فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -  قسمت  پنجم

آپارتمان شماره 25 - قسمت پنجم

ویرایش: 1395/4/1
نویسنده: chaampol

آخر شب بود و سیروس داشت توی باغچه حیاط بیل می‌زد. از پنجره دیدم که سینا از پشت سرش وارد حیاط شد و دستش را زد روی شانه سیروس. کار جدیدی که یاد گرفته بودم این بود که از پاهایم برای این‌ور و آن‌ور رفتن استفاده نکنم و انرژی الکی نسوزانم. چشم‌هایم را به نیت حیاط بستم و وقتی باز کردم توی آشپزخانه شیده بودم. داشت کله‌اش را زیر شیر آب می‌شست. چشم‌هایم را دوباره بستم و باز کردم. توی پاگرد طبقه اول بودم. مثل این‌که اولِ مردن تا لِم کار دستت بیاید کمی طول می‌کشد. پله‌ها را پایین رفتم و وارد حیاط شدم. سینا روبه‌روی سیروس ایستاده بود و نزدیک خاک دولا شده بود؛ کنار سینا ایستادم و منم دولا شدم. خوشم می‌آمد از آن زن‌هایی بودم که بعد از مرگ هم مرید شوهرشان هستند. هرکسی بود تا الان حداقل چندبار رفته بود به عشق‌های قبلی‌اش یک سری زده بود و توی آینه ترسانده بودشان. سیروس روبرویمان ایستاده بود و سنگینی‌اش را انداخته بود روی بیل در دستش و گفت: «بذرشو به بدبختی گیر آوردم جون تو» سینا انگشتش را فرو کرد توی خاک و گفت: «از کجا می‌دونی خودشه؟» سیروس دست سینا را از خاک کنار زد و گفت: «حالا مثلا انگشتتو فرو می‌کنی تو خاک می‌فهمی این ماری‌جوآناست یا نه پاچه قشنگ؟» مرسی سیروس. چه خوب که حداقل این‌قدر شعور برایت مانده که پاچه‌هایش را مسخره کنی. سینا انگشت خاکی‌اش را بو کرد و گفت: «مهزاد روت تأثیر گذاشته؟ جرمه این» سیروس بیل را انداخت گوشه باغچه و گفت: «داداش تو این خونه وقتی یه آدم مرده، دیگه کاشت ماری‌جوآنا لوس بازیه. خوب می‌فروشه» طبقه دوم که یک معتاد داشتیم، طبقه سوم هم یک جلف
پاچه‌کش دار و حالا هم از طبقه اول یک ساقی و تولید‌کننده مواد دارد خودش را عرضه می‌کند و از همه بدتر این‌که یکی از آنها احتمالا قاتل هم هست، آن وقت همه‌مان می‌نشستیم توی جلسات ساختمان و شیده برایمان از 15 قدم رسیدن به انسانیت حرف می‌زد و آخرش تصمیم می‌گرفتیم، چرم نخریم تا از حیوانات حمایت کنیم! سینا لبه پله حیاط نشست و از جیبش یک نخ سیگار درآورد و گفت: «مهزاد بفهمه کل باغچه رو یجا می‌خوره، اوردوز می‌کنه، سرهممونو می‌ذاره لب جوب» سیروس گفت: «جو نده. من واسه درمان رماتیسم کاشت کردم. مصرف مالیدنی یعنی» سینا دود سیگارش را بیرون داد و گفت: «موضعی یعنی. من نمی‌فهمم چرا هیچکی تو این ساختمون حرف زدن بلد نیست» سیروس در حالی‌که کمرش را می‌خاراند به طرف خانه‌اش رفت و گفت: «آقای غلامحسین نجفی، یکی داره زنگ خونتونو می‌زنه» سینا سیگارش را انداخت توی باغچه و به طرف در ساختمان دوید. دنبال سینا نرفتم. سیروس مهم‌تر بود. این تپل جوگیر، آن روز خانه ما بود و من یادم نمی‌آمد آخرین بار قبل از مرگم کی دیدمش. در خانه‌اش توی حیاط باز می‌شد. وارد خانه شد و جلوی آینه بزرگ خانه‌اش شکمش را نگاه کرد. چند ماهی می‌شد یکی از دیوار‌های خانه‌اش را آینه زده بود و می‌گفت می‌خواهد ورزش کند اما دروغ می‌گفت. از تنهایی می‌ترسید و با اخلاق‌های روی مخش تنها کسی که می‌توانست تحملش کند و دوستش بماند، انعکاس خودش بود. خودش را تکانی داد و با انگشت به خودش توی آینه اشاره کرد و عقب عقب وارد توالت پشت سرش شد و در را نبست. بدی خانه مجردی همین است. طرف مراعات این را نمی‌کند که شاید به غیر از خودش روح کسی توی خانه‌اش باشد و این‌قدر ولنگ و واز زندگی نکند. پشتم را کردم به توالت و از پنجره سایه‌ای روی دیوار حیاط معلوم شد. اصلا انگار نه انگار من روح این خانه‌ام. هر چهارتایشان ترسناک‌تر از من بودند. به طرف پنجره سُر خوردم. شیده بود. حوله‌ای روی موهای خیسش پیچانده بود و کفش‌هایش توی دستش بود. به باغچه نزدیک شد و انگشتش را فرو کرد توی خاک و کمی خاک را کنار زد که صدای سیروس از پشت سرم آمد«جدی این قضیه انگشت چیه فرو می‌کنید تو خاک؟» شیده از جایش پرید و سیروس را نگاه کرد و داد زد: «اون روز خونه نیکی چیکار می‌کردی؟» سیروس کوباند توی پیشانی‌اش و گفت: «چته خب؟! آروم باش. میزان آی‌کیو جز شرایط خرید این ساختمان نبوده؟» غذاش داشت می‌سوخت. شیده دوباره جیغ زد: «بر پدر هرچی آدم دروغگو» سینا دوید توی حیاط و گفت: «بدبخت شدیم سحر اومده. آقا من نیستم. من خونه نیستم» سیروس سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: «سحر کیه؟ من خونه‌ام. بگو بیاد پایین» شیده به سیروس نگاهی کرد و به سینا گفت: «درو باز نکردی؟» سینا دستش را فرو برد بین موهای فرفری‌اش و گفت: «باز کردم، اومدم ببندم مچ پاشو گذاشت لای در» سیروس خندید و در حالی‌که پنجره خانه‌اش را می‌بست گفت: «مگه متروئه؟! یکی از یکی احمق‌تر!» می‌دانستم بعد از مرگم سر و کله‌اش پیدا می‌شود. سینا دوید به سمت خانه سیروس و قبل از این‌که سیروس پنجره را ببندد، خودش را انداخت توی خانه سیروس و پرده را کشید. شیده دوباره دستش را فرو برد توی خاک و کنارشان زد که صدای افتادن چمدا
ن سحر روی زمین از پشت سرش آمد. باورم نمی‌شد. سحر با لباس مشکی، دماغش را بالا می‌کشید و از گریه زیاد سکسكه‌اش گرفته بود. شیده دست‌های خاکی‌اش را پشتش پنهان کرد و چیزی میان خاک به چشمم خورد. انگار که کاغذ پاره‌ای زیر ماری‌جوآناها خاک بود....


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 - قسمت پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت سی و پنجم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، سکسكه‌