شان داشت با شوهرش حرف می‌زد که کدام دکمه را بزند تا قطع شود، پیغامی صدای سحر آمد؛ «نیکی فردا ساعت 3 اومدم درو باز نکنی خودمو به برق ماشین وصل می‌کنم جلوی در.شنیدی چی گفتم؟» سحر در اتاق را بست و به تلفن نگاه کرد. پیغام‌هایش یادم نمی‌آمد. مهزاد سیگارش را روشن کرد و زد پیغام بعدی. «نیکی من وحشی‌ام. برقو میندازم تو جوب تا ته خیابون ولیعصر خشک بشن. فهمیدی؟ منو جدی می‌گیری؟ درو باز می‌کنی» پیغام بعدی «نیکی دارم سیم می‌خرم، چیزی تو راه نمیخوای بگیرم؟» چشم‌های سحر سرخ شد و به مهزاد نزدیک‌تر شد. خودم یادش داده بودم چه شکلی سرخشان کند. مهزاد خندید و گفت: «با برق ماشین آخه اژدها؟» سحر دستش را دور گلوی مهزاد گره زد و گفت: «من این‌جا نیمدم بچه» مهزاد همرنگ کله‌اش شد و دود توی دهانش را فوت کرد توی صورت سحر. باد مرموز تولید کردم و در اتاق را بهم کوبیدم و درهای کمد را پشت سر هم باز و بسته کردم تا سحر ولش کند. سحر و مهزاد به درها خیره شدند و هردو با هم جیغ زدند. سحر مهزاد را ول کرد تا بیرون برود که در را رویش بستم و کوبیده شد به در. از اتاق بیرون آمدم تا سینا را پیدا کنم که روحم دو شقه شد. سینا دور آشپزخانه با پالتوی سحر که توی دستش گرفته بود، داشت تانگو می‌رقصید. خز پالتوی سحر را ناز کرد و صدای سیروس از راه پله می‌آمد که داد می‌زد: «باز یه چیزی داره می‌سوزه پس فردا نگید من اونجا چه کار می‌کردم. من نگران تغذیه تونم. به خدا غذای سوخته کربن داره سرطان‌زاست. کمی تحقیق بد نیست، کمی سواد..»
سیروس درخانه را باز کرد و سینا را وسط آشپزخانه دید و داد زد: «وحشی ولش کن بندازش اینور!»
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت هفتم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، مرگ