فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -  قسمت  ششم

آپارتمان شماره 25 - قسمت ششم

ویرایش: 1395/4/1
نویسنده: chaampol

سحر روی صندلی‌های آلاچیق حیاط نشسته بود و هنوز داشت دماغش را بالا می‌کشید و شیده و مهزاد و سینا و سیروس روبه‌رویش نشسته بودند. آن‌قدر کولی‌بازی درآورده بود و گریه کرده بود که همه را کشانده بود توی حیاط. به صورتش نزدیک‌تر شدم. دماغش را عمل کرده بود و گوشه‌های چشمش زیادی بالا رفته بود. تنش از سرما لرزید و خودش را گرفت و گفت: «الهی بمیرم حالم ازش بهم می‌خورد ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر زود و چندش بمیره. سرده چقدر نه؟» مهزاد که هنوز دست‌هایش با طناب به هم بسته بود و تلاش می‌کرد، بازشان کند، گفت: «میگن وقتی یه روح از بغلت رد میشه، تنت این‌طوری سردش میشه بعدشم مو به تنت سیخ میشه» سحر از جایش پرید و شیده داد زد: «مهزاد ببند» سحر هم نیمکتی دوران دبیرستانم بود که آخرین‌بار توی جشن امضای چاپ دهم کتابم دیدمش. کفشش را پرت کرد توی ویترین کتابفروشی و آمد داخل و یکی از قفسه‌ها را آورد پایین و نعره زد ازم شکایت می‌کند که از شخصیتش توی داستانم نوشته‌ام. یعنی تا وقتی داستان را نخوانده بود، نمی‌دانست آن‌قدر آدم حال به هم‌زنی است و خب خیلی تلاش کردم که از دلش دربیاورم و وقتی گفتم من فقط توصیفش کردم و به خودم اجازه ندادم دستی توی شخصیتش ببرم، یک قفسه دیگر را هم پایین آورد. حالا 2‌سال بود که ندیده بودمش. موهای نارنجی‌اش را از روی صورتش کنار زد و گفت: «کشتنش یعنی؟» سیروس به سختی پایش را روی آن یکی انداخت و گفت: «نه حالا به اون شدت!» سینا سیروس را نگاه کرد و گفت: «به کدوم شدت؟» سیروس آب نبات زیر دندانش را خرد کرد و گفت: «آخه یجوری گفت. کلا عرض می‌کنم» سحر از سر جایش بلند شد و به باغچه نگاه کرد و گفت: «چرا این‌جا چالش نکردید؟» شیده خیز برداشت که احتمالا بکوبد توی دهان سحر که مهزاد بازویش را گرفت و سینا پیشانی‌اش را خاراند و گفت: «خانم مگه گربه مرده‌اس! چال چیه؟» می‌دانستم سینا دوستم دارد. همین کارها را می‌کند که بعد از مرگ هم به عشقمان خوشبینم. سحر به طرف سینا برگشت و نگاهش کرد. کمی طولانی داشت نگاه می‌کرد. سرفه کردم اما باز هم نگاهش کرد. دستم را کوباندم به کمرش تا به خودش بیاید که از توی هیکلش رد شد و سیروس سرفه کرد و سحر بی‌مقدمه گفت: «شما شلوارتون چه جذابه» سیروس زد زیر خنده و سحر گوشه دماغش را بالا داد. صورتش تیک داشت. وقتی می‌خواست سروته یک زندگی را یکی کند، یک طرف دماغش بالا می‌رفت و پره‌هایش می‌لرزید. مهزاد با چشم‌های سرخش به سحر نگاه کرد و گفت: «میگن وقتی یه روح دستشو بکنه توی تنت پره‌های دماغت می‌لرزه» سینا به سحر اشاره کرد جدی نگیرد و بی صدا گفت: «ساقه زردآلو کشیده» سحر چمدانش را برداشت و هر چهارتایشان از سر جایشان بلند شدند و جلوتر از سحر به طرف درخروجی دویدند و سینا گفت: «آژانس بگیرم یا وسیله داری؟» پره‌های بینی سحر دوباره بالا رفت و گفت: «نیکی رو کجا کشتید؟» هرچهارتا سرجایشان ایستادند و به طرف سحر برگشتند. مهزاد چشمش را مالید و گفت: «میگن وقتی یه روح پشت سرت باشه حرف چرت..» سینا و شیده و سیروس همزمان گفتند: «ببند» سیروس دستی رو سر کچلش کشید و گفت: «چیزه..ببین، من اول از خونه کشیدمش بیرون، بعد سینا چاقو رو فرو کرد تو کمرش، داد دست شیده، شیده چاقو رو می‌چرخوند همین‌طوری تو تنش که قشنگ خون فواره بزنه بیرون. بعدش..» سینا زیر لب گفت: «خفه شو. این قاطیه قفسه میاره پایین» سیروس ادامه داد: «بعدش صورت شیده فکر کن پرخون از این فواره‌ها، سینا گفت: بندازینش زمین از روش رد شیم. مطمئن شیم کامل مرده. حالا شما تصور کن جسد باد کرده چون سه روز مثل پادری از روش رد می‌شدیم، معده‌اش هم املا امشاش ریخته بیرون،» سینا گفت: «امعا و احشا منظورته!» سیروس ادامه داد: «همون. املان و احشمامش زده بود بیرون، حالا این وسط سینا غیرتی که درونیات زن منو چرا ریخته بیرون..» سینا زد زیر خنده و شیده کوباند توی کمر سیروس و سحر با چمدانش از بینشان رد شد و صدایش از توی پله‌ها به گوش می‌رسید که می‌گفت: «امشب تو اتاق نیکی می‌خوابم» سینا کوباند توی پیشانی‌اش و با سیروس و شیده دنبالش از پله‌ها بالا رفتند. مهزاد کنار نرده‌های باغچه دراز کشید و خودش دستش را بست به نرده‌ها و خوابید. تقریبا به یک بلوغ خود ترک کنی رسیده بود اما به قول خودش بدنش نمی‌کشید. تکه کاغذ تو باغچه یادم بود اما سحر واجب‌تر بود. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. توی اتاقم ایستاده بود و عکسم توی دستش بود و داشت گریه می‌کرد. شیده و سینا و سیروس پشت سرش ایستاده بودند که سحرخودش را به دیوار گرفت و افتاد و روی زمین. شیده جیغ زد: «هووی این ادای منو داره میاره!» سحر گوشه چمشش را باز کرد و گفت: «نه من و نیکی قرار گذاشته بودیم من غش کنم بعد مرگش» شیده گفت: «یعنی چی! امکان نداره. بلند شو بابا. اون منم» سینا به سیروس نزدیک‌تر شد و گفت: «بیا! شدن 3 تا احمق!» سیروس به سحر نگاه
کرد و گفت: «قشنگه که برای هم مایه میذارن» سینا به نیمرخ سیروس خیره شد و گفت: «4 تا احمق پس» سحر درحالی ‌که روی زمین دراز کشیده بود، عکسم را توی بغلش فشار داد و سینا گفت: «پس امشب من میرم خونه سیروس راحت باشی.» سحر زیر چشمی نگاهشان کرد و دوباره چشم‌هایش را بست و گفت: «برنامه اینجوریه که تا قاتل نیکی پیدا نشه من اینجام آدم‌کشا».


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 - قسمت ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت ششم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، صندلی‌های آلاچیق ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی